X
تبلیغات
شب یلدا

شب یلدا

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .

نصفه شبی هوس کردم از کارای فراز بنویسم که تو این مدت انجام داده و منو به شدت ذوق زده کرده .

1 . ااولین سلمونی رفتنش 11 اسفند بود که من از ترسم کلی خوراکی و یه شیشه شیر و اسباب بازیایی که دوست داشت برداشتم که در کمال ناباوری خودم دیدم به هیچ عنوان نه گریه کرد و نه ترسید و نه جلوی کار آقای آرایشگر رو گرفت . اصلا هرچی آدم تو اونجا بودن و تو نوبت یکی یه دونه بوس فرستادن براش از بس آقا بود . همه میگفتند ایشالا دامادیت هم بیای همینجا / ای جان شما فقط دامادی فرازو تصور کن .

2 . اولین قدم هاش رو 18 اسفند برداشت و با تشویق ها و ایضا وحشیگری های من و خالش که خونه خودمون بودیم مواجه شد و بیشتر تلاش کرد . 19 قدمی برنداشت و 20 ام دوباره تلاش کرد و الان دیگه کمی مونده به مرحله دو ماراتون برسه . از مبل های خودمون که راحتی هستن  2 ماهه که بالا میره و بعد از پیمودن کل مبل و رسیدن به دسته دلش میخاد با مخ بیاد پایین که خوب من مدام تو خونمون دنبالشم . خونه مامان هم بالش زیر پاش میزاره و خودش رو میرسونه بالای مبل و امشب که به بالش دسترسی نداشت کلی گریه کرد و اشک ریخت تا کمکش کردم رفت بالا و ازونجا هم بازم دلش میخاست با گریه خودشو به میز تی وی برسونه که دعواش کردم.خخخخخخخ آخه نمیشه که با گریه به هر خواسته نامعقولش برسه که

3. ساعت خوابش دیگه شده 1 . چراغا خاموشه و همه خوابیدند ولی این همچنان میخاد از یه چیزی آویزون شه و بلند شه . بعد کلی مالش دادن پشت و کمرش دیگه کم کم صداهایی از خودش درمیاره که معلومه خوابش گرفته . با یه حالت کشدار میگم فرازززززز ؟؟؟فرازززز ؟؟ تو همون خواب و بیدار میگه :ئههههه / میگم خوابیییی ؟ میگه ئههههه . دیگه بعد دو سه بار ازین صداها درآوردن ، صداش قطع میشه و میفهمم خوابیده . میخابه تااا 10 و نیم صبح . البته یه بار هم ساعت 6-7 بیدار میشه برای خوردن شیر. کلن مدل خوابیدنش ( اینکه حتما تو رختخواب خودش باید بخوابه به صورت دمر . بغل هم به هیچ عنوان - اینکه باید مالشش بدم - اینکه ساعت بیدار شدنش برای شیر خوردن 6 الی 7 صبح هست) نشون میده که پسر منطمی هست خداروشکر

4 . هرروز غروب برنامه پارک رفتنمون سرجاش هست و اولین روزی که رفتیم عین ندید بدیدا فقط بچه هارو نگاه میکرد که از سر و کول وسایل بازی بالا میرفتند .

5. فوق العاده پسر خوش خنده و خوش روییه که دیگه هرجایی که میریم هیچ کسی رو بی نصیب نمیزاره

6 . گوشی خاله رو دستش میگیره و تکونش میده یعنی برام آهنگ بزار . آهنگ که براش گذاشته میشه با یه دست گوشی رو تکون میده رو هوا و اون یکی دست بالا در حال چرخش نی نای نای . از روز تولدش هم روی سرش مونده این رقصیدن یه دستی .

7 . کاربرد کنترل تی وی و گوشی تلفن و گوشی آیفون و همه این ابزار رو میدونه و ازشون استفاده میکنه

8 . دمپایی رو فرشی ما رو میخاد برداره  پاش کنه/ همینطور جوراب

9 .ایضا شونه رو به سرش میماله یعنی دارم موهامو شونه میکنم . کش موی من رو روی سرش عقب و جلو میکنه .

10.جای جارودستی رو میدونه . صبحا پامیشه توی کابینت مربوطه دنبالش میگرده و اگه نباشه جیغ جیغ میکنه .میگم بیا جارو کن ، دست از کارش برمیداره و میاد روی سرامیک رو جارو میکشه .

11 . داشت با عشقش جارو دستی مذکور بازی میکرد که گفتم بیا برای مامان نقاشی بکش ، جاروش رو گذاشت . ماژیک نقاشیش که با آب پر میشه رو برداشت و روی پارچه مخصوص اینکارش یه خط کشید و دوباره رفت سراغ جاروی محبوبش

12.گفتم بیا پوشکو بگیر ببر بنداز تو سطل آشغال . مد نظر من سطل زباله آشپزخونه بود ولی دیدم رفت سراغ سطل کنار پذیرایی . کلی کیف کردم ازین کارش

13 . خیلی خیلی زیاد تلاش میکنه حرف بزنه ولی نمیشه . انقدر با اشاره و دست و پا برام حرف میزنه و جیغ جیغ میکنه مخمو میخوره . منم که متوجه نمیشم . کم کم به این زبونش عادت میکنم خوب .اونروز از مبل بالا رفته بود به کمک من ، بعد که مامانم اومد داشت مثلا براش با اشاره و حرکت دست با ذوق تعریف میکرد

14 . خودش رو برای من و مامان خیلی لوس میکنه . لب و لوچه ش رو آویزون میکنه بیا و ببین

15 . یه روز من رفتم دستشویی ، نمیدونم چطور این بچه فکر کرده بود من رفتم زیر میز ناهارخوری . بعد خواهرم که پیشش بود گفت اول زیر میزو نگاه کرد و دنبالت گشت دید نیستی با جیغ کلی ماما ماما کرد

16. فقط ماما و بابا میگه . احساس میکنم تو این مورد حرف زدن تنبل باشه کمی . من خودم هم سه سالم بوده به حررف زدن افتادم . آخه بعضی بچه هارم میشنوم از فراز دو ماهی بزرگترند ولی یه چیزایی میتونن به زبون بیارن . فعلا دارم کلمه آب رو باهاش کار میکنم که البته فقط میخنده . احتمال میدم خجالت میکشه از تکرارش

17. یه موقعایی از ته سالن با عشق میاد روی بغلم میشینه و کمی که نشست دوباره پامیشه میره پی کارش .

