شب یلدا

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .

سلام دوستان

در مورد پست قبل اینکه کامنتهارو تایید نمیکنم چون اگه قرار به تاییدش باشه موضوع پستم هم تاحدودی مشخص میشه چی بوده.

3 ساعتی میشه که از عروسی برگشتیم،خیلی خوب بود واقعن .چون نزدیک ماه محرمه دیگه خونواده م که پشت هم هر هفته عروسی دعوت بودن منتها تو این منم دعوت بودم که عروسی پسر دوست مامانم بود .پسرم تقریبن میشه گفت اذیت کرد ولی قابل تحمل هم بود .اصلن نرقصیدم که فقط گفت منو بغل کن.یک کلام هم هست.این دست راست من به خدا یه موقعایی حتی بغلمم که نیست سر میشه.مچ دستمو که نگو طاقت بلند کردن یک کیلو رو هم نداره. ولی بازم بیرون که میریم آقا جیغ میزنه که بغلش کنم.ازین حرفا بگذریم میگم که من تحملم همیشه زیاد بوده.البته کمی هم با خاله هاش رقصید و 2 تومنم شاباش گرفت از دوستمون.خخخخ

24 ام سالگرد پدر همسرم بودش که مامانشون علاوه بر چیزایی که میده به یتیم خونه،،شبش چندتا غذا از بیرون میگیره و به ماها میگه بریم.من چندساله که جور نمیشه برم.امسالم برای این عروسی وقت ابرو گرفته بودم و یه سری کار داشتم که تا کارامو میکردم و میرفتم کرج و دوباره برای عروسی برمیگشتم خیلی اذیت میشدم اینه که به مادرشوهر گفتم اینجوریه و ایشالا بعدن با همسر میایم که واقعن چون همسری هم نبود دلم نمیخاست برم چون شب مجبور بودم همونجا هم بخابم.

اون هفته یه ست لباس پاییزی برای پسرم خریدم( یه بلوز -یه شلوار-یه کفش) قیمتش شد190  . حالا تو خونه ایاش از پارساله داره می پوشه ولی بچم یادش نیست که انقدر ذوق میکنه آستین لباسارو می بینه.آخه بعد عید آدم و بزرگ شده که اونم همه بدون آستین بوده.حالا باید برم تو خونه ای هم بخرم چندتایی.

یه مانتو سفید هم از حراج برای خودم خریدم 49 پریروز از جلو مغازهه رد شدم دیدم زده 29. 

خریدای دیگه هم کردم که یادم نیست منتها اینو چون واسم خیلی دردناک بود خوب یادمه.

جونم براتون بگه آها پریشب خدا واقعن رحم کرد بهم با فراز داشتم بازی میکردم و اونم غششش بود که میکرد.اصلن همیشه آخر این بازیایی که زیاد می خنده یه بلایی سرش میاد.هی بازی کردیم و هی لگد پرت میکرد سمتم و می خندید منم وقتی که پشتم بود،یه لحظه پاشو گرفتم گفتم منو میزنی؟؟؟ من که پاشو گرفتم اون بدنشو پرت کرد عقب،اون لحظه خودم خشکم زد .درست پشت سرش خورد به کنترل تی وی که روی زمین بود.من برگشتم عقب دیدم نه گریه ای نه هیچی.فقط داد میزدم مامان به دادم برس.مامان بیچاره شدم.همه اماما رو صدا زدم .بیهوش نشد هاا فقط گیج شده بود سرش مثل ضربه ای که به سر خودمون میخوره.بعد من حس میکردم این شل شده مامان هی میگفت بابا چیزیش نشده که.همه اینا شاید 20 ثانیه هم نشد ولی من هی میگفتم اگه ضربه مغزی شده باشه چی؟ دیگه هی علائمو چک کردم و دیدم نه خداروشکر حالش خوبه.تا صبح نخوابیدم و نفسشو چک کردم.انقدر به قرآن به خودم فحش دادم که چرا اینجوری شد اصلن.آخه غر میزنه خوب چیکارش کنم؟باهاشم که بازی کنم آخرش میشه این.یعنی ثانیه ای نیست که خطر تهدیدش نکنه یا نخواد کار دست خودش و من بده.چقدر سخته خدایی یه موقعایی کم میارم از دستش.یه موقعایی دیگه میگم واقعن خدا و فرشته ها هستن که هوای این بچه هارو دارن و ما هیچ کاره ایم.

