تبليغاتX
شب یلدا

نظر یادتون نره

وقتی تاریخ هرروزو می بینم که چقد داره زود میگذره خودمم حس دوییدن بهم دست میده . مثل الان اومدم بدو بدو صفحمو باز کردم و زودی یه پست بزارم و کمی بازم بچرخم تو وبا و برم ناهار بخورم و بعدش بیام چرت بزنم و بعدش چای برام بیارن و بعدش هم هی ساعتو نگاه بندازم و ببینم کی باید برم خونه . اخه من باید چقد از خودم کار بکشم اینجا  از صبح هم که فقط نشستم تا الان دارم وب میخونم و نظر میزارم براتون . حالا من ۱ دیروزو نبودم و مرخصی بودما همه دو تا دوتا پست گذاشتن .

۵ شنبه که ناهار رفتیم خونه مادرشوهر و بعدش اطلسی خانوم زنگ زد و من نتونستم باهاش صحبت کنم و بعدش که رفتم خونه خودمون اس دادم بهش که باهاش حرف بزنم ولی این دفه اون نتونسته بودش .تنهایی رفتم خرید خونه کردم و بعد رفتم پیش همسری  .

جمعه هم مامان و خواهر ۱ اومدن خونمون و مثلا میخواستن کمکم کنن ولی فقط نشستیم با هم حرف زدیم و البته مامانم رو ی تشکا و بالشا رو که قبلا در اورده بودم و شسته بودمشون رو کشید و بعضیاشونو که لازم بود سراشونو دوخت چون من اصلا حوصله این کارارو ندارم . سر گازمم خیلی کثیف بود و مامانم تمیزش کرد . اخه حوصله اونکارم نداشتم . میخواستم بزارم یه دفهبرا اثاث کشی تمیزش کنم . مامانم موقع پاک کردنش بهم گفت : یاد یکی از دوستاش افتاده که خیلی کثیف بوده  والبته خودش هم گفت که اون همیشه اینجوری بوده و انگار همیشه خدا در حالا اثاث کشی بودن . منم از ترسم بدو بدو اون سبدی که گذاشته بودم تو سینک که آشغال میریزن توشو با وایتکس سفیدش کردم . حالا مامانم اونو ندید وگرنه قطعا دو تا فحشم بهم میداد

دیروز هم که کف پام خیلی درد میکرد و دیگه نیومدم سرکار و به مدیرم زنگ زدم و صدامو یه جوری کردم که فک کنه حالم خیلی بده و گفتم نمیام و دارم میرم دکتر . دیروز غروب هم رفتم یه استعلاجی از آقای دکتر محلمون گرفتم و امروز دادم به مدیرم . گفت حالت الان بهتره ؟ منم گفتم : ای بهترم ولی واقعا دیروز حالم خوب نبود . و با اسمسایی که این دختره همکارم داد حسابی حالمو گرفت دختره پررو . ایمان آوردم به اینکه می گن بشکنه دستی که نمک نداره .دست منم ازون دسته از دستاست که شکستن که سهله براش باید قطعش کرد کلن

امروز هم که در خدمتم .

یه سوال بچه ها میخوام از تجربه های شماها استفاده کنم . شماها قبل ازینکه شوهرتون به همراه خونوادش بیاد به خواستگاریتون حس و حالتون چی بود ؟ استرس و ترستون در چه حد بوده ؟ تا چه حد فک میکردین به اینکه ایا خوشبخت خواهید بود ؟ یا ایمان داشتید به کسی که انتخاب کردید ؟

خصوصا کسایی که از طریق دوستی چندین ساله نبوده که در حسرت هم باشن . بلکه خواستگاریایی رو بیشتر منظورمه که زمان اشنایی تا خواستگاری مدت زمان حدودا ۷-۸ ماه بوده باشه .

ممنون میشم جواب بدین .

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 12:43 توسط لیندا |

استکبار خانوادگی

همونطور که گفتم ۲ شنبه رو هم تعطیل بودیم و در کل ۳ روز تعطیلی پشت هم بود و خیلی برای ما خوب شد چون بالاخره هرچی باشه بهتر از یه روز در میون اومدن به سرکاره . صبا با ارامش کامل بیدار میشدم هرچند که بنا به عادت زود بیدار میشدم . خاله ام از رشت اومده بود خونه مامانم و منم ۱ شنبه و ۳ شنبه رو با همسر رفتم اونجا و شب دیروقت برمیگشتیم خونمون . ۲ شنبه هم که خودمو کشتم از بس کار کردم و ناهار هم رفتیم خونه مادرشوهر و کلن فقط تو این ۳ روز یه شام اونم ماکارونی پزیدم و با سس قرمز بسیار بسیار تند خوردیم . هیچی تو خونه نداریم خصوصا از نوع فریزری و گذاشتم برای بعد اثاث کشیمون که بارمون سبک باشه مثلا .

نمیدونم از کجا داره سرما میاد که من دارم می لرزم از سرما . حالا خوبه پشتم رادیاتوره و تا آخرین درجش زیادش کردم ولی باید بگردم این سوراخه که ازش داره سوز میاد پیدا کنم .