18 . 8 امین دندونش هم تو روزای چهارم تا ششم عید درومد و به نسبت روزای دیگش بداخلاق تر بود ولی بازم اذیت آنچنانی نداشت و مثل همیشه پسر خوبی بود

19 . میگم بوس کن ، دهنش رو باز میکنه میچسبونه به لپم

20. نمیدونم چه علاقه ای به این داره که انگشتش رو بکنه تو چشم من و با مژه هام و کلن اطراف چشمم بازی کنه .خصوصا موقع خوابش که میشه

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 3:26 توسط لیندا| |

دیشب وقتی فرازو خوابوندم اومدم دو کلمه حرف بزنم کلی هم فک زدم بییهو سیستم در مقابل بهت و حیرت من خاموش شد و هیچ جا سیو نشد که نشد .

انقدر خسته شدم ازین اوضاع زندگیم . دارم خودمو به در و دیوار میکوبم ازین وضعیت خلاص شم ولی نمیشه . از دوستای شمالیم پیگیری کردم اوضاع خونه رو تو رشت ولی همسر که اصلن همکاری نمیکنه میگه حوصله اسباب کشی و بعدازون غرغر تو رو که هی بگی دلم تنگ شده و ما اینجا تنهاییم رو ندارم . یه روزی به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم بخوام برم شمال زندگی کنم ولی الان دو شبه خواب ندارم از رویای اونجا زندگی کردن .

خوب اینجا هم که هستیم بیشتر خونه مامان هستم ، دو روز که میریم خونه خودمون مامان و بابا همش نگران من و خصوصا فراز هستند که تنها چه میکنیم اینه که زودی برمیگردیم بازم خونه اونا . دلم واسه خونه خودم ، وسایل خودم ، آشپزخونه ای که خودم حکمرانش باشم همه و همه تنگ شده . دیشب خونه مامان اومدم کوبه درست کردم نمیدونم چرا وا رفت چدتاییش . انقدر حرص خوردم و خوردم که فشارم افتاد . میگفتم اگه الان خونه خودم بودم ال میشد بل میشد . خلاصه که دوستان دعا کنید ما هم اوضاع زندگیمون سروسامونی بگیره .

 در خونه خودمونو بستیم و حکم انبار وسایلمون رو پیدا کرده ماهی چندروزی می مونیم و دوباره اون میره شمال و منم یا یه موقعایی باهاش میرم و یه موقعایی هم بعد کردن کارام دست پسری رو میگیرم و میایم خونه مامان ...

تازه یه سری اقوام از قوم شوهر هم مدام فکر میکنند که همسر که میره اونجا منم به جای اینکه زندگیمو ببرم اونجا و پیش همسرم باشم ، برای خوشگذرونی میام خونه مامانم دیگه نمیدونن که واقعا ضروریه اینکه شبا یه بزرگتری پیشمون باشه که خدای نکرده اتفاقی افتاد دستمون جایی بند باشه . آخه نمیشه که من کرج ، خونوادم تهران و من هروقت لازم باشه زنگ بزنم اونا خودشو ازین مسافت طولانی به من برسونن . حالا اینا در حد حدسیات هست و هیچ وقت هم شاید اتفاق نیفته ولی از بس منم تنها نبودم دیگه بدم میاد از تنهایی تو خونه مون موندن و حالم بد میشه . خوب ادم صبح تا شب تو خونه تنها میمونه شب به امید اینکه یکی کلید بندازه از در بیاد تو ولی چقدر خودت باشی و بچت ؟ آدم می پوسه به خدا . نمیدونم امتحان کردید یا نه ولی خیلی خیلی زجرآوره برای من . حالا من ازونایی هستم که وقتی خودمون دو تاییم یه بار قبل ناهار به یه بهونه ای با فراز میرم بیرون ، یه بار هم عصر میریم پارک سرکوچمون می شینیم و یه موقعایی فرازو راه میبرم .

انقدر از تنهایی بیزار شدم مطمئنم یه روزی اگه مجبور بشم خودم رو به دست خونه سالمندان میسپرم ولی تنها تو خونه زندگی نمیکنم . این یکی رو از خودم مطمئنم به قرآن

دیروز میخاستم با فراز بریم شمال و دنبال خونه بگردم ولی همسر نزاشت و گفت خیلی اذیت میشی باشه برای سری بعد خودم با خودم میارمتون .

بعد غروب فرازو با مامان بردیم پارک دوران بچگی خودم که غروبای تابستون با دوستای ابتدایی - دوره چهارم و پنجم - میرفتیم والیبال بازی میکردیم . به نظرم اونموقع چقدر اون پارک بزرگ بود . کلی نفس نفس میزدیم تا به ته پارک میرسیدیم ولی الان در عرض 15 مین کل پارکو چرخیدیم . انقدر هم فراز تاتی تاتی کرد و هوا به کلش خورد و خوراکیاشو نوش جون کرد من کیف کردم .ای خدا این بچه بزرگترین انگیزه زندگی منه

نوشته شده در شنبه 1393/01/23ساعت 11:40 توسط لیندا| |

آخیش خداروشکر این تعطیلات طولانی عید به خیر و خوشی تموم شد و ظاهرا شمارو هم تا جایی که خوندم همه بهشون خوش گذشته و کلی حال کردم .