 

نوشته شده در شنبه 1393/07/26ساعت 3:14 توسط لیندا| |

دلم میخاست سر فرصت لب تاپو بزارم جلوم هم قالب عوض کنم و هم راحت تایپ، منتها فرصتش پیش نیومد. اینه که گفتم شرمنده نشم قول دادم بیام یه درددل خصوصی با شما بکنم گرچه چیز مهمی نیست ولی خوب مجبورم خصوصیش کنم اون قسمت رو پس بدددوید ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1393/07/17ساعت 2:26 توسط لیندا| |

دلم میخواد وقت بزارم یه دل سیر بنویسم ولی خوب استرس اینو دارم که صبح زود بیدار شم میخوام کتلت درست کنم. اینه که ساعت گذاشتم تا قبل از بیدار شدن پسری بپزم وگرنه آویزونم میشه و خطرناکه

چهارشنبه اون هفته رفتیم شمال، سه شنبه بعدش با همسری برگشتیم

ایشون یکشنبه صبح زود رفتن و ما موندیم تنها

مامان هم رفته شهرشون به مامانش سر بزنه 

خیلی تعریفی دارم که دلم میخاد در جریان باشید شما هم منتها نداشتن وقت و تمرکز کافی - تنبلی- گرفتن گوشی از دستم توسط یه پسر فضول-  اینا باعث میشه بی خیالش بشم ولی نه باید بنویسم حتمن

منتظر باشید

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 1:44 توسط لیندا| |

تو همسایگی ما یه خونواده زندگی میکردند که معمولن خانومش رو ندیدم شاید تو این سه سال که اونجا ساکن هستم،سر جمع دو الی سه بار. ازین نظر می شناسم این همسایه رو که دقیقن دیوار به دیوار بودیم و آقای این خونه هم با همسر که تو حیاط یا راهرو همدیگرو می دیدند خیلی سلام و علیک داشتن با هم. بعد که همسر رفت شمال،توی بارداری م یه بار که چاه توالتمون گرفته بود، ازین آقا کمک خواستم که شماره تخلیه چاه برام پیدا کنه

دیگه اینام خونه شون رو اجاره دادن و رفتن طبق گفته خودشون یه خونه بزرگتر اجاره کردند. مستاجر خونه ش که شب عید خالی کرد خونه رو، اینا خواستن خونه رو نقاشی کنن که اومدن از من چهارپایه گرفتن تااا همین دیروز که شماره ش رو از همسر گرفتم و زنگ زدم که اگه چهارپایه رو لازمش ندارن بهم برگردونه.

شماره ش ایرانسل بود که من زنگ زدم و گفتم خواستید بیارید یه زنگ به من بزنید که خونه باشم

فرداش با خط 912 زنگ زد ، گفت بله خانم فلانی این خط ثابت من هست و ازین حرفا. من پرسیدم شما قصد فروش خونه رو داشتید، به سلامتی فروختید یا نه؟؟؟(چون واحدش خالیه هیچچ اطلاعاتی نداشتم که واحدش به فروش رفته یا نه). خلاصه گفت نه این چندوقته سرم خیلی شلوغ بوده و آررره ایران نبودم و ازین حرفا. خوب به من چه؟؟؟ جواب سوال من یک کلمه ست

ازم پرسید همسر اینجا هستن یا شمالن؟منه خنگم صاف راستشو گفتم نخیر شمالن. دیگه غروب که چهارپایه رو آورد و رفت ،من مدام به خودم میگفتم کاش میگفتم همسری هم هست،تا 3 صبح تقریبا بیدار بودم

بعدش امروز دیدم تو لاین منو ادد کرده، بدم اومد ازین کارش.معنی نداره که .الکی نیست که میگن این شبکه های اجتماعی اومده گند زده به همه اخلاقیات.حالا اصلن من میگم خیلی هم آدم درستی باشه و هست ولی اینکارش اصلن درست نیست.