از با معرفتی خودم بگم و بی معرفتی قوم شوهر . ۱ شنبه که خونه مامانم بودیم طبق عادت همیشه که دوستای مامانم وقتی نذری دارن یه ظرف به مامانم میدن و یه ظرف هم به من ! اون روز دوستش شله زرد آورد برامون و من برا خودمو دست نزدم که ببرم برای برادرشوهرم . شب که با خواهر ۱ هم بودیم برگشتیم خونه و سرراه شله زردشونو بردیم در خونشون و تازه همسر خودش رفت بالا بهشون داد و برگشت . با این قضیه که هرسری بهشون چیزی به عنوان سوغات یا این مدلی نذری بردم فقط بلدن بخورن و عادتی ندارن به تشکر کردن که اونم گذاشتم پای ادب نداشته جاری و باهاش کنار اومدم بماند . ۲ شنبه بعد از ناهار خوردن از خونه مادرشوهر من رفتم خونه خودمون که کارامو کنم و همسر هم رفت خونه جدید که پیش کارگره واسته که سقف کاذب میزد برای حیاط خلوت که سرصدا نکنن همسایه ها صداشون درآد . 

شب بعد اون همه کار که کرده بودم کمرم راست نمیشد از بس خم بودم و دل درد وحشتناکی گرفته بودم که خدا میدونه تا دیروز صبح نمیتونستم پاهامو صاف کنم ، همسر هم اومد و رفت دوش گرفت و اومد کنارم گفت : برادرشوهر و جاری و مادرشوهر اومده بودن اونجا سری بزنن و برادرشوهر چیزی میخواسته از همسر بگیره . همین برای موندن تمام خستگیام تو تنم کافی بودش . اینکه اونا چرا اومدن دنبال مادرشوهر چرا منم یه صدا نزدن ؟ مگه ۱ طبقه بیشتره فاصله من با مادرشوهر ؟ نهایتش یه زنگ زدن بود دیگه . خودم غروبش خیلی دلم میخواست برم اونجا ولی از بس سرد بود حس پیاده روی تا اونجا رو نداشتم . انقد ناراحتم از خودم که چرا هرسری من نیت میکنم برا اینا کاری نکنم ولی بازم یادم میره و اونام جالبه که همیشه کارای خودشونو تکرار میکنن .

همسر میگه بدبرداشت نکن شاید اونا از جایی میومدن و سرراهشون اومدن پیش من ولی من قبول ندارم چون می شناسمشون . انقده دلم خنک شد هرچی حرف تو دلم بود به همسر گفتم و گفتم ازشون بدم میاد و همسر هم تمام مدت شانس آورد که حرفامو شنید و چیزی نگفت و حق رو به من دادش . گفت : اتفاقا اینا که در اومدن تو من پیش خودم گفتم الان لیندا بشنوه ناراحت میشه و اصلا میخواستم بهت نگم که ناراحت نشی .

انقده از چشمم افتادن . ظاهرا باهاشون خوبم ولی باطنا نه . خیلی خوشحالم که از سال بعد قراره بیشتر یه شهر دیگه باشیم . من وقتم آزاده و میتونم برم پیش خونوادم و بیام ولی همسری نوچ /

خیلیاتون فک میکنین من بدجنسم چون به صرف اینکه مادرشوهر یه موقعایی شام میده بهم باید بیفتم دست و پاشم بماچم ولی ازین خبرا نیست . شک نکنین که همه این محبتایی که داره میکنه در مقابلش یه عالمه انتظار بیجا پشتش خوابیده که قابل گفتن نیستش اینجا . من الان تحت استثمار اونم و به زودی میخوام خودمو از زیر چنگال این مستکبر خانوادگی نجات بدم . به زودی زود .

یه آدم با شخصیت هرخونه جدیدی که میره اگه مدل خونه و حتی دکوراسیونش باب میلش نباشه در نهایت بازم تعریف میکنه از ذوق و هنر و سلیقه تو انتخاب خونه و همینطور مدل چیدمانش خصوصا از خانوم خونه ولی مادرشوهرم منو می بینه یادش به این میفته که فلان چیز تو خونه جدیدتون اله و مدل گاز رو میزیتون بله و قدیمیه و ازین حرفا / آخه به تو چه ؟ مگه من یه بار گفتم بیا نظر بده ؟ دست خالی که میای لااقل زبونتم غلاف کن خواهشاً .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 11:34 توسط لیندا |

امسال اولین سالی بود که این همه دوست جدید پیدا کردم . یعنی پارسال تو دوستای وبی باهاشون صمیمی بودم و شماره چندتاشونو داشتم ولی محدود بودن و امسال خیلی خیلی زیاد تر شدن و از داشتن اینهمه دوست خوب به خودم می بالم که روز تولدمو تو وبم که میخونن میان اسمسی تبریک میگن بهم . همکارامم دقیقا با معرفت تریناشون و اونایی که فک میکنم بعدا رابطه دوستیم باهاشون حفظ خواهد شد بهم اس دادن و بقیشون امروز میخوان بهم تبریک بگن .