به ما که بله خوش گذشت . خلاصه روزای عید رو بنویسم

29 اسفند : تا از خواب بیدار شدیم و رفتیم خرید برای خونه و برگردیم و ناهار بخوریم و همسر و پسری رو بخوابونم و خریدا رو جابجا کنم و خونه رو مرتب کنم و دوش گرفتم شد 8 و ربع و به این نتیجه رسیدم سفره نچینم اصلا چون روی اپن میخواستم بزارم و اونجارو هم عکسای پسری رو گذاشته بودم . بعد گفتم روی میز هم بچینم این بچه هیی میخواد انگولک کنه و منم هی بگم نکن دست نزن اینه که بی خیال شدم به همین راحتی . پارسالش هم چون جوجمون 7 روزه بود تو روز تحویل سال نو و ما خونه مامان بودیم اینه که سفره نزاشته بودم و شد با امسال 2 سال . بعد سال تحویل هم رفتیم خونه مادرشوهر

1 فروردین : به همراه خواهر و همسرش ناهار خونه مامان رفتیم و شام هم خونه خاله بزرگه که مامان بزرگم هم اونجا بود . تقریبا همه خاله ها و بچه ها اونجا جمع بودیم و حسابی شلوغ بازی دراوردیم

2 فروردین : عصر خونه خاله همسر و برای شام خونه عموی من

3 فروردین : عصر خونه دختر خاله همسر

4 فروردین عصر خونه برادرشوهر و شام خونه خاله من

5 فروردین : عصر مادرشوهر و خواهر شوهر و برادرشوهر و بچه هاشون و دخترخاله همسر عید دیدنی اومدند خونه ما و شام هم خونواده من مهمون ما بودند

6 فروردین : کل روز رو خواهرم خونه ما بود و حسابی خوش گذروندیم به خودمون و شام هم همه مون رفتیم خونه مامانم که عموم و خونوادش مهمونشون بودند

7 فروردین : عصر خاله همسر اومد خونمون و البته بازم مادرشوهر و دخترخاله شوهر و بچه های خواهرشوهر اومدند

8 فروردین : به همراه خونواده من عازم شمال شدیم . مامان و بابا تو رشت بعد از ناهار از ما جدا شدند و رفتند مراسم ولیمه پسر عموی مامان که از مکه اومده بودند و ما و خواهرا هم رفتیم فومن خونه خودمون

9 فروردین : خوش گذرونی و شب هم با ماامان اینا قرار گذاشتیم و رفتیم خونه دختر عموی مامان که با بچه هاشون خیلی صمیمی هستیم و دوباره دیدارها تازه شد و کلی از دیدن هم خوشحال شدیم بعد از حدود 3 سال گ

10 فروردین : مامان و بابا به همراه دختر عموی مامان و همسر و بچه هاش اومدند پیش ما به صرف جوجه کباب و رقصیدن و قر دادن پسری برای ما که بعد ظهر خوشمزه ای برامون ساخت حسابی .  شروع شدن برف بهاری و سفید پوش شدن همه جا خصوصا خونه ما پای کوه هست و بیشتر از جاهای دیگه برف بود . خاله رشتی هم تو اون هیر و ویر  زنگ زد و ما رو دعوت کرد برای شام که من و همسر و پسری به خاطر سرمای هوا نرفتیم و مامانینا رفتن. دیگه بعد چند روز مهمونداری کجدار و مریضانه از خواهر ها که کل سفرو با ما بودند اونا هم با مامانینا رفتند خونه خاله و ما تنها شدیم و دلمون هم گرفت

11 فروردین : همچنان برف ، ما ظهر رفتیم خونه خاله رشتی و باباینا رو که میخاستند بعدظهر حرکت کنند به سمت تهران ، راضی کردیم امروز رو هم بمونیم و بریم تو این هوای بارونی به رشت گردی . رفتیم و بازار شهرداری رو حسابی گشتیم و کلی خرید کردیم و برای شام هم من و همسر ، همه رو به صرف آش شله قلمکار مهمون کردیم و حسابی چسبید و تو اون هوا مزه داد . {رستوران مادربزرگ }

12 فروردین : هوا عالی و کاملا بهاری منتها کمی سرد ولی خوب ما دیگه برگشتیم به شهر و دیار خودمون و سفرمون به اتمام رسید . خواهرم به همراه همسرش رفتند مشهد و 15 ام برمیگردند ایشالا

13 فروردین : بعد ناهار با خونواده خاله کوچیکه تو پارک قرار گذاشتیم و 13رو به در کردیم .

شمال رو نمیتونم بگم خیلی بهم خوش گذشت چون واقعا با بچه 1 ساله نمیتونی اونجور که میخای خوش بگذرونی همینکه کنار هم بودیم و دیدارها تازه میشد خودش خیلی برام ارزش داشت . ولی خواهرهام که مجرد هستند بیشتر دوست داشتند که بگردن و میگفتن بیشتر توی خونه این و اون بودیم به جای اینکه بریم بگردبم و خوش باشیم . دیگه من خوب شرایطم با اونا فرق میکنه . من و همسر اولویت اولمون فراز بود و اینکه اون اذیت نشه . اما در کل سفر خیلی خوبی بود

پسری تو روزای اول عید ازینکه همش یه عده آدم جدید می دید شوک میشد و بعضی جاها گریه هم میکرد ولی خوب تو نوبتای بعدی با همشون جور شد و دوستشون داشت . فقط محیط های خیلی شلوغ کلافه ش میکرد و یکی هم اینکه برخورد طرف خیلی براش مهم بود . اگه یهو میپریدن و بغلش میکردن میگرخید و خوشش نمیومد ولی یا اونایی که از دور براش دست تکون میدادن و کم کم بهش نزدیک میشدن ارتباط بهتری برقرار میکرد.