به نظرتون من اشتباه می کنم؟

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/31ساعت 1:34 توسط لیندا| |

پسرم دیروز که 18 ماهش تموم شد بردم واکنسش هم زدم و خداروشکر اونطور که واکسیناتور گفت این واکسن سنگینه تا الان پسر خوبی بوده البته اگه از بی حال بودن خودش و داغ بودن دستاش و غر زدناش ( که به جون میخرم غراشو) فاکتور بگیرم. از آخر شب حس میکنم یه ذره بدنش گرمه خیلی نگرانم خواب به چشمم نمیاد یه وقت خدای نکرده تب نکنه بچه م. 

گوشی من که زنگ میخوره خوب متوجه میشه که دارم با باباش حرف میزنم، انقدر خوشحال میشه و ازم میخاد گوشی رو بهش بدم و کلی درددل میکنه برای باباش که البته با جیغ و داد و تکون دادن دست و پا بالاخره منظورشو میرسونه که یعنی آی پام اوف شد یا سرم خورد به مبل یا جریان های دیگه رو کامل میفهمونه خلاصه به آدم.

اما خوب کلمه های زیادی نمی تونه بگه که خیلی سعی می کنم بهش فکر نکنم. دروغ نگم با خودم که یه موقعایی فکر میکنم نگران کننده میشه برام ولی پیش دیگران خودم رو از تک و تا نمیندازم و میگم حالا زوده و به خودم کشیده و ازین استدلال ها

کلمه هایی که میگه: ماما- بابا- آب- من- توپ - گوو(گل)-تاب-هوپ هوپ( هاپ هاپ ) -دو دو ( جوجو) - جیش- دیز ( جیز) ... همچنان ددو رو همه جا به کار میبره

وقتایی که پوشکشو عوض میکنم خودش بدون اینکه من بگم پوشک استفاده شده ش رو که جمع کردم برمیداره و  میبره میندازه تو سطل آشغال.

آب که تو لیوان خودش میخوره لیوانو میبره میندازه تو سینک.

موقع خوابیدن میشه،بدو میره بالش خودش و من رو میاره .

خلاصه که حسابی ازش کار میکشم یعنی خودش دوست داره پا به پای من راه بره و کارایی که من میکنم رو تقلید کنه.

بعد جالبه به هیچ عنوان نمیزاره هیچ کس به گوشی من دست بزنه

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/06/25ساعت 0:33 توسط لیندا| |

در مورد اینکه نمیتونم عکس بزارم فک کنم فهمیده باشم چرا

اگه اشتباه نکنم ایراد از قالب وبلاگمه ؛ باید بشینم کمی هم به جای بچه داری به وبلاگم برسم

به دلیلی بسیار بسیار موهوم تصمیم دارم وبلاگم رو عوض کنم و رمزی بنمویم اما دقیقن نمیدونم کی این اتفاق بیفته . تااون زمان آپ های زیادی اینجا نخواهم داشت همین در حد رفع تکلیف

امشب مادر و پدرم عروسی فامیل دور دعوت بودند که چون خواهرای دیگه م نرفتند باهاشون ، دیگه من و پسرم رفتیم یعنی دیروز رفتم از خونه لباس برداشتم و یه سر هم به مادرشوهره زدم و امروز برگشتم . لباسی که برای عروسی خواهرم پوشیده بودم را تنم کردم امشب. یعنی سایزم از یه ماه بعد زایمان تا به الان تکون نخورده البته اونموقع خیلی زود وزنم اومد پایین ها ولی الان  شکمو بودنم امون نمیده کمی اراده خرج کنم برای لاغرتر شدن

