شب یلدا

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .

بعد مدت ها ننوشتن که خیلی شرایط دست به دست هم داده بودن واسش،اومدم بنویسم ولی ترجیح میدادم خونه خودم باشم وقتی بعد 2 ماه و نیم پست میزارم.ولی خوب اومدم خونه مامانم مهمونی حدودن 1 هفته ای

گفتم یه احوالاتی ازتون بپرسم

من 9 اردیبهشت اسباب کشی کردم به شمال و در حال حاضر ساکن فومن هستم.البته خوب نگران آینده پسرکم هستم دلم میخواد جایی زندگی کنیم که امکانات کافی و خوب واسه پیشرفتش خیلیی مهیا باشه ولی بازم به نظرم تا سنش کمه میتونیم ازین فرصت استفاده کنیم تا پیش هم باشیم و خونواده سه نفره مون یه جونی بگیره

شکاف خیلیی عمیقی بین رابطه من و همسر ایجاد شده بود که خودم میدونستم واسه سه سال دوری از همه و خداروشکر در حال بهبوده

وقتی پست های سال 90-91 رو میخونم دلم میسوزه که چرا نتونستم اون حس های خوبی که به زندگی و همسرم داشتم رو حفظشون کنم لااقل خودم رو میگم.بماند که مطمئنن همسری هم این خلا رو حس کرده بود

اما بازم میگم خداروشکر بعد از تعطیلات عید به دنبال فکرای جدی من برای زندگیم ،تصمیمم رو به زوووور به کرسی نشوندم وگرنه همسری ته دلش حاضر نبود منو از خونواده م دور کنه و گرچه به زبون نمیاورد ولی حرف دلش این بود

خیلییی از تصمیمم راضی هستم خیلیییی و میگم کاش زودتر ازینا اینکارو میکردم ولی میگم فقط نگرانیم از 2-3 سال آینده پسرمه.

نی نی خواهرم هم دختره و بیصبرانه منتظر به دنیا اومدنش هستیم هممون.

تااینجا داشته باشید تا بعدن دوباره خدمت برسم

می بوسمتون هزار تاا

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۹ساعت 4:44 توسط لیندا| |

خوب من الان انقدر خوابم میاد که دیگه میخاستم التماس پسره کنم که بخوابه منم کپه م رو بزارم ،البته اونم خیلی خوابش میامد و به نسبت زود خوابیدش

من از جمعه صبح در حال جمع کردن اسباب اثاثیه هام هستم که ایشالا 4 شنبه صبح بریم شمال

به حدی خسته ام نفس که میکشم به همه جام فشار میاد

همسر هم وانت آورد تقریبن تمام شکستنی ها و لوسترا و  خورده ریزا رو خودش امروز برد که دیگه با ماشین خودمون برگرده ما رو ببره وسیله بزرگام با ماشین باربری

منم یخچالو از برق کشیدم و خیلی چیزارو دور ریختم و یه سری هم بردم گذذاشتم یخچال مامان همسر.همسرم که رفت شمال،مام که اومدیم خونه مامان

رفتم سفارش پرده رو فیکس کردم تا 3 شنبه شب تحویلم بدن

یه سری خرید ریز داشتم انجام دادم،فردا برم کاور تشک هم بخرم 2 نفره از بازار مبل.بعدشم آرایشگاه برم که برم شمال حالا حالا فکر نکنم بتونم برم.

همسر هم فردا بره اونجا درخواست اینترنت بده،باشد که از بی اینترنتی نمیریم

برام خیلی دعا کنید،برام مثل شروع یه زندگی تازه ست و استرس دارم.خونه جدید رو خیلی دوست دارم خیلی.حسم بهش مثبته

به هیچچچ عنوان دلم تنگ این خونه مون نمیشه ولی برای این 3 سالی که در کنار خونوادم بودم به شدت از الان دلتنگم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ساعت 2:2 توسط لیندا| |

حاضر و آماده منتظریم همسر بیاد ما رو برداره ببره سوار ماشین کنه بریم تهران.