گل سر سبد همه مهمونی ها هم فراز بود که همه رو با شیرین کاریاش سرگرم میکرد . ازم میخاست با گوشی آهنگ بزارم و اون بگیره دستش و بره وسط قر بده . همه کلی حال میکردن با این رفتارش و خوش خنده و اجتماعی بودنش . این رفتارش هم که با اهنگ میره وسط میرقضه از تولدش رو سرش مونده .

 فراز روز 13 فروردین 1393

dsc00214.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 0:52 توسط لیندا| |

امسال هم با همه خوبی ها و بدی ها ، زیبایی ها و زشتی ها گذشت و به خاطره ها پیوست .

برای من گذشته از اینکه صاحب یه فرشته مهربون شدم ولی واقعا سال سختی بود . خیلی سخت . واقعا فکر نمیکردم به تنهایی از پس این مسئولیت بربیام ولی  تونستم و ازین بابت خداروشکر میکنم که کم نزاشتم و  تحمل این سختی ممکن نبود ولی با حضور خونواده م در کنارم ، شد . حتی یک روز منو تنها نگذاشتند و به حال خودم رهام نکردند . واقعا نمیدونم میتونم روزی جبران این محبتشون رو بکنم یا نه  ؟ از خدا میخوام طول عمر با عزت به پدر و مادرم عطا کنه و سایه شون رو هیچ وقت از سر من و خواهرا کم نکنه .

لحظه وداع هست و باید کوله بار رو بست و رفت و با دلی شاد وارد سال جدید شد  چون زندگی  همچنان ادامه داره .

برای شما هم سالی سرشار از موفقیت و کامیابی  و دل شاد و  مال با برکت آرزو میکنم 

همتون رو به خدا میسپارم تا سال جدید . دیگه منم برم خونمون و مشغول آماده کردن سفره هفت سینم بشم

خیلی خیلی از خدا برای هممون میخوام که تو روزای عید به هممون خوش بگذره . اصلن دلم نمیخواد تو اولین روزهای بهاری دلامون غم داشته باشه 

روی ماه همتون رو میبوسم

پیشاپیش نوروز مبارک

30352045892701876195[1].jpg

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/27ساعت 16:44 توسط لیندا| |

الان که فکر میکنم می بینم خیلی دیوونم که اونروز تموم زور و دق دلیمو سر وبلاگم خالی کردم و البته خواننده هاش

حالا با یه پست بسیور بسیور جذاب مصور در خدمتتونم با عکس های تولد فراز که خدا یاری کرد دقیقا تو روز تولدش که 24 اسفند بود برگزار شد . اخه میدونید چیه ؟ دلیل ناراحتی من هم توی پست قبل همین بود که بعد اینهمه تهیه دیدن من برای برگزاری تولدش ، همسر گفت معلوم نیست از الان حالا توی عید تصمیم میگیریم که براش تولد بگیریم یا نه . آی من حرص خوردم . احساس کردم دارم خفه میشم واقعا نمیدونستم حرفمو به کی بزنم . فرازو گذاشتم پیش مامان یه ماشین گرفتم رفتم یه امامزاده تا تونستم گریه کردم با صدای بلند . به خدا گفتم آی خدا فقط فقط به خاطر دل فراز به خاطر دل مامان فراز این جشن رو من بتونم بگیرم . خدا به تو سپردم همه چی رو اصلا خودت پیش ببر این قضیه رو نزار من حرص بخورم سر این قضیه . دیگه بی خیالش شدم و با دل سبک اومدم بیرون  از امامزاده . جمعه ییهو تصمیم گرفتم حالا که همه چی آماده ست تولدو فرداش که 24 ام و روز تولدش بود بگیرم .رفتم وسایل تزیینی و لباس  فرازو و لباس خودمو از خونمون آوردم و مهمونارم بدیو دعوت کردم و کیک سفارش دادم و خلاصه تا اخر شب وسایل پذیرایی خریدم و با مامان مشغول تهیه شون شدیم .

تازه شنبه صبح هم اداره بیمه کار داشتم که فکر میکردم تا 10 کارم تموم میشه نشون به اون نشون که 12 خونه بودم . تا رسیدم شروع کردم به باد کردن 50 تا بادکنک که خیلی وقت پیش از بازار خریده بودمشون  و همینطور تزیین در و دیوار . سرتونو درد ندم همه چی تا اومدن مهمونا که ساعت 5 بود آماده آماده  ما هم ترگل و ورگل منتظر اومدنشون بودیم .یعنی بگم تماممممم توانمو به کار بستم که از خودم الان متعجبم چطور انرژیم تموم نشد . دیگه بهترین  تولدی رو که درخور فراز کوچولو بود به همراه مهمونا که یه تعدادیشون نی نیای بزرگتر از فراز بودن و یه تعدادیشون هم ماماناشون برگزار کردم . و چی بگم از دست پر قدرت خدا که اگه اون نخواد یه برگ هم از روی درخت نمیفته و اگر هم که بخواد میشه مثل تولد فراز کوچولو ...