وای خدا چرا همیشه بحث ما خانوما سر وزنه؟ حالم بهم میخوره ازین مسئله خصوصن که خیلی هم حساسم. درین مورد

تا الان فکر میکردم چون برنامم مشخص نیست و قرار بود برم شمال، هیچ کار فعالیت خاصی نمیکردم ولی خدا بخاد این حداقل یه سال آینده را که همچنان میتونم از کمک مامان برخوردار باشم، سعی میکنم بیشتر به این قسمت اهمیت بدم و برای شروع هم میخام از مهر که هوا خنک تر از الانه صبح ها باشگاه ثبت نام کنم

القصههههه عروسی فامیل دور خوش گذشت، اصلن بگو یه تکون به خودم ندادم فقط از خودم پذیرایی کردم کاری که معمولن تو هیچ عروسی فامیلی اتفاق نمیفته. من تو عروسی فامیل ها وقتی برمیگردم از عروسی تازه یادم میفته چیزی نخوردم. پسرم هم با توجه به اینکه کمی سرما خورده هست ولی پسر خوبی بود و کلی قر داد سرجاش، دعا کنید زود خوب بشه بچه م آب دماغش آویزون شده ، چشماش مظلوم دلم کبابه براش

آخه خدا درد و بلای این نی نیای عزیز رو یکجا بنداز تو جون من . آخه خیلی گناهین این طفل معصوما

نوشته شده در شنبه 1393/06/15ساعت 2:39 توسط لیندا| |

در مورد خودمون واقعن نمیدونم چی بگم؟ همین پست قبل رو که بخونید می بینید چقدر مصمم بودم برم شمال و حتی خونه دیده بودم، خونه رو حتی گذاشتم تو بنگاه که مستاجر پیدا بشه براش

 

اون هفته یه مشتری درست درمون پیدا شد که همین از در خونه رفتن بیرون ، از بنگاه املاک زنگ زدند که این بنده خداها خونه تون رو پسندیدند شما کی میتونید تخلیه کنید؟

همسر تااون لحظه قضیه رو جدی نگرفته بود، به حدی رو مغزم کار کرد و کار کرد که قرار شد بازم همون خراب شده امسالم بمونیم

من دیگه واقعن حرفی درین مورد ندارم که بزنم

نظر همسر اینه که ما اونجا خونه داریم میسازیم - وسط جنگل-که هروقت آماده بشه میتونی بیای یک ماه پیشم بمونی، پس دلیل نداره دوتا خونه داشته باشیم اونجا

آی من سرم اونجا خیلی شلوغه- آی نمیتونم هرروز بهتون سر بزنم- آی حوصلتون سر میره شما گناه دارید، تو تهران میتونی بری به خونواده ت سر بزنی ولی اینجا اذیت میشید تنهایی- آی بچه خاله هاش دورش هستند و دورش شلوغه و اگه بیاین شمال از حلقه فامیلش دور میشه و ال و بل

به حدی ضد حال خوردم که گفتم، همسرییی امسال منو نبری شمال، دیگه هیچچچ سال دیگه ای حاضر نیستم بیام اونجا

آخه نمیفهمه من اینجا وابستگی هام داره روز به روز به خونواده م ببشتر میشه و ازون کمتر

ولی خودش اصلن نگران این قضیه نیست

چی بگم من؟

به حدی غصه خوردم اون چندروزی که بود

آخه من کلن دل کنده م از کرج از محل زندگیم از اون خونه م

چه جوری توش تنهایی بکشم ؟ حکم زندان رو  برام اونجا داره

به همسری میگم من شوهرم شمال کار میکنه و کس و کارمم تو تهرانن واسه چی منو آوردی آواره این کرج کردی؟ میگه ایشالا سال بعد پول دستم میاد خونه رو می بریم تهران

دلم میخواد هرچه زودتر خونه شمال آماده شه من پناه ببرم به اونجا

تو مرحله سرامیک و این حرفاس؛ اونجا آماده بشه میرم اونجا روی میارم به کاشت گل و گیاه سرمو گرم میکنم که لازم نباشه پامو تو خونه کرج بزارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 1:58 توسط لیندا| |

یه آن هوس کردم یک دوم کلوچه با یه لیوان نوشابه خوردم وای خدا چه چسبید ضمن اینکه این طعم منو یاد بچگیام انداخت مثلن دوران مدرسه م که از بوفه مدرسه خوراکی میخریدم زنگ تفریحا.