به خدا خیلی از داشتن دوستایی مثل شما به خودم افتخار میکنم . تو همه این سالا بیشترین اسمس تبریک تولدو داشتم و خیلی حس خوبی داشتم .چقد خوبه ادم اینهمه دوست داشته باشه که تو سخت ترین حالتام احساس تنهایی بهش دست نده .

۵ شنبه همونطور که گفتم رفتم خونه مامانم و غروب با خواهر ۱ برگشتیم دوباره خونه خودمون . همسر هم از خونه جدید اومده بود و خسته و زار منتظر همسر دلبندش که ما باشیم بودش  ( ما یعنی من ، نه من و خواهرم ) خواهرم رفت بیرون و ما موندیم و یه دنیا خستگی و جلو تی وی خوابمون برد جفتمون و شب که خواهرم اومد چند بار زنگ خونه رو زده بود تا من بیدار شدم .

از جمعه صبح هم که دوباره همسر رفت خونه جدید و من و خواهرم تا از خواب بیدار شیم و من چلو گوشت درستیدم و جمع کردیم و رفتیم پیش همسری و ساعت ۳ با هم برگشتیم و ناهار خوردیم و دوباره همسر رفت و بعدش خواهرم رفت بیرون و منم تا جلو در خونه جدید گذاشتن و رفتم پیش همسر . اونجا کمی خلوت کردیم کف زمینو و جارو کشیدیم این گچارو که امروز که میان برای رنگ آمیزی خونه بهونه نداشته باشن برا تلف کردن ۱ روزمون .

چقد تنبلن به خدا مردم . یه کاریو که می تونن دو روزه انجامش بدن ۱ روز میان ۲ روز نمیان و ۱ هفته طول میکشه تازه یه قسمت کارش هنوز مونده . اون کابینتی که اومد گفت فردا میام می برم کابینتو که اندازه بزنم برا یخچال و لباسشویی دقیقا ۱ هفته شد نیومد اخرش همسری رفت دنبالش اوردش و اومده برده معلوم نیست کی بیاره .

وقتی اومدیم خونه هردومون از کت و کول افتاده بودیم و سرتاپامونم سفید بود چون گچارو جارو کرده بودیم و پریدیم تو حمام . بعدش رفتیم خونه مادرشوهر و همسری گفت تولد لینداست ولی کادویی دریافت نشد چون کیک نبرده بودیم یعنی جونشو نداشتیم که به کیک فک کنیم چه برسه بریم بخریم . شام به مناسبت تولدم مهمون همسری بودم که وقتی اومدیم خونمون چون توانایی دوباره بیرون رفتن رو نداشتیم زنگ زدم آوردن و بعدش که خواهرم از بیرون اومد کیک به دست اومد و کمی خوردیم و طبق معمول همیشه سر شوخیای خواهر ۱ و همسر کلی خندیدیم و بعدشم که افقی شدیم .

صبح هم که وقتی خواهرم گفت بیرونو نگاه کن شوک شدم از دیدن اونهمه برف . خدایا شکرت .

غیر از همون همکارم از هیچ کی کادو نگرفتم یعنی از طرف خونوادم که مامانم دیشب گفت خسته این نمیخواد دیگه بیاین خونه ما . همسری هم که به اندازه کافی داره برا خونه جدید خرج میکنه در حد ۴ تومان و بهش گفتم ازش انتظاری ندارم ولی یه گلدونایی هست همتون فک کنم دیدین شکل فنجون و نعلبکی بزرگه و تو فنجونش پر گلای رنگیه ازون خوشم اومده برای روی اپن خونه جدید و به همسر گفتم بعد از اثاث کشی اونو برام بخره . آها عکس اون فنجون نعلبکی با کمی تغییرات تو قالب وب تارا جون که تو لینکامه هستش می تونین ببینین .

یه چیزی چرا همه اونایی که سرکار نمیرن میگن حیفه و کارتو از دست نده ؟ من خوشحالم ازین که دارم اینکارو میکنم . بعدش هم سرکار اومدنم در حال حاضر منو از خیلی چیزا تو زندگیم عقبم انداخته از جمله سلامتیم . من یه مشکلی دارم که با وجود شاغل بودنم نمیتونم حلش کنم . برای درمان خودم نیاز به وقت دارم که با سرکار اومدنم جور در نمیاد در حال حاضر . مامانم کلی دعوام میکنه از سال بعد حق نداری بری سرکار چون همه زندگیت شده فدای کارت . بعدش اگه اذیتم کرد خونه نشینی یه فکری برای خودم میکنم چون خواهرمم همیشه بهم میگه تو سال بعد اگه نخواستی بری سرکار که هیچ ولی اگه خواستی بری غصه پیدا کردنشو نخور که سریع واست درستش میکنم .

گذشته ازون من همسرم از سال بعد چندتا پروژه دارن تو یه شهر دیگه که دیگه این منم که باید وقتم آزاد باشه و برم پیشش و دوباره برگردم . این من هستم که باید یه قسمت عمده ای از مسئولیت زندگیمو اینجا به عهده بگیرم . دیگه هم دوس ندارم عین این یکی خونه که هستیم کلید خونه م باشه دست مادرشوهرم که هرکاری برامون پیش میاد زحمتش بیفته گردن اون و همش دنبال کارای ما باشه . دیگه ازین مدل زندگی خسته شدم میخوام یه جور دیگه ش رو که خودم دلم میخواد امتحان کنم .