چی فکر میکردم چی شد،از دیشب کارامو کردم گفتم صبح پسری بیدار شه سریع صبحانه ش رو بدم راه بیفتیم نشون به اون نشون که همینکه بیدار شد کار واسه همسر پیش اومد و هنوزم نیومده که برداره ما رو ببره

اصلن به امید همسری بمونم همینه ،به هیچ برنامه ایم نمیرسم.میخاستم زود برسم زود پاشم برم آرایشگاه اوضاع صورتم وخیمه ولی نشد.تازه دکتر پوست هم باید برم برای دستام .قسمت داخلی دست راستم خیلی حساسیت داده نمیدونم به چی.پوستش خیلی نازک شده ،با دستکشم کار میکنم ولی نمیشه که مدام دستکش دستم باشه یعنی روزگارم نمیگذره ااونجوری با یه بچه کوچیک.

جونم براتون بگه که اومدم یه خبر بدم و برم.

ما بالاخره خونه گرفتیم تو فومن و تا آخر اردیبهشت ایشالا اسباب کشی میکنیم.یعنی کلن زندگیم داره میاد اینور

از خدا میخوام تو زندگی جدیدمون دستمونو مثل همیشه بگیره و اینجا تنهامون نزاره.هرچی باشه غریبیم 

دیگه منم برم ببینم همسری چی شد،چون فکر میکردم تا قبل ظهر میریم ناهارم نزاشتم فقط غذا برای پسرم گرم کردم برای تو راهش

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ساعت 12:31 توسط لیندا| |

خوب بچه ها من واقعا تصمیم گرفتم که وبلاگم رو آپ کنم

سال نو رو به همه شما عزیزای دلم تبریک میگم .امیدوارم سال جدید سال پر خیر و برکتی باشه برای هممممه 

از خیلی وقته که چیزی ننوشتم آها از تولد پسرکم که خداروشکر خوب برگزار شد و کمی متفاوت بود ازین نظر که چون شمال بودیم و دیدم تنهاییم کیک خریدیم و رفتیم رشت خونه خاله م تولد بازی.

وقتی برگشتم با پسرم تهران،مامان همونروزم یه کیک خرید ولی بدون رقص و مراسم خاصی چون تازه از راه رسیده بودیم و خسته

یه تولد بزن برقصی هم روز اول عید داشتیم خونه مامان

خلاصه دیگه این پسره رو ابرا بود یه قیافه ای گرفته بود برای همه ها 

همسری 28 اسفند اخر شب اومد خونه ،من 90 % خریدارو کرده بودم،29 رفتیم فروشگاه و البته خیابونگردی و ماهی قرمز و گل خریدیم برا سفره 7 سین

برای شام سبزی پلو ماهی تپلی پختم که بسیور خوشمزه بود

دیگه تا سفره م رو نصفه نیمه بچینم و هی پسرم برداره در بره و من دوباره بزارم سرجاش- سال هم تحویل شد و همدیگرو بوس کردیم و بعدشم زنگ زدیم به مامان و بابا بعدش هم خواهر و شوهرش. و بعد هم خوابیدیم.حس خوبی بودش اصلن من یکی دلم شاد بود اون لحظه ها الهی برای همه همینطور بوده باشه

برای ناهار میخاستیم بریم خونه مادرشوهر که آمادگی نداشت چون خ ش عمل کرده بود و خونه مامانش بود ،بعد ظهر رفتیم و یه ساعتی نشستیم و راه افتادیم به سمت خونه مامان که با خواهرم قرارمون برای شب بودش

قبلش رفتیم از گمرک واسه پسرکم کادوی تولد و عیدیش رو یه ماشین شارژی شاسی بلند سفید خریدیم مدل bmw.خخخ

بعدش هم همونطور که گفتم دوباره کیک و رقصیدن و عکس و این کارا.خلاصه که خیلی خوش گذشت جای همه سبز

اووو اینهمه گفتم شده روز اول عید تازههه

2 عید شب رفتیم خونه خاله م و دیدن مادربزرگم

3 عید بعد ناهار رفتیم یه سر خونه عموم و بعدش خونه دوست همسری که دیدن نی نیشون هم نرفته بودیم.ازونجا رفتیم خونه بابای دوست همسر که عمل قلب کرده بود .برگشتنی به زور دوستش ما رو برای شام نگه داشت.به زوراااا