به یه دوستی گفتم جریان چیه دیر به دیر پست میزاری، اوشونم صاف دیر به دیر تایید کردم کامنتای منو کرد تو چشمم، آی خندیدم . دیدم حرف حقه دیگه جوابم نداره

حقیقتش شدیدن ذهنم درگیر جابجاییه خونه ست و انرژیمو گرفته ،دقت کنید هنوز جسمم درگیر نشده اوضاعم انقدر خرابه اونموقع چی بشه خدا میدونه

اصلن دلم نمیخاد پسرم این وسط اذیت بشه  ولی خوب کمی سخته چون مامان هم خوب تو تهرانه و رفت و آمدا خیلی وقت میگیره، نمیدونم برم خونه وایسم مشتری  بیاد برا خونه خودمم مشغول جمع کردن بشم ، فرازو چه کنم این وسط؟

بزارم خونه مامان بمونه مگه یکی دو روزه مشتری پیدا میشه یا وسیله جمع میشه؟

حالا فراز که اینهمه پیش مامان بوده و بهش عادت کرده، اونروز دم ظهر به خاطر گرما گذاشتم پیش مامان و رفتم یه سر بیرون، بچه شلوار خونمو دیده بود تو اتاق شصتس خبردار شده بود که رفتم بیرون انقدر اشک ریخته بود که مامانم سوار سه چرخه ش کرده بود و تو کوچه میچرخونده ش. به منم زنگ زد که زود برگردم

بچه که طاقت اسباب کشی نداره همش زیر دست و پا باشه

مسئله پیدا شدن مشتریه وگرنه جمع کردن اسباب نهایت چند روز مامان میگم بیاد پیشم

چندروزی هم رفتیم شهر مادر و پدرم و بسیااار خوش گذشت ، جای همه دوستان سبز

من و همسری و فراز+ خواهر 1 و همسرش+ مامان و خواهر 2. اونجا هم خاله کوچیکه- مامان یلدا- با خونوادش بودن و حسابی  گشتیم

فراز و یلدا انقدر همو دوست دارند. بچه م اونو میبینه زبون باز میکنه، عکساشو که میبینه ذوق زده میشه میگه ددا یعنی یلدا

بعد جالبه محبت کردنشم با زدن نشون میده، میخاس بگه یلدا نگام کن موهاشو میکشید ، یا لگدش میزد

یلدا نازنازی هم مدام دلش میخاست خوش خدمتی کنه به فراز.  عالم این بچه ها وقتی کنار همن خیلی قشنگه خیلی

فراز و یلدا کنار هم وقتی باشن با تمام وجود میشه تفاوت جنسیتی فاحش پسر و دختر رو لمس کرد، از بس این پسر پسره و اون دختر دختر. حیف عکسشونو نمیتونم بزارم

اصلن وبلاگ نویسی بدون گذاشتن عکس صفا نداره ها، تو فکرم که از بلگفا برم یه جای دیگه ولی الان نه، جابجا بشم فکرم آزاد بشه بعدن

می بوسمتون

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/27ساعت 17:38 توسط لیندا| |

این وسطا ما یه سفر به شمال هم رفتیم و برگشتیم البته که نه مثل بقیه دوستان تو ترافیک های 14-15 ساعته گیر کردیم و نه سفری بود که خیلی هیجان انگیزناک باشه برامون یعنی وقتی تو ماه به طور متوسط ده روزش رو اونجا بگذرونی دیگه کاملن عادی میشه