وسایل پذیرایی هم : پفک - اسمارتیس های رنگی - میوه ( پرتقال - موز ) - کوکوی سبزی داخل نان باگت - ساندویچ الویه - کیک تولد - چای  .برای مهمونی عصرونه فکر میکنم کافی بود ///

به همه بچه ها که اومده بودند هم یکی یه دونه کلاه دادم و فشفشه روشن کردیم و خلاصه کلی تولد بازی کردیم .  در نهایت هم یه سری از عکس های فراز رو واسه مهمونا گذاشتم که از بدو تولد بود تا همین یک  سالگیش .همه با دیدنش خیلی کیف کردند .

حالا بریم سراغ عکس ها :                               تم تولد خرس 1

dsc00025.jpg

 dsc00019.jpg

dsc00022.jpg

dsc00050.jpg

dsc00033.jpg

dsc00032.jpg

نمای کلی از تزیینات این قسمت

dsc00014.jpg

dsc00059.jpg

یادبودی که به بچه هایی که اومده بودند تولد ، از طرف فراز دادم .

dsc00055.jpg

دست های کوچولوی فراز کوچولو پایین کیک

dsc00003.jpg

خدایی می بینید چقدر خوشحاله این بچه ، آخه آدم دلش میاد واسش تولد نگیره ؟

dsc00006.jpg

میز پذیرایی که هنوز چیز خاصی نزاشتم روش .

اینجا جوجه ، پاپیونش رو کنده از رو لباسش

dsc09964.jpg

dsc09974.jpg

بعد از تموم شدن مهمونی و جمع کردن بادکنکا ، فراز در حالی که خیلی خوابش میومد از وسط بادکنکا بیرون نمیامد

dsc00044.jpg

از خود فراز بگم که خیلی آقا بود و از اول تا اخر رو همکاری کرد باهام . اصلن سرتاپای این پسرو باید از طلا گرفت .

فردا هم باید بریم برای واکسن 1 سالگیش

نوشته شده در یکشنبه 1392/12/25ساعت 17:58 توسط لیندا| |


خیلی سخته ها که در شرایطی که تو این مدلی بزرگ شدی که برای هرکاری برنامه ریزی داشته باشی و برای تک به تک کارهات حداقل یکی دو هفته جلوتر تصمیمش رو گرفته باشی ولی همسر مردی باشی که اسلوموشن هست و همه کارها رو به دقیقه 90 موکول میکنه . خیلی عذاب آوره خیلی . به حدی حرص خوردم و دارم میخورم هیچ چیزی به اندازه بی خیالی های این مرد نمیتونه منو از غذا خوردن بندازه و لاغرم کنه . ادامه بده آقا ادامه بده .

من خاک بر سر واقعا نمیدونم موقع تصمیم گیری م برای ازدواج به این مساله مهم توجه نکردم پس چی چشمم رو گرفته بود ؟ عششششق ؟؟؟پس خیلی بیشعورم .  آخه وقتی این موضوع تا اینحد میتونه منو داغون کنه من چه جوری میتونم هر روز بیشتر از قبل دوستش داشته باشم ؟ آقا من شهامتشو دارم و میتونم بگم الان نصف نصف گذشته هم دوستش ندارم . حالم از رل بازی کردن به هم میخوره وقتی تو دلم آشوبه بیام و بگم زندگیم چه پروانه ایست ...

به قران قسم اگه به خاطر پسرم و خونوادم نبود یه فکری به حال خودم میکردم و گرنه یه درصد هم به خاطر خودش نیست . خوب کسی اگه دلش میخواد که دوست داشته بشه بالاخره باید یه تلاشی هم از جانب خودش بشه دیگه . مگه عهد بوقه که فقط من خودمو به آب و آتیش بزنم که رابطه رو به نحو احسنت پیش ببرم که آب هم تو دل آقا تکون نخوره . 

اصلا یه وقتایی وقتی یه چیزایی در مورد عشق به همسر میخونم تو این سابتا و وبلاگا دلم میخواد از ته دلم عق بزنم بدون رودرواسی بگم .

یه چیزی هم ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده ، این آقایونی که مثلا صبح روز شنبه یا یکشنبه یا هرروز دیگه ای که وسط هفته ست دنبال زن و بچشون راه افتادن تو این بازارا و خیابونا رو متر میکنند هیچ کدومشون کار ندارن ؟ یا فقط آقای خونه ما کار داره و من خبر ندارم ؟

........................................................................................

اما اما اما هیچ کدوم ازین حال خرابیای من نمیتونه  شادیمو از داشتن پسرکم و در حالی که در استانه  یک سالگی هست ، با احتیاط چند قدم برمیداره و دوباره آروم خودش رو به زمین میرسونه ، کم کنه . این اتفاق قشنگ که روز  18 اسفند افتاد  تونست من رو از ته دل شکر گزار خدا کنه از داشتنش

پسر عزیزم ، فراز عاقلم ! تموم دارایی من قلبی هست که تو سینه دارم و برای تو می تپه ، عزیزترینم تولدت پیشا پیش مبارک

.......................................................................................

این وبلاگ رو  تو  یکی از روزهای اول سال 88 درست کردم که آرزوهای دست یافتنی زیادی داشتم و خوشبخت واقعی خودم رو حس میکردم و تا جایی که در توانم بود میخواستم پر باشه از حس های مثبت ولی امروز تو آخرین روزهای سال 92  بعد گذشت 5 سال این حس رو ندارم و نمیخوام هم به خواننده های هرچند محدودم حس بدی القا کنم .

به احتمال زیاد دیگه آپ نمیکنم و این به این معنی نیست که دوستانی رو که وب هاشون رو میخونم فراموش کنم. میخونمتون و نظر هم تا جایی که بتونم میزارم .