4 عید مادرشوهر و دو تا خواهرزاده های همسر اومدن خونه ما و بعد شام هم ما رفتیم خونه خواهرم

5 عید برای شام مامانم مهمون داشت-خونواده عموم-ما هم رفتیم و به جمعشون پیوستیم

6 عید برای شام مامانینا و خواهرم و شوهرش اومدن خونه مون .غذام هم ماهی و زرشک پلو با مرغ بود . قبلش هم با مامان و بابا رفتیم عیددیدنی خونه مادرشوهر و دخترخاله همسر.شبش بابا خسته بود برای خواب موندن انقدررر مزه داد بهم اونشب.ما مثلن جوون ها هم با همسری رفتیم بام کرج البته وسط ما جوونا یک عدد جوجه فسقلی هم بود که تا سوار ماشین شدیم خوابید 

7 عید تا مامانینا بیدار شن و صبحانه و حاضر شن که برن شد ظهر.مامانینا برای شب میخاستند برن خونه خاله کوچیکه که همسر گفت چون زن خوبی هستی ما هم میریم.اخه خدایی خیلی خسته کننده ست پشت سر هم هرروز هرروز مهمونی و من انتظار نداشتم و میگفتم حالا اونجارو میزاریم یه ماه دیگه میریم ولی دیگه رفتیم

8 عید اومدیم شمال الانم هستیم.آی لاو یووو

9 و 10 کار خاصی نکردیم 

11 عید هم مامان و بابا و خواهرا برای ظهر رسیدن پیش ما و هم دوست همسری که تهران رفتیم پیششون.اونروز من پلو درست کردم و همسری جوجه کباب کرد البته جوجه  رو خودم تو مواد خوابوندم اونروز.گفتم هرچقدر کمتر منت همسرو بکشم بهتر تره تا به موقعش لازم شد حسابی ازش کار بکشم مثل روز 13 بدر

12 عید ناهار قورمه سبزی پختم و بعد از ناهار سریع جمع کردیم و رفتیم قلعه رودخان فقط اونجا پسرکم حسابی عرقمو درآورد و میگفت فقط نینا بغلم کنه.کمرم دو نصف شد قشنگ ماشاللللا اندازه خرسم شده عزیززززززم.بعدش هم برای شام رفتیم عیددیدنی خونه خاله رشتی که اون یکی خاله م هم از تهران اومده بود و همه جمع بودیم.دیگه بزرگا عیددیدنی خونه دایی مامان رفتن که همسری زیاد مایل نبود و نرفتیم ما چون قبل عید یه بار رفته بودیم ماه بهمن بود فک کنم

برای 13 بدر همه جمع شب قبل رو دعوت کردم بیان خونه ما و مهمون ما باشن.خلاصههه خیلییی خوش گذشت و 13 بدر متفاوتی رو داشتم از سالهای قبل . برای اولین بار میزبان بودم .ناهار جوجه کباب. و شام هم آش دوغ و میرزا قاسمی روی آتیش.به به .شبش هم خاله ها رفتن

14 عید مامانینا صبح خیلی زود که به ترافیک نخورن راه افتادن به سمت تهران و ما هستیم در جوار همسر

دنبال خونه میگردم بازم تو رشت.یه موردو خیلییی زیاد پسندیدم و خداروشکر دستمونم امسال بازتره نسبت به سال قبل 

حالا این خونه هه گفتم امروز ساعت 3 بعدظهر باهاشون قرار گذاشتیم تا ببینیم چی میشه.منتها کرایه ش کمی زیاده 1 تومن بریم ببینیم تبدیلش میکنه آقاهه.آقاهه هم ازین مرفه های بی درد.