و البته دنبال خونه هم گشتیم باز هم،به خیلی دلایل قراره فعلن فومن ساکن بشیم، یه دلیلش گرونی بیش از حد خونه تو رشت و محلی که ما دلمون میخاست بریم

دوم اینکه ازونجایی که ما اونجا غریب محسوب میشیم و خاله م چون زیادی مهربونه ، ازونطرف خیلی بانظم نیستن تو ساعت رفت و آمدها و برعکس ما خیلی مقید به یه سری قوانین که هر خونواده واسه خونه خودش وضع میکنه نیستن، اینه که مامانم بهم پیشنهاد داد تا اونجا جا نیفتادید و فراز هم کوچیکه برید فومن و نزدیک همسر باشید تا جا بیفتید 

مادره حالا فکر میکنه ممکنه نزدیک بودن به خاله م باعث قروقاطی شدن زندگی و نارضایتی همسری بشه که البته قبول دارم حرفش رو

تو ماه رمضان هم یه شب که همسری اینجا بود، خونواده م رو دعوت کردم برای افطار خونمون. پیش خودم فکر کردم احتمالن آخرین سالی باشه که اینجا هستم و میتونم پذیرایی کنم ازشون. اینه که  حسابی سنگ تموم گذاشتم براشون

مادرشوهر هم از اولای زمستون یادمه که یه شب برای شام آمده بود خونمون ، دیگه نیامده غیر از عید که برای عیددیدنی آمده بودند و در حد یک ساعت بود و به شام و ناهار نکشید، یعنی حساب کردم 8 ماهه که نیامده خونمون، تصمیم داشتم یه شب اونارو بگم ولی بخام بیفتم تو کار اسباب و اثاث جمع کردن کنسل میشه 

یه خونه دیدم تو فومن نوساز و 120 متر و خیلی خوب و کامل ولی تا ما بیایم خونه خودمون بسپریم به املاک و مستاجر براش پیدا بشه اونم با وضعیت افتضاح کم نور بودن خونه، بعدشم جمع کردن اسباب ها اون خونه میپره فکر کنم. از همه مهمتر روبروی پارک ، از هر طرف یه پنجره رو به بیرون. تراس دار. ای خدا هیچ کی نره توش بشینه تا قسمت ما بشه

البته همسر خونسرد میگه عجله نکن، خونه عین اون زیاده . این حرفش منو حسابی عصبانی میکنه

یه ساعت بعدش زنگ میزنه میگه هنوز تصمیم نگرفتم که بریم فومن یا نریم، من اسباب کشی سختمه . دیوونم کرده با این شل بازیاش وگرنه من پارسال رفته بودم اونجا نه که تاالان صبر کنم ببینم آقا چه میکنه

تو حرفاش هم می بینم ته دلش راضی نیست که من و فراز رو از خونواده م دور کنه و سختی رو ترجیح میده خودش به جون بخره ولی لابلای حرفاش چندبار این چندروز گفته که هرچی تو تصمیم بگیری من همونکارو میکنم، چه بخای بری تهران و نزدیک خونه مامانت، چه کرج و چه بخای بیای شمال بری رشت یا بمونی فومن

ولی کار همسر همینه دیگه شوخی نداریم که، از همه مهمتر فرازه که دلم نمیخاد ذره ای از دوری باباش آسیب ببینه چون خیلی باباش رو دوست داره و قبولش داره. 

خدا بخاد وسط هفته میخایم بریم شهر مامانم ، همونجایی که زییاترین جاده ایران رو داره، همونجا که یه تیکه از بهشته

بله از جاده اسالم 

البته اگه همسر دبه درنیاره، یکشنبه دادگاه خواهرش هست و همشون میخان برن ساری، بعد مامانه تا دوتا پسراش رو می بینه حالش بد میشه به قول خودشون حالش به هم میخوره، اگه تا سه شنبه بی حرف پس و پیش اتفاقی نیفته و لوس بازی صورت نگیره ما هم به برنامه خودمون میرسیم