یه چیز دیگه اولندش که خانوم دوست همسر دوست من نیست و به واسطه رابطه همسری و دوستش ما هم همو می بینیم و دومندش از بس منو تحریک کردین منم دیروز برا تولدش که گفتم دقیقا ۱ سال از من بزرگتره اسمس ندادم بهش تا دلم خنک شه حداقل  

بعدشم متاسفم که یه نفر منو به خاطر این کارم خر فرض کرده . هر کی بوده با اسم مستعار یا واقعی یا هرچی  ! خودشه .

مریم می دونم اینجارو میخونی همیشه . منم همیشه به یادتم

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 10:46 توسط لیندا |

خوشکلی به چه قیمتی ؟

زودی اومدم بگم که فردا ۳۰ دی تولدمه و من به همین راحتی دارم آخرین روزای ۲۷ سالگیمو سپری میکنم که با میمنت و مبارکی فردا بشم ۲۸ ساله .

اصلا باورم نمیشه که ۲۸ سالم داره میشه مهم اینه که دل آدم جوون باشه که منم احساس میکنم دلم خیلی جوونه و در حد دختر ۱۸ ساله که نه در حد و اندازه های دخترای ۲۰ الی ۲۵ ساله هست دلم . واللا

خلاصه که تو این چند روز که کلن یه روز در میون باید بیایم می تونین پیام های تبریکتونو بفرستین و منم که ایشاللا هروقت اومدم جواب تبریکاتونو میدم چون شرکت ما احتمالا دوشنبه رو تعطیل کرده واسه اینکه یه بنایی دارن انجام میدن و شایع شده این خبر . البته الان اقای همکارم اومد بهم گفت رفته از جد بزرگ ( همون مدیر اصلیه ) پرسیده گفته بله تعطیله دوشنبه . دلم میخواست ازین چند روز که باید یه روز درمیون بیایم یه روزشو مرخصی بگیرم که برم تو کار چسبوندن تعطیلات به هم ولی دلمم نمیومد چون میخوام مرخصیامو نگه دارم برای اثاث کشی  . حالا دعا کنین که واقعا اون خبر واقعیت داشته باشه .

راستی یه چیزی خیلی توجهمو جلب کرده گفتم شمارم در میون بزارم . این چه مدلیه که دخترا از خودشون در آوردن موها مشکی کرپلاغی و ابروها پهن و قهوه ای روشن . اصلن به نظر خودشون قشنگم که باشه که اصلنم قشنگ نیست به نظرم هیچ سنخیتی نداره این دوتا رنگ با هم . ما شنیده بودیم و دیده بودیم که همیشه مو و ابرو باید یه رنگ باشه ولی الان دقیقا برعکس شده . اخه هر مدی که قشنگ نیستش . من نمی فهمم چه فکری می کنن بعضیا که نتیجش میشه اون عدم تناسب رنگ اونم تو چهرشون . امروز دختره دقیقا شبیه این سرخ پوستا بود که موهاش مشکی و تازه ویو هم کرده . ابرو این هوا اونم قهوه ای روشن همشم کشیده بودا فک نکنین ابروهای خودش بود . اصلنم خوشکل نبود ولی خودش خیلی توهم فانتزی زده بود و از ادا اطواراش وقتی با دوستش حرف میزد میشد حدس زد که الان چقد احساس خوشکلی میکنه . یکی دیگه هم شده بود عین مسیح وقتی به صلیب ؟ کشیده بودنش . قیافش همش اون عکسو تو ذهنم تداعی میکرد چون صورتشم خیلی کشیده و بزرگ بودش .

دیگه چی ؟

دیروز یکی از همکارام چون امروز نمیومد و چون تولدم هم جمعه هست کادو تولدمو بهم داد که منم گذاشتم همه کادوهامو با هم ببرم خونه که وقتی همسری می بینه حسودیش بشه حالا اگه بقیه پول رو هم نزارن و بهم بدن . چون این همکار دیروزم همسن مامانمه و خیلی منو دوس داره حتی بین همکارای همسن و سالم که همشون خیلی ادعای دوستی باهام دارن ولی هیچ کدومشون نیومدن اون با شوهر و پسرش اومد عروسیمو خیلی خوشحالم کرد. یه شال گردن ازین تزیینیا که ترکیب رنگ مشکی و زرشکیه و خیلی خوشمله + یه ساپورت مشکی + یه ساک دستی ازینا که جمع میشه ، میشه شکل توت فرنگی .

امسال میشه آخرین سالی که پیش همکارامم برا تولدم و دوس دارم بهم کادو بدن به عنوان یادگاری ازشون نگه دارم . دلم گرفت

امروز مامانم جلسه قرآن داره تو خونش و من ازینجا باید برم خونه مامانم و بعدش بدیو بدیو برم خونه خودمون دوباره چون کار دارم . فردا هم دوباره برا تولدم فک کنم بریم خونه مامانم چون خونه خودمون که فقط کارتن می باره از درو دیوارش  .