در کل خیلی عید دلچسب و خوبی بود و اونجور که از قبلش استرس داشتم نبودش.دیر به دیر میام و خیلی فاصله گرفتم از تعریفیای این مدته.یه دلیلش هم خوب خلق خوش همسر بود که خودش میگه پول داشته باشم من همیشه حالم خوبه.حالا مهم اون پوله هست که باشه یا نباشه .

ایشالا جیبای همتون پر پول باشه همیشه

تنتون سالم باشه

لباتون خندون باشه

دلاتون آروم باشه

آمین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۰ساعت 3:24 توسط لیندا| |

2 سال پیش تو این روز و این ساعتا مثل الان که بیدارم ،بیدار بودم و با هزار و یک جور حس های متناقض منتظر بودم که ساعت بشه 6 و مامان و همسری هم بیدار بشن با هم بریم بیمارستان که بستری بشم و پسرکمو به دنیا بیارم

البته خیلی دلم میخواست بخوابم اون شب رو ولی از استرس و هیجان خوابم نمی برد.مزه بعضی چیزارو تا آخر عمر هم آدم دیگه نمیتونه بچشه مثل خواب اون شب 

هعییی پنج شنبه 24 اسفند 1391 

امروز پسرم 2 سالش تموم شد و منم 2 ساله که مامانش هستم

به من میگه ننا-کارشم بیفته میگه مامان ننا-یه وقتایی هم مااااااامااااااان ،منم میگم بععععع لههههه

اون دوباره میگه ماااااامااااااان من بازم میگم بععععع  لهههه

همین میشه شروع بازیمون

من فقط تو کفم که کی به این بچه یاد داده بهم بگه مامان ننا.قربونش برم.به خواهر کوچیکم هم میگه آجی.به یکیشون نمیدونم رو چه حسابی میگه دوده

الانم افتاده رو دور نقاشی کردن و شدیدن عاشق کاغذ و مداد شمعیه.نقاشی که میگم منظورم همون خط خطی کردنه وگرنه نابغه نیست بچه م .مثلن من جوجه میکشم میگم حالا بهش دونه بده اونم چندین تا نقطه پررنگ میکشه 

حرف هم کم و بیش میزنه و منظورشو در کل میرسونه و خصوصن تو این 1 ماهه اخیر حرف زدنش خیلی یهو بهتر شده

انقدرم خوشکل بوس میکنه خصوصن وقتایی که خطا کرده باشه و من چپ چپ نگاهش کنم همچین میپره سرو صورتمو بوس میکنه و تف تفیم میکنه که کلن خلع سلاح میشم و منم بوسش میکنم.دیگه اینجوری میشه که بچه بی تربیت میشه دیگه

الان شمال هستیم و پیش همسریم و به لطف بی برنامگی هاش ،من 100 در 100 نمیتونم بگم برناممون چیه واسه تولدش ولی فعلن که قرار بر اینه ناهار بریم یه رستوران تو رشت

از خریدای دم عید هم باید بگم از 30 بهمن تا 12 اسفند که خونه مامان بودم بدو بدو خریدای خودم و پسرم رو انجام دادم به کل و همممممه چی خریدم امسال .یعنی مثلن نگفتم ولش کن شلوار دارم یا فلان روسری رو سرم میکنم.نههه همه چی خریدم بعد مدت ها

حالام کارای مربوط به ،به قول برو بچز خوشکلاسیون مونده که امروز بعد ظهر میریم تهران تا این بچه رو مامانم نگه داره من به این کارام برسم.همینطور خرید آجیل و .... .به کل از همسری که قطع امید کردم میگه من فقط پول میدم مسئولیت همه چی با منه به خدا پیر شدم زیر بار این زندگی

حالا خواهرشم عمل کرده باید یه سر دیدن اوشون هم برم خیلی خیلی کار دارم.وسطا چهارشنبه سوری هم هست که اونروزو کلن باید بشینیم تو خونه از ترس نارنجک و وحشیگری بعضی ازین دیوونه ها