سال 93 خوبی داشته باشید . خدا نگهدارتون



نوشته شده در سه شنبه 1392/12/20ساعت 17:26 توسط لیندا| |

چندین روزه شبا بعد ازینکه جوجه م میخابه میام  تو نت و اینجارم  باز میکنم و بعد که سری به وبلاگا زدم ، همه رو می بندم و میگیرم میخابم .الانم میخاستم همینکارو کنم گفتم حالا الان ننویسم معلوم نیست کی وقت بشه دوباره . خوبید شما ؟ دلم تنگ شده بود ولی واقعا به معنای واقعی کلمه وقت نمیکنم کلن بیام سراغ لپ لپ چه برسه به نت . فقط تنها کاری که کردم یه سری عکسای پسری رو سروسامون دادم همین . که یه سری بازم ببرم بدم برای چاپ . فقط روم نمیشه به کسی نشونشون بدم آلبوم عکسش فقط شامل عکسای خودمون و خونواده منه . یعنی با اونوریا بگو دریغ از یه دونه عکس به کی نشون بدم آلبومشو که نگن از قصد اینکارو کرده . ولی به خدا دست خودم نبوده یه مادرشوهرمه که هروقت از فراز خواسته با گوشی خودش عکس بندازه گفته من نیفتم تو عکس . دیگه کسی نیست که . حالا میدونم آلبومشو به خودشون نشون بدم همین میشه شر . گذاشتم برم خونشون چندتا عکس از اونام بگیرم و بعدن نشون بدم . به همسر هم اونروز گفتم که  دلیل رو نکردن آلبوم همینه . دو تا داره یه دونه عکسای آتلیه و دیگری خونوادگی که خودم دادم برای چاپ . همینه دیگه هرکاری بخوایم بکنیم باید همه جوانب رو هم بسنجیم .

دوربینمم کار خودشو کرده ، سونی سایبرشات سال 86 خریدم  و اون موقع بهترین دوربین تو بازار بود ولی خوب الان دیگه قدیمی شده ، هزار تا گوشی و تبلت و این حرفا هم که برای من جای دوربین رو نمیگیره ولی بازم واجببتر ازون یه گوشیه که باید خریداری بشه .  خدا جون پول برسون

 امروز یعنی دیروز غروب با خواهر 2 رفتیم یه سر میلاد نور تو بحبوحه کارای خونه تکونی مامانم فرازو سپردم بهش و بالاخره رفتم و یه بلوز حریر آستین دار خریدم .دیگه از هرچی لباس تو خونه ای تاپ و آستین حلقه ای و تیشرته بیزار شدم  زدم تو کار آستین دار  . خودم بدم نیومد ولی خیلی گرونه چیه اخه 95 تومن پولشو دادم ولی خوب جای دیگه هم پیدا نمیکردم هرچی گشتم مجبور شدم بخرم .

یه روزم دو هفته پیش بود فکر میکنم که با خواهر 1 رفتیم بازار بزرگ و یه سری خرت و پرت لازم داشتم خریدم همینطور تزیینات تولد که راسته ش رو پرسون پرسون پیدا کردم  ( پله شیرازی ) . خیلی حال کردم رفتم اون قسمتا اصلن یه حال و هوای خاصی داشت  خلاصه بهم خیلی چسبید جای همه خالی

یه روزم رفتم خونه نسیم و اونجام چند ساعتی پیشش بودیم و  بهش زحمت دادیم و خونه ش رو حسابی ریختیم و پاشیدیم و به هم زدیم و برگشتیم خونمون . روز خوبی بود خداروشکر .

نمیدونم چه صیغه ایه نصفه شبا تو این ساعت اگه بیدار باشم چند تا عطسه باحال پشت سر هم میارم که خیلی حال میده بهم اصلن روحم تازه میشه .

همسر هی زنگ میزنه میگه برو برای خودتون خرید کن عید آبروی منو نبریدا . منم که اصلن حسش رو ندارم حالا نمیدونم منظورش از خرید ، خوراکی و اینجور چیزام هست یا نه فقط منظورش لباسه ؟ اخه دل خوش میخاد این کارا یه لقمه نون در میاریم تنمون هزارجوره باید بلرزه ، دیروز بالای یکی از دستگاها بوده داشته درستش میکرده ،کارگرش هم کنار دستش بوده اهن از دستگاه جدا میشه صاف میخوره تو سر کارگره و اونم بیهوش میفته وسط . همسر که میگه دیگه من گفتم این مرده ، از بس بهش سیلی میزده این انگار صد ساله مرده زنگ میزنه امبولانس و تا رشت میبرتش و  به هوش میاد و عکس و اینا تااا 12 شب تو بیمارستان دنبال کار پسره بوده .

انقدر دل نگرانی ها دارم که فقط خدا از دلم خبر داره که توش چی میگذره .

به امید روزی که هیچ دلی نلرزه ،هیچ چشمی اشکی نباشه  و هیچ دست نیازی به سوی کسی دراز نباشه . آمین ای خدا

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 2:9 توسط لیندا| |

ببخشید هنوز کامنت قبلی هارو تایید نکردم حتی . مشکل مربوط به پی پی فراز هم خداروشکر تا حدی حل شد این یکی دو روز بهش فقط سوپ رقیق دادم و همون آب انجیر که بهم گفتید خدا یک در دنیا و صد در آخرت به همتون بده واقعا و  تن نی نیاتونو سلامت نگه داره براتون . 

فرداصبح  روز دفاع پایان نامه خواهرمه که دیروز هم تولدش بود . دیروز رفتم کادو یه بلوز و یه صندل خردلی خریدم براش یکی برای تولدش و یکی برای فارغ التحصیلی دوره کارشناسی ارشد رشته مهندسی شهرسازی ش . این خواهر من به حدی درسخون و پرتلاشه اصلن نمیدونم به کی کشیده عکسش رو تو همون عکسایی که از عقد و عروسی خواهرم گذاشتم فکر کنم دیدید همون که خیلی لاغره و خیلیاتون از لباسش خوشتون اومده بود . خلاصه که فردا میریم دانشگاه تهران و به خواهر مهندسمون  افتخار  می کنیم . 