ولی معمولن برنامه های ما با لوس بازیای اونا تداخل پیدا میکنه

چندهفته قبل رفته بودیم خونه مامان و قرار بود غروبش بریم با خواهرا دارآباد ولی همین که غروب شد مامانه زنگ زد که کجایی؟ خواهرت حالش به هم خورده چون عصبی شده، دیگه اونروز برنامه ما هم به هم خورد

اینم چون به مامان قول دادیم بریم نگرانم کرده وگرنه برای خودم زیاد فرق نمیکنه حالا میفتاد هفته بعدش

الان هم مادرشوهر و خواهرشوهر و دوتا بچه ش پیش همسر من و برادرش شمال هستن و غروب که رفته بودن بیرون، مامانه حالش به هم خورده بوده بازم

راستی حال به هم خوردن یعنی چی؟ یعنی بالا هم میارن؟ ولی برای اینا بدون بالا آوردنه

از بس خودمو لوس نکردم به خدا یه سری مفاهیم درک نمیکنم

شب خوش

ساعت آپ رو داشته باش

 

نوشته شده در شنبه 1393/05/18ساعت 2:54 توسط لیندا| |

پست های 4-5 تا قبلو اون دوسه تا کامنتی رو که لازم بود جواب دادم مثل دزی جون و بهار جون بقیه هم از بعد سفر شمالم جواب دادم

به خدا این پسره گوشی دستم میگیرم میاد اخم میکنه میزنه رو دستم که  به من توجه کن ... چیکار کنم بچه م کمبود محبته ؛

با اینکه از آبان پارسال ، کاری که همسری برای شروعش رفته بود به بهره برداری رسید ولی مراسم افتتاحیه ش فردا صبح با حضور استاندار و امام جمعه و خلاصه کل گنده های استان گی*لان + فرماندار و رییس بانک مربوط به شهر فو**من هست . خلاصه که فردا تو شبکه گی*لان همسری رو به احتمال زیاد تو شبکه استانی اونجا-باران- نشون میدن ، دیگه آقایون اشتغال زایی کردن اونجا

خلاصه مام شدیم مضحکه دستش یه بار میگفت تو هم بیا برامون چای بیار . خخخ

امروزم میگفت به سخنرانم احتیاج داریم بیا سخنرانی کن

دیگه امروز رفت به کاراش برسه و خیلی اصرار کرد منم برم باهاش البته که اولش باید میرفتم خونه خاله م ولی من حوصله نداشتم و گفتم برو به کارات برس و این مراسم که انجام شد حالا حسش بود سه شنبه شاید بیام پیشت . آخه اونجا امکانات انچنانی نداره که من بخام با یه بچه کوچیک برم و بهم سخت نگذره اینه که دیر به دیر برم توانش در من بیشتره . منم که همین اول ماه رمضون اونجا بودم هنوز یه ماهم نشده اومدم

بعد جمعه عروسی دختر کارگرش هست بهش کارت داده دعوتمون کرده، همسری هم میگه گفته اگه با خانومت نیای اصلن ناراحت میشم . میگم آخه چاخان اونا منو می شناسن؟ البته می شناسن ولی دیگه نه اونجوری که نری ناراحت شن. تازه عروسی اونام تو حیاط خونه هاشونه و صندلی می چینن و همه با حجاب روسری و اینا می شینن.

بعد حق هم دارنا چون قاطیه خانوما رو می بینی لباس مجلسی پوشیدن که ماشالا همه باز ولی زیرش ازین بلوزای زیر سارافون پوشیدن به طرز مسخره ای. خوب مگه مجبورن قاطی بگیرن آخه؟

ازین حرفا بگذریم خون کثیفمونو کثیف تر نکنیم

خدا بخواد آخرای این ماه هم میخایم با مامان بریم شهرشون ایشالا که بشه دلم لک زده برای جاده اسا**لم . اخرین بار سال 90 رفتم

نماز روزه هاتون قبول - عیدتون پیشاپیش مبارک باشه 

پی نوشت: بوی عروسی میاد ، شماها حس نمی کنید؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 1:29 توسط لیندا| |