آخه میگن چهارشنبه سوزیه نه چهارشنبه سوری

تو اون مدتی که تهران بودم و دور از همسر،پسرک رو از پستونک هم گرفتمش .آقا خیلی وابسته شده بود بهش و هروقت مصر میشدم بگیرم ازش همسری میگفت ول کنه بده بهش گناه داره.منم تا اون نبود به کل از سرش انداختم.به این ترتیب که ازونجایی که به پسری گفته بودم با پیشی نوبتی باید مه مه( به زبون خودش)بخورید.خلاصه یه زمانایی تعیین کرده بودم این بخوره بقیه ش رو پیشی.مثلن موقع خوابش حتمن باید این میخورد

بعد یع روز از خواب پاشد گفت مه مه.منم از قبل سر پستونکش رو بریدم و جای دندون روش گذاشتم گفتم بیا پسرمممم.بعد گفتم ای وایییی پیشی چرا اینو گاز زده؟؟؟؟ بیا ببین.بعد اینم گرفت و یه ذره نگاش کرد و خندید و دید تو دهانش جا نمیشه انداختش زمین.دوباره ازم میخاست همونو بهش میدادم .به 2 روز نکشید یادش رفت به کل

الانم بهش میگم پیشی مه مه رو چیکار کرد؟میگه گازززز

دیگه همینا من فعلن برم بخوابم ساعت 5 شد

سپینود جان مادر رمزت رو میدونی من از کی هست ندارم؟؟؟همون موقع که عوض کردی و به من ندادی

راستی دختراااااا یه خبر خوب : من دارم خاله میشم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 5:1 توسط لیندا| |

تعجب نکنید الان ساعت 2 و 19 مین هست که من دارم وبم رو آپ می کنم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۸ساعت 2:59 توسط لیندا| |

از پنج شنبه که 4 ام بود اومدم شمال. یعنی حدودن 10 روزه که با تهران عزیزم به همراه خونواده ای که عاشقشم. و دلم هرلحظه تنگشونه خداحافظی کردم و اومدم شهری که درسته کسی رو توش ندارم ولی بزرگترین دلخوشیم کنار همسرم بودنه و ازون مهمتر پسری که باباش رو هرروز می بینه

نمیدونم بااین دلتنگیم برای مادرم چه کنم؟؟؟؟

فکر نمیکنم اگه من ساکن دایمی اینجا هم بشم بازم روزی برسه که بااین مسیله کنار بیام

البته اسباب هامو نیاوردم ها ولی ازونجایی که خونه اینجا هم آماده شد و وسایل تا حد قابل قبولی تهیه کردیم و رفاهمون رو داریم ،دیگه نمیشه که بهانه آورد و بیشتر زمان هام رو دارم با پسر شیرینم تو فومن سپری میکنم

پسری که تا پاش به اینجا میرسه یه شب رو تب میکنه و من و همسر متوجه شدیم تب دوری از مادر من باشه احتمالن.الهی بگردم براش من فکر کردم سرماخورده بچه م ولی فقط یه تب بود!!!!! 

خوب نگهداری از بچه ها تو این فصل سرما یه ذره سخت تره،اونم ما که دور و ورمون کلن دار و درخته و پر از چیزهای جذاب برای پسرکم .مدام دلش میخاد باهاش برم روی تراس بایستم و هوای بیرون بخوره به سرمون .اونم یا آب بازی کنه یا طی !(تی) برداره که مثلن تراسو جارو بزنه

سری قبل که اومده بودیم،دلش فکر میکنم سرما خورده بود یه اسهالی شد که نگم بهتره،ففط حاال و روزمون دیدن داشت .پاهاشم به خاطر همین اسهالش سوخت و من کلن چندروزی پوشکو تعطیل کردم ولی به معنای واقعی پیرم درومد اونم دست تنها.