اون یکی خواهرم هم سال بعد دفاع داره اون تو رشت دانشگاه گی*لانه

این وسطا دارم لباسای عید پسر جونمو هم کم کم میخرم و آماده میزارم . یه سری که رفته بودیم رشت با خالم و پسرخاله  م رفتم خ مطهری و خرید کردم براش . دیروز هم یه بلوز لی خریدم خیلی آقا میشه تو اینجور لباسا عزیزم . یه دست کامل بلوز و شلوار پیشبندی و پاپیون هم دیدم براش که اونو میخام برای بار اول تو تولدش تنش کنم که کسی ندیده باشدش تو اون لباس  . تولدش رو با اینکه 24 اسفنده میخام تو تعطیلات عید بگیرم که همه با خیال راحت و بدون ترافیک و مشغله کاری  بتونن شرکت کنن .  خیلی واسم جالبه تا همین پارسال میگفتم خیلی مسخره ست که آدم برای بچه یه ساله تولد بریز و بپاشی بگیره و شلوغش کنه آخه بچه چه میفهمه تو اون سن ؟ باید بزاری بچه بزرگ بشه و خودش متوجه بشه بعدا . ولی الان از دقیقن یه ماه پیش هست که به فکرشم و میخام یه مهمونی بگیرم خونه خودم که مهمونام حدود 30 نفر هستند .  همسر میگه خونه مامانت بگیریم که بزرگتره ولی من مخالفم و میگم بالاخره ما که همیشه تو این خونه کوچیک نیستیم ولی بزار تو عکس و فیلمش معلوم باشه که خونه ای که توش اولین روزای زندگیش رو گذرونده و برای اولین بار پاهای کوچولوش رو اونجا گذاشته کجا بوده . خیلی هم عالی . تم تولد هم کاملا در نظرم هست که چی قراره باشه ولی فعلا سکرته و به هیچ کی نگفتم . البته یه تقلب برسونم که 1 + یه چیزی . ولی لباس بچه رو دلم نمیخاد با تم یکی باشه . همه اینا پشتش یه ((اگه خدا بخواد )) میزارم که با کمک اون بتونم این تولدو اونجوری که خودم دلم میخاد پیش ببرم .

اصلن هم حوصله و وقت اینکه خودم بشینم طراحی کنم ندارم و به یکی ازین سایت ها سفارشامو دادم .

نوشته شده در دوشنبه 1392/11/28ساعت 15:47 توسط لیندا| |

این مدته که نبودم دلیل داشت اونم این بود که یه هفته ای با همسر شمال بودیم . ازین جهت که پیش هم بودیم خوب بود و خوش گذشت و همسر هم با دردسرهای بچه داری آشنا شد و متوجه خیلی از تغییر رفتار های من شد که دلیلش چیه و خودش اعتراف کرد که واقعا بچه داری سخته ها . دیگه دیروز خودش میگفت  اصلا پاشید برید ، شما پدر منو درآوردید  

یه سختیایی هم داشت دیگه بالاخره کمبود امکانات و مجهز نبودن ما به خیلی از چیزا یه ذره کارو سخت کرده بود . غذا رو که رسما غیر از دو روزی که من و فراز خونه خاله م بودیم بقیه ش رو میرفتیم بیرون و شکممونو سیر میکردیم و دوباره برمیگشتیم . خلاصه سفر خوبی بود فراز هم از نزدیک با محل کار باباش آشنا شد .

نمیدونم چرا پی پی این بچه سفت و کمی رنگش سیاه شده ، یه  5 روزی میشه که اینجوریه با اینکه من فقط هم بهش این چند روز سوپ و عدسی و یه وعده هم آش گوشت شمالیا رو دادم ولی تغییری نکرده . مامان میگه از تغییر آب و هوا هم ممکنه اینجوری بشه ولی خیلی نگرانم کرده این موضوع . دعا کنید فردا مشکلش حل شه که درغیر اینصورت حتما باید ببرمش پیش دکتر . تو این 11 ماه فقط یه سری حدود 2 ماهش بوذ اینجوری شده بود که اونم به خاطر شیرخشک بود . آخه من که اینهمه مراعات میکنم یعنی چی بهش دادم که اینجوری شده ؟

راستی شماها نمیدونید شربت انجیر که داروخانه ها دارن برای بچه 1 ساله ضرر داره یا نه ؟ خیلی شنیدم که دوای خوبیه برای یبوست چه بچه ها و چه ادم بزرگا . شما اطلاعاتی ندارید یا برم از همون داروخانه بپرسم ببینم چی میگه

تو این دو سه روزه انقدر عین فرفره اینور اونور رفته و خودشو زده به در و دیوار و زمین و بعدش گریه کرده و اشک ریخته  و دوباره پاشده شیطونیاشو ادامه داده اصلن من عاصی شدم از دستش به خدا . چرا اینجوری میکنه این بچه آخه ؟ یعنی من هزاری هم که پا به پاش برم ولی بازم یه موقعایی از دستم در میره و بچه تپپ میفته رو زمین . ای بابا . سرعتش کاملن فرق کرده با روزای قبل

گوشیم کلهم خراب شد و الان گوشی مامانم دستمه ، بیشتر شماره هام هم تو گوشی سیو بودن و اوناهم نابود شدن دیگه.اگه برام بزارید خیلی خوب میشه . نسیم شماره شمارو هم ندارم اگه هنوز اینجا رو میخونی

نوشته شده در یکشنبه 1392/11/27ساعت 2:47 توسط لیندا| |

آه ه ه ه ه  خدای من ، مغزم درد میکنه الان آقا پسر رضایت داد خوابید ، از ساعت  4 که بیدار شده بود دیگه نخوابیده بود ، بعد پستونکش هم گم کرده بود  البته پیدا شدش دیگه مغزمو جویید رسما   .