آها یه غرغر دیگه هم کنم برم . پست دخملی رو خوندم یادم اومد بگم ! این دوست همسری که باهاشون رفت و امد داریم سالی ۲-۳ بار .فک کنم خرداد بود یا تیر دقیقا یادم نیست اومدن خونمون و خانومش گفت ۳ تا عروسی دعوتن و هر ۳ تا هم فامیلای شوهرشن و هر ۳ تا هم فامیلای بابای شوهرن و اونام ازینان که هم جهازبینون دارن هم حنابندون و هم عروسی و هم پاتختی و باید ۱۲ دست لباس داشته باشم که تکراری نباشه . گفت خودم ۱-۲ دست دارم یه دست هم از زنداداشم میگیرم و باید برم کلی لباس بخرم . بهش گفتم من لباس زیاد دارم میتونی بیای ببینیش خوشت اومد از هرکدوم ببرش . اگه یادتون باشه که نیست من شب عید پارسال جای خریدن خنزر پنزر رفتم بیشتر لباس مجلسی خریدم چون بعد عید خودمون ۴ تا عروسی داشتیم ( پسرعموم - آقای همکارم - فامیل همسری - دوست همسری) بهش لباسارو نشون دادم و اونم نامردی نکرد و عین همشونو برداشت و برد . دقیقا ۸ دست لباس هرچی پارسال خرید م و قبلیا رو برد و دیگه زنگ نزد تا شهریور ماه که عروسی یکی از فامیلامون تو بندرانزلی بود و من شک داشتم که ممکنه لحظه اخر نظرمون عوض شه و بریم . این شد که با کلی خجالت  و ناراحتی زنگ زدم بهش و کلی عذرخواهی کردم گفتم ممکنه من بخوام برم عروسی هیچی لباس ندارم تو خونه . اونم با شوهرش یه روز غروب اومد جلوی در مامانم و دیدم فقط ۲ دستشو آورده و بقیش رو بازم نگه داشته چون هفته بعدش عروسی داشتن بازم . دیگه همونه که رفتن و دیگه زنگ نزده فلانی لباسات دست منه هاااا . به خدا اصلا یادم رفته کدوما رو بهش دادم . یعنی اگه یه دستم مثلا گم کرده باشه یا نیاره من یادم نمیاد کدوم بوده . من خودم اصلا عادت ندارم از کسی لباس قرض کنم و همسری هم دعوام میکنه ولی اگه کسی بخواد ازم بگیره میدم بهش ولی نه که اینجوری .

دیشب به همسری گفتم به خدا جابجاییمون که تموم شد اولین کاری که میکنم میرم لباسامو ازش پس میگیرم . معنی نداره که . حالا فک کن شوهرش اونروز که با همسری حرف میزده گفته از مسافرت ( مهرماه با هم دو روزه رفتیم شمال ) برگشتیم فلاسکمون پیش شما نمونده ؟؟؟ رو رو برم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 10:42 توسط لیندا |

داستان کهن عروس و مادرشوهر

اصلا امروز قصد پست گذاشتن نداشتم ولی یه موضوعی فکرمو شدیدا مشغول کرده به خودش و همش از تصورش خندم میگیره .

میدونین الان دارم به چی فک میکنم ؟ به اینکه ما دخترا چقد عجیبیم ؟ تا وقتی که مادر نشدیم هی گیر میدیم به مادرشوهرامون و هی میگیم اخن و پیفن و ازین حرفا ولی وقتی خودمون مادر اونم از نوع پسرزا شدیم و وقتی بزرگ شد و خواست زن بگیره دوباره سوزنمون گیر میکنه رو عروسه . این یه سیکله که کلن همیشه ادامه داره وهیچ وقت هم ظاهرا قصد نداره از حرکت بایسته . چرا ؟؟؟

چی شد به این موضوع فک کردم ؟ یه همکار دارم که  ۳ سال ازم کوچیکتره ولی چند ماهی زودتر از من ازدواج کرد یادمه . یعنی وقتی اومد اینجا مثلا تازه عروس بود و چند ماه بعدش من مزدوج شدم . وسطا یه جابجایی داشتن به خونه مادرشوهرشون و قرار شد طبقه بالای خونه اونا زندگانی کنن . کم کم زمزمه های ناراحتی از مادرشوهر بلند شد و هرروز غرغرشو میامد اینجا به ما میگفت و آره مادرشوهرم انتظار داره من از سرکار میرم تازه برم براش غذا بپزم . آره موقع خونه تکونی میگه من برم کمکش یا شامشونو بدم . آره انتظار داره از سرکار که برمیگردم اول برم به خانوم سلامی عرض کنم و خلاصه ازین حرفایی که خودمونم کم نمی زنیم .