خلاصه روزهای سخت ولی پر از عشقی رو داریم تجربه میکنیم بازم خداروشکر که کنار هم هستیم.سخت ازین نظر که همش دارم به این فکر میکنم اگه پسرم اینجا تو این هوا سرما بخوره یا مریض بشه من دست تنها چه کنم؟دیگه زیادی هم وابسته شدم تو نگهداریش به مامانم

همسری میگه واست زندگی رو میسازم که واقعن دلت میخاد بعد دستش رو میاره جلو و قول مردونه میده بهم

میگه نهایت 10 سال اینجاییم و این دفعه برمیگردیم تهران جایی که همیشه دلت میخواسته اونجا خونه داشته باشی (و نه حتی کرج) و من غرق همین افکار مثبت دل خوشانه میشم و تو دلم میگم منم اونروز انقدر تو گوش پسرم می خونم و می خونم که مجبور بشی برگردونی زندگیمون رو به تهران. البته به امید اون روزی که هوای اونجا هم پاک بشه و من اونروز دلم بیاد که پسرمو بیارم توش زندگی کنه

ایشالا اون روز می رسه و من می بینم اون روز رو. الهی آمین

سه روزم آورده من و پسرمون رو گذاشته خونه خاله م رشت که هوایی عوض کنیم و خودشم میاد بهمون سر میزنه.پریروز مارو برد سبزه میدون و یه بلوز بافت برای من و یه جوراب پشمی برای پسری خریدیم 

فردا هم احتمالن میاد دنبالمون که برمون گردونه فومن و قبلش  من و خاله رو میبره عیادت دایی مامانم که اونم همینجاست

ما فامیل رشتی زیاد داریم ها ولی اصل کاریا دورن ازم

احتمالن آخر هفته برگردیم تهران،هورااااااا البته اگه کاری پیش نیاد اینجا برای همسری

خاله ام شبی یه خوراک لوبیایی بهمون داده که دارم از معده درد می میرم خداروشکر که به پسرم پلو دادم خورد

غروب هم یه سر با خاله و دختر خاله م رفتیم پیاده روی و سر از پارک بانوان منظریه درآوردیم،غیر از پارک که چقدر به پسری خوش گذشت و میدوید،بی انصاف همه راهو بغلم بود و دو قدم برنداشت که دلم خوش بشه .از کت و کول افتادم.تازه باهاش سوار سرسره ازین پیچ دارا هم شدم که هرلحظه فکر میکردم توش گیر میکنم ولی چون این پسره دوست داشت حتمن ازون سر بخوره ،همراهیش کردم

وقتی هم اومدیم 2 ساعت افتاد خوابید

خلاصه حسابی بهش خوش میگذره

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۵ساعت 4:21 توسط لیندا| |

بعد از مدت طولانی سلااااام

بچه ها من رکورد زدم، برای اولین بار در طول عمر مزخرف وبلاگ نویسیم از یه ماه هم بیشتر شده که من چیزی ننوشتم اونم آذر 93 

خیلی تلاش کردم حداقل یه آپ رو داشته باشم تو ماه گذشته منتها نشد

الانم خیلی خسته ام ولی اول رفتم سراغ آرشیو اواخر آذر و اوایل دی های گذشته ،چقدر شاد بودم من اون روزا

فکر نمیکنم دیگه برگردن،کلن یادمه تا یه سنی همیشه خوشحال بودم از گذر زمان .مثلن تو 20 سالگی هیچ وقت دوست نداشتم برگردم به 15 سالگیم- یعنی همیشه دلم میخواست زمان بگذره و. منم بااین گذر بالاخره یه پیشرفتی تو یه زمینه ای داشتم ولی الان چندوقته که واقعن با مراجعه به گذشته فقط غبطه اون روزارو میخورم

چقدرم خوب بود همه دور هم بودیم ،مسافت هامون طولانی نبود ،من هروقت اراده میکردم حضور عزیزانم رو حس میکردم کنارم ولی الان یا شمالم و پیش همسر و خونواده م رو کم دارم . یا هم که تهرانم و پیش خونواده ،این بار همسرم رو کم میارم

این دوری زمانی به چشمم اومد که وقتی شمال بودیم حدود 3-4 روز پسرم اسهال شد و در کنارش تب هم داشت.شب و روزای جهنمی رو تجربه کردم بدون اینکه مامانم رو که اینجور وقتا بزرگترین قوت قلبه برام،در کنارم داشته باشم

بله حدود یک ماهی در کنار همسر بودیم و نتیجه ش وابستگی شدید هر سه تامون به هم بود .یک هفته حونه خودمون بودیم و 2 هفته رفتیم شمال موندیم و دوباره برگشتنی حدود یه هفته خونه خودمون