*****از مرد کوچولوی خونمون بگم که دندون 7 ام ش هم همسطح دندونای دیگه ش شده و داره کم کم یه آدم کامل میشه جوجه  کوچولو ( 4 تا بالا و 3 تا پایین ) .  یکسره مسابقه دو با هم میزاریم  تو خونه البته هنوز راه نیفتاده ها ولی چهاردست و پایی میره که سرعتش از دویدن من بیشتره . فعلن  با کمک گرفتن از در و دیوار و من و زمین و  زانوهای خودش پامیشه وامیسته و چند ثانیه ای خودشو نگه میداره و بعدش با تکونایی که به خودش میده تپپپ با باسن میفته روی زمین  و میخنده . دیگه مرحله بعدی خدا بخواد راه افتادنشه . ای خدا چه زود بزرگ میشن این بچه ها

*****حالا بریم سراغ فیلمای ایرانی که این چندروز دیدمشون

کانال آی * فی* لم  یه سریال میده ساعت 7 و نیم غروب به اسم پروانه وقتی نگاهش میکنم اصلن دست خودم نیست همش به حال اون زوج به قول خودشون چریک کلی دلم میسوزه و اشک  تو چشمام همش جمع میشه . انقدر احساس نزدیکی میکنم با این دوتا شخصیت داستان . البته زوج نیستند ها ولی  ته دلشون عاشق همند ولی بازیگر نقش مرد که حامد کمیلی هست و خیلی هم قشنگ بازی کرده ، میگه من فراری هستم و نمیتونم خوشبختت کنم . اصلن عاشق موزیک متن فیلم هم هستم . خلاصه تو روز بی صبرانه منتظرم این ساعت بشه و من بشینم پاش .

بعد ازون هم که پایتخت 2 رو که تعطیلات عید امسال میداد و هر لحظه ش من رو به یاد روزایی میندازه که تو عید پسرم که 13 روزش بود به خاطر زردی و  بعدش عفونت ادرار تو بیمارستان بستری شد و من هم تو اتاقی که گرفته بودم رو تخت دراز میکشیدم  و از تی وی  روبرو که به بالای دیوار نصب شده بود ت و این سریالو  تماشا میکردم  و البته بعضی وقتا وسطاش تلفن اتاق زنگ میخورد که  مامان فراز بدددو بیا پیش فراز که بیدار شد و از گرسنگی اینجا رو گذاشته روی سرش . آخ چه روزایی بود واقعا . با دوستامون ( مامانای دیگه ) مینشستیم پشت در nicu با هم حرف میزدیم و همدیگرو از نگرانی درمیاوردیم. 

چند شب پیش فک میکنم شب جمعه بود شبکه 4 یه فیلم میداد که منتخب جشنواره جام جم بود و  اسم فیلمش خراش بود که اون هم به نظر من خوب بود . بازیگراش لا* له اس*کن*دری - بی*تا فر*هی و  ... بود که اسمشونو نمیدونم . راجع به یه خانومی بود که از وقتی پسرش کوچک بود تو مغرش خونده بود که فقط اگر من برای تو و زندگیت تصمیم بگیرم تو موفقی توی اون کار وگرنه مطمئنن یه جایی ضربه میخوری . پسره هم گوش به فرمان مامانش  بود همیشه ، غیر از زمانی که خواست با دختر مورد علاقش ازدواج کنه و کرد و مامانه ازین کار پسرش حسابی کینه به دل میگیره و یه جایی میخواد زهرش رو بریزه به عروسه و البته به پسرش بگه که ایندفعه که خودت برای خودت تصمیم گرفتی ، ضررش متوجه زندگیت شد و خلاصه بقیه داستان  که اگه بخوام تعریف کنم خیلی طولانی میشه .

آها یه فیلم هم داد به اسم چهل که در کل درسی که میشد ازش گرفت این بود که تو این دوره و زمونه آقایون دوست دارند که خانومشون به عنوان همسر  هم شان خودشون  ،  در کنارشون باشند و نه پشتشون . یعنی خانومه هرچی تو خونه همه چی رو فراهم کرد برای رفاه حال آقا و بچه ها به چشم  آقا نمیومد ولی به محض اینکه خانوم هم خواست خودش رو ثابت کنه که میتونه اون هم پا به پای همسرش تو اجتماع فعالیت کنه اونجا بود که  آقا مرحمت فرمودند و خانوم رو ریز ندیدند .

گرچه در مورد همه صدق نمیکنه مثلا همسر من همیشه دوست داشت  و داره ! من تو خونه باشم تا بیرون از خونه کار کنم البته هیچ وقت هم منو مجبور نکرد که من کارم رو بزارم کنار و من با میل  و رضایت خودم این کارو کردم . یادمه روزی که استعفا داد م واز شرکت خواستم بیام بیرون و داشتم با مدیرم خداحافظی میکردم ، مدیرم هم گفت امن ترین  و بهترین جای دنیا برای یه خانوم خونه اش هست  .

*****خوب نوبتی هم باشه باید بریم سراغ درد های این چند وقتم .

درد قولنجم هنوز خوب نشده . سرما هم بهش میخوره تازه بدتر هم میشه

حالا من برم که خیلی سرم درد میکنه . راستی چه خبره بچه ها چقدر سوت و کوره اینجا ؟ اگه خبریه بگین ما هم بدونیم .

نوشته شده در یکشنبه 1392/11/13ساعت 0:14 توسط لیندا| |