حالا این دوست عزیزم بارداره و خدا زده پس سرش و بهش چی داده ؟؟؟ پسررررررر . تاج سرررر

شماهایی که پسر دارین ناراحت نشینا ولی خوب ازین جهت میگم زده پس سرش که همین الان اومده بود جلوم میگفت : به پسرم میخوام یاد بدم و بهش بگم تا جایی که در توانش هست دوست دختر برا خودش بگیره ولی زن نگیره چون از پیش من میره به دوستم گفتم حالا با مادرشوهرت احساس همدردی میکنی ؟ حالا بیشتر دوسش داری؟ حالا بیشتر سعی میکنی درکش کنی ؟ گفت : نه من همیشه به شوهرم میگم برو به خونوادت سر بزن . میگم ببینا تا دیروز داشت سایشونو با تیر میزد الان چه پاچه خواریشونو میکنه 

منم بهش گفتم اگه من یه روز خدا بخواد مادر بشم و اگه بهم دختر داد همین رفتاریو که دارم ادامش میدم ولی اگه پسرزا بودم که سعی میکنم تو رفتارام یه تجدید نظری بکنم

اما جدی همیشه وقتی یه ایرادای بنی اسرائیلی از خونواده شوهرم میگیرم ته دلم می ترسم .چون قراره روزی من هم مادر بشم ازون نظر میگم . نمیدونم شمام حرف منو قبول دارین ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت 13:59 توسط لیندا |

دیروز روز زیاد خوبی نبود برام . دم دمای صب که خواب دیدم باردارم و خودم به طرز وحشتناکی ناراحت بودم ازین قضیه ولی مامان و خواهر ۱ بیش از اندازه خوشحال بودن و بالا پایین می پریدن ، اون خوابم همش تو ذهنم بود تا آخر شب . ولی از صب تا ظهر ۲ مورد پیش اومد که خیلی ناراحت شدم و حتی اشکمم دراومد اما الان که فک میکنم باز میگم خداروشکر ضرر جانی نبوده و مالی بوده . البته مورد دوم نه ها ! مورد اولو میگم . دومم که اینجا لازم نیست بگم ولی تا شب همه چی اوکی و خوب بود و دیگه از ناراحتی صبح خبری نبودش .

برای خواهر ۱ یه مشکلی پیش اومده که امروز وقت دکتر داره و منم باید سر ظهر یه مرخصی بگیرم و باهاش برم . دارم مثبت فکر میکنم  ولی خوب کمی ته دلم نگرانه این موضوعه . شمام دعا کنین موضوع مهمی نباشه .

از اخر هفتم بگم که ۵ شنبه خواهر ۱ اومد خونمون و شب هم بود .

جمعه صب خواهر ۳ و ۴ هم اومدن و شب با هم هممون رفتیم خونه مامانم و البته بگم این دو روز هیچ کار مثبتی در جهت جمع کردن وسایل نکردم .

تعطیلی شنبه هم فقط تو خونه بودم و کار کردم .

دعا یادتون نره

من چقد خواب می بینم جدیدا

پ . ن : خواهرم رفت دکتر و خداروشکر مشکلی نیستش و ما الکی نگران بودیم . گفتم که شمام درجریان باشین

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 9:55 توسط لیندا |

روحیه ...عالیه

دیرز غروب رفتیم خونه جدید رو تحویل گرفتیم و من انگار با یه خونه ای متفاوت از اون چیزی که دیده بودم و پسندیده بودم مواجه شدم . خوب قبلا که دیدمش توش زندگی میکردن و کلی وسیله چیده شده بود ولی دیشب وقتی خونه تخلیه شده رو دیدم خیلی هیجان زده شدم و اونقدام که فک میکردم کوچیک نبود .

ولی کار زیاد داره و همچنین خرج و از دیشب اومدم همش به این فک میکنم که زودی تمومش کنیم بره پی کارش و از بس فکرم مشغول بود صبح با سردرد بدی بیدار شدم که الان تقریبا بهترم .

ماشششششاللا به این انرژی که مادرشوهرم داره با اینکه سنش بالاست ولی به خدا از من سرحالتره . دیروز با اتوبوس و مترو رفته خونه خواهرش و شب هم برگشته ساعت ۷ و ما هم ساعت ۵ خونمونو تحویل گرفتیم اومدیم خونه میگه میومدین دنبال من منم می بردین . من گفتم شما مگه خونه خاله نبودین ؟ میگه من ۷ اومدم . فک کن مهمه واسه تحویل خونم اونم بردارم با خودم ببرم . حتی واسم مهم بود واسه تحویل خونه برادرش هم نباشه که از بس خوندم از اول تو گوش همسر اونم نبردیم با خودمون . اینا فک میکنن ما بچه ایم . البته بگم که کلن مو رو از ماست میکشن بیرون . هزار بار هم با دقت فراوون به همه چی خیره بشی بازم وقتی اونا نگاه میکنن یه چیزی رو پیدا میکنن که هزار سالم خودت تنهایی میدیدی نمی یافتیش . پارسال خونه رو که رنگ کردیم بیچاره اقا نقاشه تازه با غلطک رنگ زد دیوارارو بعدش همون روزا سروکله خواهرشوهرمم پیداش شد و اومد ۱ هفته مهمونی خونه مادرش . یه دفه اومد خونه ما دیدم داره به در و دیوارا  با عینکش نگاه میکنه و هی میگه اینجا جای قلم موی رنگ مونده حالا بیا بهش ثابت کن با غلطک رنگ کرده مگه تو سرش فرو میره ؟؟؟

بعدش که اومدیم خونه . دوباره دلم خواست بریم ببینم خونه رو و این بار مادرشوهرم باید میبود اگه نمی بود گناه میشد اصلا دیگه برادرش هم این بار اومد . این دفعه واسم مهم نبود بالاخره باید می دیدن دیگه ولی همون تحویل گرفتنه مهم بود که دلم نخواست کسی باشه باهامون و همینطور هم شد .