الانم که بااینگه میدونم یکی از دوستای عزیزم واقعن منو میزنه باید بگم خونه مادرم هستم-قول داده بودم ببینیم همو ولی شرایط. جور نبود- 

روزای آخر به اتفاق همسر پسری رو بردیم پیش دکترش و چک آپ کرد و گفت همه چی عالی  فقط وزنش کمییی زیاده یعنی با قد 91 و وزن 15 میگه :مامانش خودتو گول نزن پسرت تپله و شکمم داره در ضمن

پسرکم داره روزای 1 سال و10. ماهگیش رو میگذرونه و 4-5 تا از دندوناش مونده تا دربیاد .کم و بیش کلمات رو میگه منتها بااشاره و جیغ و ویغ همه منظوراشو میفهمونه

اخلاق بدشم اینه که اگه عصبانی بشه جیغای بنفش میکشه

کلن این روزا زیادی ازم انرژی میگیره و فرصت هیچ کاری حتی آرایشگاه رفتن 1 ساعته رو ندارم

امشب هم که گذشت دومین شب یلدای پسرم بود که چون خواب بعدظهر نکرده بود و با یلدا ( دختر خاله من )حسابی بازی کرده بود ساعت 10 خسته و هلاک خوابید

اگه وسط ها وقتی باشه و با لب تاپ بیام وبلاگم حتم عکس میزارم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۱ساعت 2:17 توسط لیندا| |

یه ذره احساس می کنم قاطی ام . به به چه پستی بشه پستی که خط اولش باانرژی منفی شروع بشه

ایروبیک خوب پیش میره همونطور که گفتم صبحا از 9. که تا بیام خونه شده 11 .دارم فکر میکنم که فردا نرم باشگاه و کمی بیشتر بخوابم و بعدش برم حمام . یه ماسک موی حاوی کراتینه  خریدم برای بعد از حمام مارک nelly که فوق العاده ست برای منی که بااینکه موهام تقریبا صافه ولی دوست دارم صافتر و نرم تر هم بشه،همین این منو تشویق می کنه هی برم حمام هی بیام اینو بزنم به موهام ( عجب شعری گفتم)

خیلی ساعت های خوابم به هم خورده تا 3 صبح نمیخابم ازونورم 8.30 بیدار میشم کلن چشمام خواب دارن همیشه

بعد من چرا وزن کم نمیکنم اصلن؟؟؟ البته تو غذا خوردنم هیچ تغییری ندادم چون انقدر با پسرم سرگرم و دنبالشم که واقعن اگه نخورم می میرم.انگار من هم بازیشم میگم بچه بگیر این اسباب بازیات برو بازی کن.جیغ میزنه که منم پاشم هرکاری میکنه تکرار کنم.کلن به اون باشه فقط باید برم وسط برقصم براش شاد شه .

بعد یه رفتاری هم یاد گرفته بلا قهر میکنه  نمیدونم واقعن این رفتارو از کی یاد گرفته از هرچی ناراحت بشه میره سرشو میزاره رو مبل یا دیوار دستاشم میزاره رو چشما ش ،کمی که میگذره برمیگرده پشتشو می بینه که کسی میره نازشو بکشه یا نه. میگم این رفتارش به عموش کشیده که قهر قهرو هست اونم تا بهش میگی بالا چشمت ابرویه سریع قهر میکنه.

یه موقعایی هم الکی دستاشو می گیره جلو چشماش میگه اوووو اووو یعنی دارم گریه می کنم توجه کن . دیگع منم که اونموقع هی فشارش میدم هی فشارش میدم

براش لالایی میخوندم چند روز پیشا ،دیدم انگشتشو گرفت جلو دهنش گفت هیسسسسس ، آی ضایع شدم

قرعه کشی 4 تومنیمون هم که از 2 سال پیش نوبتامون مشخص شده بود این ماه به نام من افتاده بود و چون 2 تا اسم نوشته بودم بعدیش اسفند 94 ... 

خیلی چیزا تو ذهنم بود ولی یادم رفته ظاهرن

آرایشگاه باید برم برای صورت و ابرو ولی اصلن حال اینکه برم دو ساعت بشینم زیر دستشون ندارم ،امروز صبح بعد باشگاه رفتم دیدم باز نکردن هنوز 

راستی گوجه خریدم کیلو 6 تومن،چه خبره واقعن؟؟؟؟ اونوقت مرغ 5 و خورده ای،یعنی گوجه سخت تر عمل میاد تا مرغ؟؟؟؟؟؟ یا قیمت تمام شده کدومشون بیشتره واقعن؟

برم بخابم خیلی خسته ام

شب بخیر

همینه دیگه دیر به دیر آدم میاد می نویسه دیگه ذهن هم کمکی نمی کنه به ادم

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۷ساعت 2:32 توسط لیندا| |

سلام خانومای گل

من تا این پسره خوابه یه پست مختصر مفید بزارم برم پی کارم

یک هفته ست که باشگاه ،ایروبیک ثبت نام کردم و هرروز صبح ساعت 9 باید اونجا باشم

من هرروز ثبت نام کردم ولی اینجوریه که هرروزی که بتونم میرم چون ممکنه خونه خودم باشم یا شمال باشم و نتونم برم ولی هزینه ای که میدم واسه 30 روزه.درسته که تو پاچه م میره ولی فکر کردم ارزش داره روزایی که خونه مامان هستم هم زود پاشم از خواب و تا پسرم از خواب بیدار نشده برگردم

تا 9 مامان میره پیاده روی و بعد میاد شیفتو تحویل میگیره من میرم.

فردا هم میخایم من و پسری با هم بریم شمال پیش همسری،الانم منتظرم پسرم بیدار بشه و با هم بریم حمام حسابی کیسه بکشیم و تمیز بشیم .

قزض الحسنه ای که دو سال پیش ثبت نام کرده بودم درواقع دوتا بود که یکیش این ماه درمیاد برام به مبلغ 4 تومن. بعدیش هم اسفند94 

این هم ازین

یه کفش چرم برای خودم خریدم ازینا که پاشنه ش پهن و 5 سانته. قیمتش 230. فوق العاده راحت .اصلن فکرشم نمیکردم انقدر بچه بغل باهاش راحت راه برم. یه شلوار کتون قهوه ای هم خریدم 80 منتها بازم مانتو و روسری لازمم خدایا این خریدای ما کی تموم میشه واقعن؟

پالتو هم همچنان پالتوی 3 سال پیش و بوت هم  بوت 2 سال پیش رو استفاده می کنم چون نو هستند تقریبن

اما ازین خوشحالم برای خودم ارزش قائل شدم کفشی خریدم که توش راحت باشم و به قیمتش توجه نکردم و اولین کفشم هست که انقدر گرون خریدم.پول زیاد بالای پالتو یا لباس و لوازم آرایش داده بودم درصورتی که کفش خیلی مهمتره به نظرم

برای شمال هم همسر اینترنت پرسرعت گرفته وقت بشه درخدمتتون خواهم بود گرچه شما در خدمت عزاداری ها و نذری ها خواهید بود.

شرمنده همه شما هستم که کامنت میزارید ولی نه تایید میشع و نه جواب داده میشه.به خدا بی ادب نیستم ولی فرصتم کمه.اشکال نداره کامنت نزارید هم خیالی نیست 

بچه های بلگفایی با گوشی نمیتونم کامنت بزارم براتون بار هزارمه که میگم فکر کنم

بتی ازم رمز خاسته بودی،نتونستم بزارم.اگه دوست داری شماره ت رو برام بزار

سپینود خیلی بهت سر میزنم فکر نکنی از یادم رفتی،دوستت دارم

عسلییییی تو رو هم میخونم و خوشحالم برات

اصلن فاطی که فکر کنم باهام قهر کرده

بقیه رو حضور ذهن ندارم

همه تونو دوست دارم همه همه تون رو

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۰ساعت 18:13 توسط لیندا| |