من نمیدونم پس چرا مامان من که ۲۰ سال ماششششششالللا جوون تر از مادرشوهرمه و همسن دخترشه اینقدی تو این جور کارا خودشو نمیندازه وسط که اینا میندازن .

دیگه شب رفتیم دوباره و آینه و قران هم بردم با خودم و یعنی این مادرشوهر من از صب که سرپا بود و ۲ ساعت هم اونجا سرپا واستاده بود عین خیالش نبود . یعنی من باشم از کمردرد و پادرد می پوکم .

خداروشکر میکنم که سال بعد قراره خودم باشم بالا سر زندگیم . معنی نداره هرکی میاد یه نظر برا خودش میده و میره اونم وقتی ۱ ساعت هم نشده از زمان تحویل گرفتن خونت گذشته . مامان من میگه ایشالللا خونت وقتی آماده شد حالا من و بابا یه روز میایم می بینیم خونتو .

تو همه چی همینطوره . می خواستم برا مامانینا تی وی بخرم گفتم خودت بیا ببین . مامانم گفت به سلیقه خودتون یه چیزی بخرین . من و همسر هم ۲ روز  قبلش رفتیم دیدیم و فرداش هم با خواهرم رفتیم همون مدلو خریدیم . اما مادرشوهرم که میخواست پارسال ای سی دی ۳۲ شو عوض کنه و ال ای دی ۴۶ بخره برادرشوهرمو ۱ روز کامل از ۸ صب برداشت برد و تمام جمهوری و گشته بودن و ساعت ۵ عصر بالاخره خریده بودن . موندم تو کف این همه روحیه . قدرت خدا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 9:58 توسط لیندا |

خواب نما

دیشب خواب دیدم من و جمعیت زیادی از بچه های وبلاگی دعوت بودیم خونه نسیم و خود نسیم هم حامله بود و داشت خودشو هلاک میکرد واسه ما که به بهترین نحو از ماها پذیرایی کنه . انقد بامزه بود . بعضیا رو دقیقا یادمه . مثلا آلما که حسابی تیپ زده بود و کلی هم احساس خوش تیپی بهش دست داده بود  البته که خوش تیپ هست واقعا این دختر . نکته بعدی که جالب بود به نظرم کلی بچه بود این وسط که خوب با احتساب اینکه بیشتر دوستام امسال بچه دار شدن چیز عجیبی نبود ولی واقعا زیاد بودنا طوری که نگران خودم بودم که چرا من بچه ندارم . خلاصه که نسیم جان منتظر دعوت درست درمون از طرفت هستیم ما بچه های وبلاگی  

زندگی هم همینطور داره میگذره دیگه . میرم خونه ترجیح میدم استراحت کنم تا اینکه بیفتم به جون خونه . پریشب ماکارونی درست کرده بودم . دیشب که رفتیم یه سر خونه مادرشوهرم همسر گفت غذا نمیخواد برامون بزاری خودمون داریم . من یه دفه گفتم : حالا چی هست غذا ؟؟؟ همسر مرده بود از خنده و باز با خودم غذا بردم . آخه معنی نداره دست رد بزنم به سینه مادرشوهر

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 10:59 توسط لیندا |

مائده

۵ شنبه رو مرخصی گرفتم و یه استراحت حسابی کردم و ناهار هم خونه مادرشوهر خوردیم . میخواستم برای مامانم تی وی ال سی دی و میزشو بخرم غروب با خواهر ۱ و خواهر ۳ و همسر رفتیم خریدیم و شام هم رفتیم بیرون خوردیم و وقتی برگشتیم چون من ظهرش حسابی خوابیده بودم شنگول بودم و تا حدودای ۳ صبح کار میکردم . صبح جمعه هم به سان یه کدبانوی مدرن ماشینو برداشتم رفتم نون بربری داغ کنجدی خریدم برای صبحانه و ظهر هم رفتیم خونه مامانم تا هم تی وی شون رو وصل کنیم و هم مامان بزرگم که رفته اونجا ببینم و هم در کنار خانواده باشیم .

شب هم برگشتنی سرراهمون تن ماهی خریدیم و شام همونو میل کردیم . راستی بچه ها چقد بی سروصدا همه چی گرون داره میشه . من همیشه تن ماهی ما*ئده  میخرم و غیر اون از تن ماهی خوشم نمیاد و همیشه ۲۸۰۰ میخریدم . یه مدتی دیگه تولید نکردن و من هر سوپرمارکتی میرفتم نداشتن و تااینکه دیروز آقاهه گفت داریم و اینبار با قیمت باور نکردنی ۴۰۰۰ تومن و کیفیتی بدتر . یه تن ماهی کوچیک که تو مدت کمی اینقد قیمتش متفاوت شده با قبل وای به حال چیزای دیگه . بد دوره زمونه ای شده آقا .

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 10:14 توسط لیندا |

بی ملاحظگی

 

موهامو که شرابی کردم خیلی روحیم عوض شده . واقعا میگم چون یه رنگ متفاوته از رنگایی که قبلا میکردم . حالا یه رژ کالباسی که نه یه رنگی تو اون مایه ها بررراق که به موهامم بیاد خریدم و خیلی کلن هماهنگ شده آرایشم با موهام . بازم رفتم کیف و کفش خریدم . من هرچی ازین ۲ تا جنس میخرم اصلا حس رضایت بهم دست نمیده که فعلا بی خیال شم ولی درحال حاضر که راضیم از خریدم .کیفم کوچیک و یه وری میندازمش و کفشم هم کفشه دیگه . کمی ساق داره و خیلی گرم میکنه پامو فقط چون نوئه ساقش پامو میخوره و اذیت میکنه و باید برم جوراب بلند هم بخرم . خلاصه که دارم خودمو خیلی تحویل میگیرم .

میگم مردم ملاحظه سرشون نمیشه ها اصلا . من یه همکار داشتم که گفتم کلن حالی به حالیه و نمیتونی شخصیت واقعیشو پیدا کنی که البته من جدیدنا پیداش کردم و کلن قبولوندم به خودم که بیماره  و دست خودش نیست و باهاش مدارا میکنم . این همکار ما یه نیرو داره زیر دستش که من با اون نسبت به بقیه صمیمی تر هستم . حالا چند روز پیش با هم کنتاکت داشتن و دوستم هم فرداش رفت با مدیرم صحبت کرد و گفت من مشکل اعصاب پیدا کردم و چه و چه و چه و نامه مرخصی ۱ ماهه استعلاجی که پزشکش نوشته بود و نشون داد و با مرخصیش هم موافقت شد . دوستم هم برا اینکه حرص این همکارمونو درآره تمام فایل ها رو کات کرده از سیستمش تا عذابش یده اینجا و خودشم احتمالا بعد ۱ ماه دیگه نمیخواد بیاد ولی به مدیرم نگفته در حال حاضر . خوب وقتی دوستم نیست این مدیرم و همین همکارم کاراشونو به نیروی من میدن که انجام بده و ازونجایی که فایلی تو کامپیوتر نیست این بیچاره گیج میشه و میاد دوباره سراغ من . حالا ایناش به من ربط نداره .

گفتم که نیروی من مسیحیه و برا سال نو من یه کیف لوازم آرایش نمیدونم کی بهم داده بود کادو کردم بهش دادم و دوستم اون روز دید که من اینکارو کردم . دوستم هم از دیروز دیگه نیومد شرکت و یه نامه ای میخواست که مدیرم مهر و امضاش کرد و قرار شد من ببرم سرراه بدم به دوستم و همینکارم کردیم و یه جا قرار گذاشتم البته دقیقا سرراهم و فک نکین خدای نکرده من راهمو دور کردما .

بعد دوستمو که دیدم از دور داره میاد دیدم یه مشمبه به چه گندگی دستشه و داره میاد سمتم . نامه رو بهش دادم و گفتم دوستم این چیهههه ؟ گفت این کادوی ونی هست و زحمتش رو دوش تو میفته .

فک کن یه پیک مگه چقد میشه که میگه من ببرم خونه و فرداش ( یعنی امروز ) بیارم دوباره شرکت که بدمش به ونی ؟ منم غرغر کردم بهش ولی خوب درنهایت داد بهم . یعنی فکر آسایش خودشو میکنه یا پولی که باید به پیک بده ولی ۱٪ فکر آسایش منو نمیکنه . به مردم خوبی هم بکنی ملاخظتو اصلا نمی کنن چون واسم خیلی جالب بود این کارش .

حس میکنم خوبیایی که در حق بقیه میکنم همه سوء استفاده میکنن . به خواهرمم گفتم خیلی کارت زشت بود . اونم گفت اوووووووو من فک نمیکردم ناراحت بشی و فک نمیکردم انقد قضیش جدی باشه . گفتم چه حرفیه ؟  همه میدونن اسم یلدارو من دوس دارم تو چطور جدی نگرفتیش ؟ خیلی خنده دار بود گفت : فک کن بچه تو چله تابستون به دنیا بیاد میزاری یلدا ؟؟؟ گفتم : چه ربطی داره خوااااهر مگه میوه ست که تابستونی زمستونیش میکنی . یه چیزایی آدم می شنوه ها شاخاش میخواد بزنه بیرون .

شمام اصلا اون قضیه رو فراموش کنین فقط گفتم که درجریان باشید .

تصمیم دارم برخلاف همیشه ازین به بعد ناراحتیامو بگم و تو خودم نریزم حتی اگه خونوادم باشن . اینجوری حس حمار بودن بهم دست نمیده حداقل ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 10:42 توسط لیندا |
 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس