تبليغاتX
شب یلدا
جالبه بعضیا اصلا درک نمیکنن من چی میگم فقط میگن تو چطور می تونی دوری شوهرت رو تحمل کنی ؟

عزیزای من ، من تا آخر تیر ماه مجبورم . چون تا آخر تیر قراره کارمو تو شرکت داشته باشم . مدیرمم ترجیحش این بود که من کارمو ادامه بدم تا اینکه بخوان منو از دست بدن ولی من واسه خاطر همین شرایطه که کارمو دارم ول میکنم چون می دونم بیشتر ازینا میاد تو زندگیم با رفتن همسری به شمال .

بعدش هم در حال حاضر تو یه منطقه خوش آب و هوا کارخونه تا توسط پیمانکار ساخته بشه طبق قولی که داده 6-7 ماه زمان می بره البته این زمان رو بدون احتساب هرگونه مشکل و سد و مانعی اعلام کرده و ممکنه یه مشکل اداری باعث بشه روند ساخته شدن اونجا حداقل تو یه بازه زمانی متوقف بشه و همه اینا رو باید پیش بینی کرد ، شایدم اصلا به مشکل برنخوره که ایشاللا نمیخوره ولی من نمی تونم بی گدار به آب بزنم و از الان بر دارم زندگیمو ببرم . پست قبلم هم گفتم باهام همدردی کنید و نهایتش آرومم کنید نه که بگید تو چطور حاضری شوهرت تنها بمونه ولی پیش خونوادت باشی ؟

نخیر بحث سر این نیست الان خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم دور از همسرم باشم . یکی از دوستای خوبم برام کامنت خصوصی گذاشت خیلیم درست بود حرفش که با این که پدر و مادرامونو می پرستیم ولی خوب برای هممون کاملا واضحه که می تونیم دوری اونا رو تحمل کنیم ولی یه لحظه بدون همسرامون نه . خودم تو این مدت فهمیدم که باید برم ، واسه همینم پرده در اتاق خوابی که باز میشه به حیاط خلوتو با اینکه آماده و تعمیر شدست ولی وصلش نکردم چون گفتم چند وقت دیگه باید بیاد پایین بازم .

خوب خدا برای من اینطور مقدر کرده . آدم که می تونه حداقل چیزی رو که تو ذهنش بوده و بهش نرسیده رو به زبون بیاره اینجا نمیتونه ؟ از اولش دلم میخواست همون تهران که به دنیا اومدم و بزرگ شدم و دانشگاه رفتم و کار کردم و عاشق شدم باشه محل زندگیم ولی خوب نشد و با خریدن خونه تو کرج رفتیم اونجا که خوب دور نیست اصلا به تهران و خودم تو هفته دارم 4 روز میام و میرم در ضمن اینکه کرجو واقعا دوس دارم و جایی رو که زندگی میکنم خیلی بیشتر دوس دارم . آرامشی که تو اون منطقه دارم با هیچ جای تهران شاید عوضش نکنم . الانم خوب به هرحال باید برم جایی که شوهرمه و جایی که زندگیمون اونجا پیشرفت داره چه بسا دوس داشتم این شرایط بازم تو شهر خودم مهیا میبود که نشد .

خوب بعضیا مطمئنن واسشون افتخار داره که از یه شهر کوچیک برن به یه شهر بزرگتر و حتی شایدم یه کشور دیگه ولی برای من کمی افت داره از تهران برم شهرستان حالا میخواد هر شهری که باشه ، باشه .

من اینروزا دمغم منو نرنجونید با بعضی کامنتاتون حتی اگه قصدتون ناراحتی من نباشه

اگه هم من انقد اسم تهرانو می برم واسه اینه که شهرمه .

اگه شهرم هرجای دیگه بود با افتخار کامل اسم شهرمو بازم به زبون میاوردم .

کسی ناراحت نشه لطفا

دیگه هم راجه به این موضوع پست نمیزارم . اخریش بود

+ نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1391/02/26 و ساعت 11:0 |
مراسم روز مادر رو 5 شنبه خونه مامانم برگزار کردیم یعنی با خواهرام دیگه دلمون طاقت نیاورد کادومونو 2 روز دیگه نگه داریم بدون اینکه بدونیم شنبه اصلا تهران نیستیم . وسطا فهمیدیم که فردا باید بریم شمال واسه همینم ساعت 12 شب هم رفتیم به مادرشوهرم سرزدیم و البته کادویی نخریده بودم . ازش معذرت خواهی کردم که نمیدونستم فردا قراره بریم وگرنه دست خالی نمیومدم .

جمعه صب با همسری هردومون راهی شدیم و دیروز غروب من تنها برگشتم و مستقیم رفتم خونه مامانم .

جمعه غروب رفتیم بیرون و زیر بارون شدیدی که میومد رفتیم جاده ماسوله و چای تو یکی ازین قهوه خونه های محلی خوردیم که البته همسری همیشه میره پیشش وقتی خستست چای میخوره . فک کن 2 تا چای و کلوچه میزاره جلوت و 200 تومن هم میگیره . خدا میدونه مزه اون چای انقد خوب و تازست تو اون جنگل که هرسری میریم پیشش بازم دلمون می مونه پیشش .

شنبه هم بیشتر تنها بودم و رفتم یه سری ظرف یه بار مصرف در دار مخصوص خورشت خریدم و قورمه سبزی درست کردم و تو چند تا ازون ظرفا کشیدم و گذاشتم تو فریزر .

دیگه باقالی خریدم و پاک کردم گذاشتم تو فریزر

همبرگر هم از قبل درست کردم و گذاشتم تو فریزر که فقط باید سرخ بشه .

سالاد الویه هم درست کردم بدون سس و گذاشتم تو یخچال .

شب هم همسری اومد با اینکه خسته بود من گفتم بریم خونه خالم که رشت هست چون روز مادر بود دیگه . ساعت 11 رسیدیم و من البته قبلش واسش اردور خوری خریدم که دست خالی نرفته باشم .

پسرخالمم داره میره سربازی و دل خالم و پسرش هردو حسابی گرفته بود  .

دیروز که 1 شنبه بود خالم و همسری پسرخالمو بردن که سوار اتوبوسش کنن بره شهری که پادگانش هست و بعد خودشون برگشتن .منم تو این فاصله اماده شدم و همسری منو گذاشت ترمینال که برگردم ، خودشم برگشت شهر (ف) .

تو اتوبوس پیتزا مخلوطو گذاشته بودن که مردم از خنده از بس خنده دار بود . یه دفعه می دیدی یه تیکه خنده دار می پروندن که نمی تونستی جلوی خنده صدا دارت رو بگیری . بعدازون هم یه چرت و بعدش با خانوم بغل دستیم حرف زدم تا رسیدم .

وقتی از هم جدا میشیم اعصاب هردومون به شدت تحریک میشه و با کوچکترین حرفی پاچه همو می گیریم ولی خوب چون از دلتنگیه 1 دقیقه نشده به هم زنگ میزنیم و دوباره سرهر حرفی به هم می توپیم .

نمی دونم فک کنم در نهایت تصمیم بگیرم برم همون رشت زندگی کنم ، اینجوری نمیشه زندگی کرد .

حس میکنم نگاهای همه روی من یه جور خاص و سنگینه .

حس میکنم سربار کسی هستم

حس میکنم باید به همه توضیح بدم که نخیر من قرار نیست برم اونجا زندگی کنم .

حس میکنم دارم زندگی خودم رو قربانی یه خودخواهی بدون غرض از طرف خونوادم میکنم که چون دلشون برام تنگ میشه و دلم براشون تنگ میشه حاضر نیستن من برم پیش همسرم و حاضرن من این عذابو تحمل کنم که دور از همسرم باشم .

می دونید من همش دارم به حرف دیگران فک میکنم .

میگم من چطور روم بشه دوباره اثاثمو بزنم زیر بغلم ، اثاث کشی کنم و برم یه شهر دیگه . مامان و بابام چی فک میکنن در موردم ؟ ؟ ؟ در مورد زندگیم ؟ ؟ ؟

کمی دلداریم بدید . دردمو تسکین بدید . احتیاج دارم به یه گوش شنوا . خیلی

خیلی جالبه واسم ابراز دلتنگی بعضی از دوستان وبلاگی که وقتی می بینن رمزی می نویسم قربون صدقه ها میرن و فداها میشن و در نهایت رمز میخوان ولی وقتی عمومی می نویسی پیداشون نیست .

منظورم به هیچ شخص خاصی نبود . کلن برام خیلی جالب انگیزناک بود


+ نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1391/02/25 و ساعت 10:37 |



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1391/02/19 و ساعت 11:47 |
پنج شنبه باید میومدم سرکار که خواب موندم و به مدیرم زنگ زدم گفتم به جاش یکشنبه که امروز باشه میام .

انقد خواب و خستگی تو تنمه که نمی دونم چرا انقد میخوابم ؟ البته به خاطر نور کمی که تو اتاق خواب هم میفته هم هست که هر موقع روز بری تو اتاق انگار 5-6 صبحه از بس کم نوره . کلن خونمون نور گیر انچنانی نداره . غیر از همون حیاط خلوت و اتاقی که در حیاط خلوت توش باز میشه .منم می بینم اینجوریه میخوابم تا 11 ظهر .

مادرشوهر و دختر خاله شوهرم به همراه همسرش از عید که مامانینا رفته بودن خونشون عید دیدنی هرسری منو می دیدن می گفتن برنامه بزار میری خونه مامانت ما رو هم ببر که بازدیدشون رو پس بدیم و زشته و خیلی دیر شده و این حرفا . خوب ما که خودمون زیاد میریم اونجا و حداقل 2 وعده مون رو میندازیم اونجا یا شب هم می مونیم واسه همین هرسری من می پیچوندم و نمی بردیمشون . دیگه 5 شنبه خفتمون کردن و بردیمشون و 2 ساعتی نشستن و پاشدیم . اصلا بهم مزه نداد چون خوب دوس داشتم بیشتر ازون بمونم اونجا واسه همینم بود هرسری می پیچوندمشون . جمعه هم خواهر 3 اومد خونه ما و کلن اون روز رو با هم بودیم و شب هم رفتیم خیابونا رو چرخیدیم و شام خوردیم و اومدیم خونه و شنبه صب خواهرم رو راهی سرکارش کردم و خودم باز خوابیدم تا 11

جمعه همسری کولرو راه انداخت .

دیروز هم بعد ظهر شروع کردم به تمیز کاری خونه و تا 8 شب سرم گرم بود .

خالم که عید رفتیم خونشون میگه کی وقت داری ما بیایم خونه شما ؟ منم نمی دونم چند وقته حوصله مهمون بازی ندارم حتی فامیل خودم باشن . حالا به مامانم زنگ زده شاید این هفته بیان خونمون . منم دیگه دیدم کل هفته رو باید بیام سرکار دیروز خونه رو تمیز کردم که اخر هفته اذیت نشم . به بعضیاتون حسودی میکنم من حتی حوصله یه کیک ساده درست کردن رو هم ندارم چه برسه چند مدل غذا درست کنم . حووصله مهمون رو دارم ولی نه مهمونی که بخوای به خاطرش خودتو اذیت کنی . مثلا خونواده خودم یا مادرشوهرم میادراحتم  و سخت نمی گیرم هرچند که خاله هام میان کلن همه کار میکنن و ظرفارم خودشون میشورن و میرن ولی خوب من تازگیا بی حوصله شدم . همسری که میگه زشته خونمون کوچیکه حالا میان میگن چرا خونشونو جابجا کردن و اون یکی بهتر بود و ازین حرفا ولی من میگم به کسی ربطی نداره خونه خودشون ازین که کوچیکتره ولی خوب همسری میگه فرق میکنه ما اون خونمون بزرگه حالا هرکی بیاد ببینه ما اومدیم تو خونه کوچیک حسابی به چشمشون میاد . ولی خوب به نظر من اصلنم خونه ما برای 2 تا ادم کوچیک نیست مگه 2 تا ادم چقد جا اشغال میکنن که هی میگه کوچیکه ؟ تازه ما مگه سالی چند بار مهمونی میدیم که به خونمون باید به خاطرشون بزرگ باشه ؟ خصوصا که همسری خودش عاشق خونه بزرگه اما خونه کوچیک یه حسنی که داره اینه که وقتی میخوای تمیزش کنی زود جمع میشه . من اون خونمونو باید 1 روز کامل میزاشتم سوراخ سمبه هاشو جارو میزدم و گردگیری میکردم خصوصا که اتاقا و پنجره های بزرگ داشت و حسابی خونه خاکی میشد ولی اینجا دیروز ساعت 4 -5 شروع کردم به کار 8 نشده جمع شد .

دیگه ما هم موندیم این وسط با این افکار .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط لیندا در یکشنبه 1391/02/17 و ساعت 10:46 |
آره خواهرا داشتم میگفتم ، دیروز با اشک و آه فراوون از همسری جدا شدم و یه تیکه از دلمو کندم و اونجا جا گذاشتم و اومدم . همش با دید باز به این قضیه نگاه میکردم و می گفتم خوب بالاخره همه یه سختیایی رو تحمل میکنن تا به راحتی برسن ولی همه فکر و خیالام کشک بود چون به محض سوار شدن تو اتوبوس و دیدن همسری زیر آفتاب که واستاده بود تا راه بیفته اتوبوس اشکو به چشام آورد که البته نزاشتم ببینه که غضه بخوره و تو راه با یه بغض وحشتناک که ادامه اش سردرد بدی بود سر کردم و به خونه که رسیدم دلم میخواست تنها باشم و از تنهایی هم نمی ترسم ولی خوب خواهر 1 اومد پیشم و تنهام نزاشت .

ما شنبه ظهر رفتیم و یکشنبه ظهر من برگشتم . یه ساعتایی رو که به ساعتم نگاه میکردم هر دو روزشو تو اون جاده بودم . 

جمعه 8 اردیبهشت تولد مامانم بود و 5 شنبه که ما اونجا بودیم من و خواهر 1 رفتیم از بی بی کیک شکلاتی خریدیم و وقتی برگشتیم بعد تیپ و عکس حمله کردیم به کیک و با چای خوردیم و خیلی فاز داد .بیچاره مامانم مثلا کیک تولدش بود ولی همش ما عکس انداختیم و بریدیم و خوردیم .

اگه گفتید کادو واسه بهترین مادر دنیا چی خریدم ؟ ازین ظروف 3 تیکه مخصوص فر که درشون آبی هست 6000 تومن خریدم و مطمئنن اصل هم نبوده ولی خوب چه کنم تصمیم گرفتم سر کیسه رو سفت کنم چون دارم ماشین میخرم . و صد البته ارزش مامان من از بهترین کادوی گرون هم که خریداری بشه بالاتره واسه همینم به همون اکتفا کردم . دلایلم کاملا منطقیه نه ؟ ولی خوب تصمیمم جدیه و همین تصمیمم بیشتر خوشحالش میکنه وقتی هر وقت اراده کنه جایی بره من برم دنبالش و ببرمش همه جا و منتظر نباشم ببینم همسرم یا خواهرم ماشینشونو احتیاج دارن یا نه .به خصوص اگه خواهرم ازدواج کنه مامانم ازونجایی که ما دخترا به غیرتمون برمیخوره و همینطور دلمون نیومده مامانمونو تنها با تاکسی یا مترو یا اتوبوس جایی بفرستیم مامانم خیلی به حضور ما برای اینور اونور رفتن وابسته هست و ازون گذشته خودم به داشتن یه وسیله کاملا شخصی شدیدا احتیاج دارم . از همه اینا گذشته گفتم یه روز نشه من چند سال دیگه بشینم بزنم تو سرم که من 6 سال کار کردم پس چی شد ؟ و هیچ چیزی که واقعا مایه دست رنج خودم بوده باشه نداشته باشم شمام دعا کنید قراره از یه بنده خدایی ماشینشو بخرم که آشناست . از شما چه پنهون ماشین خواهرمه و داره مدلشو  ارتقا میده اگه خدا بخواد و من میخوام پرایدشو بخرم . یعنی پول من اماده ست ولی ماشین اوشونه که آماده نیست . حالا باهم میریم بیرون هی متذکر میشم با ماشینم درست رفتار کنه .

ایشاللا برای مامانمم بعدنا جبران میکنم با کادوهای بهتر

همکارمم عقد کرده جمعه و صبح خوشحال بهم اس داده که من عقد کردم لیندا .

دیروز هم که رسیدم خونه مادرشوهرم زنگ زد و حالمو پرسید که ببینه رسیدم یا نه . به این میگن محبت و برام ارزش زیادی داشت این کار . البته که خودمم همیشه میره پیش دخترش زنگ میزنم بهش

دلم میگیره وقتی من هنوز نرفتم ازینجا بعضیا فراموشم میکنن به این زودی .

وقتی تولد همکاری میشه و منو در جریان نمیزارن که کادو رو با هم شیر بشیم

 یا وقتی همینی که عقد میکنه شیرینیش رو روز یکشنبه به بچه ها میده و نمیزاره واسه یه روز بعدش بااینکه حس صمیمیتش با من از همه بیشتره و منو تو جریان ریز به ریز کاراشون میزاشت تا قبل اون .

من توقعم زیاده تو این دو مورد ؟

هی روزگارررر

+ نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1391/02/11 و ساعت 12:37 |
یعنی خاک بر سرم کنن این همه نوشتم دستم خورد به یه دکمه همش نابود شد

اصلا من قهرم

+ نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1391/02/11 و ساعت 11:26 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط لیندا در پنجشنبه 1391/02/07 و ساعت 11:55 |
سلام مهربونا . من اومدم

این چند روزو پیش همسر بودم گفته بودم که شنبه و یکشنبه رو هم نمیام که بیشتر بتونم بمونم . اما تا اخر هفته باید بیام و از نیومدن 4 شنبه و 5 شنبه خبری نیست که اومدم شرکت همکارم یادم انداخت که 4 شنبه تعطیل رسمیه و ایول داره خلاصه . خیلی از من بعیده این یه دونه تعطیلی از دستم در رفته و من نفهمیدم . واقعا برا خودمم جالب بود .

اونجا هوا عاااااالی . همه جا سبز . تو این موقع سال فک کنم تا به حال نرفته بودم اونجا . خونه خالم هم رفتم از بس گله و شکایت کرد که عید اومدی اینجا و پیش من نیومدی . منم دروغکی گفتم اولا عیدو 1 روز اومدم و دوما با 2-3 تا از دوستای همسر و خونواده هاشون بودیم و دیگه نشد بیام . من داستان دارم با این فامیلام من می دونم دیگه . ازینجا مامانم به خواهراش مخابره میکنه که من کجام و اونجام همه منتظرن من برم پیششون . البته این مهربونیشون رو می رسونه ولی خوب من به خاطر همسری میرم و بعضی موقعا حوصله مهمون بازی ندارم اونجا . دیگه تا بخوام اینو جا بندازم بین مامانم و خاله ها نصف عمر من رفته .

داشتم میگفتم این شد که خونه خالم هم رفتیم 1 شام و شب خونشون موندیم که همسر صبح همونجا قرارایی داشت که چون بلد نبود دقیقا با پسرخالم رفتن و من و خالم فضا رو مناسب دیدیم واسه غیبت و خلاصه خوش گذشت .

عکس از خونه مادربزرگ مخمل هم که گفتم اونجاست انداختم + یه سری عکس دیگه که بعدا براتون میزارم . امروز صب حسش نبود کابلمو بگردم پیدا کنم . 

راستی سوراخ و سمبه های باقی مونده رو هم گرفتم و توری به ورودی های کنالای کولر زدم  و رفتم خونه همسایه و به لوله هودمون هم توری زدم سرش و با همسایه هم که 3 تا بچه داره دوست شدم . جالبه هم اسم خودمه . بهم گفت هر کاری داشتی بهم بگو و چیزی خواستی از بیرون بخری بگو پسرم یه دقیقه میره واست میخره . خیلی همیشه دوس داشتم با یه همسایم جور باشم که ایشاللا با این بشه که جور بشم

پست پایین هم با رمز قبلی و اخریه که بهتون دادم و البته عکس نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1391/02/04 و ساعت 11:49 |
من هرروز هفته شنبه تا 3 شنبه میام سرکار و 2 روز آخر هفته رو می مونم خونه و اون روزایی که خونه هستم زودتر از 11 نمیتونم بیدار شم . اما این هفته که ارزش افزوده زمستون 90 رو میدم به مدیرم بگم ازین به بعد شنبه ها و یکشنبه ها نیام . همسری از شنبه احتمالا بره شمال و خیلی فکرم مشغوله . حالا بهش نگفتم با مدیرم که صحبت بکنم اگه موافق باشه به همسر بگم مثلا جمعه بریم  و یه سری وسیله ببریم و جمع و جورش کنیم چون بدون امکانات که نمیشه زندگی کرد اونجا . منم پرده هایی که ازون خونه اضافی اومده رو دادم تعمیر و باید ببریم وصل کنیم .

فکرم مشغول خیلی چیزهاست . اگه تمرکز داشته باشم دونه دونه می نویسم .

من گل و گیاه خیلی دوس دارم و قبل عید هم گلدون چندتایی خریدم و دادم مامان و دوستش برام گل کاشتن تو اونها و من الان 6- 7 تایی گلدون گل دارم + گلدون گل بزرگی که خواهر 2 ( خواهر کوچکتر از خودم ) برام خریده بود . واقعا لذت میبرم وقتی بهشون رسیدگی میکنم و منو از تنهایی در میارن تو خونه ولی خوب همونقد که اونا رو دوس دارم همونقد هم از وجود حشرات مثل پشه ریز نفرت دارم ، خوب طبیعیه کیه که خوشش بیاد . دیشب هم قربونش برم یه کرم خشک شده دیدم . البته تو عید هم 1 -2 تا کرم ریز دیدم که خیلی چندشم شد و زودی نابودشون کردم . حالا از گل ها دیشب عکس گرفتم که براتون بزارم ببینید چقد قشنگن ولی احتمالا چون مامانم جا داره تو خونشون و پر از گل و گیاهه بدم واسم نگهشون داره و فقط یکیشو که حسن یوسف بسیار خوشرنگه بدم مادرشوهرم چون خودش این 1 قلمو نداره . من هم زیاد اگه قرار باشه که تو خونه نباشم اینا خشک میشن اینه که بدم به کسی که بهتر از من میتونه نگهداریش کنه فکر  خوبیه .

چند روز پیشی که هوا خیلی گرم شده بود و ما شب از خونه مامانم اومدیم و من رفتم سریع دوش بگیرم که بخوابم تو حمام یه سوسک کوچیک رو به رشد دیدم که حالمو بدجوری گرفت . فقط درو باز کردم از زیر دوش خودمو پرت کردم تو پذیرایی که همسر در حال مطالعه سکته کرد ازین حرکتم ، دیگه بعد ازون همش چشمم دنبال سوسکه . همه سوراخا رو گرفتیم وقتی می خواستیم بیایم این خونه ولی بابا میگه چون طبقه اولی دیگه زیاد خودتو حساس نکن رو این قضیه بخوای نخوای سوسک میاد .

شما ببینید من دیگه کجاها رو نبستم .

سر چاه حیاط خلوتو کیسه کردم و درپوششم گذاشتم .

تهویه حمام و دستشویی رو قبل اینکه این قسمت روییش رو همسر بزاره از زیر توری گذاشته و بعد روشو بسته.

سر چاه آشپزخونه رو هم من توری زدم .

پنجره اتاق خواب خودمون رو که رو به حیاط خلوت همسایست توری و درزگیر زدم . 

وردوی در آپارتمان رو هم درزگیر زدم .

حالا به فکرم رسیده 3 تا ورودی کانال کولر رو هم توری بزنم .

ورودی لوله هود که اونم تو حیاط خلوت همسایست برم خونشون و ازونجا توری بزنم .

هر شب سر چاه حمام و دستشویی رو وقتی دیگه نمیخوایم استفاده کنیم اول وایتکس می ریزم و بعدش پیف پاف میزنم .

زنگ زدم مدیر ساختمون قبلی برای همه واحدا که هر ساله سم سوسک درست میکنه برای منم درست کنه که منم بریزم تو همه راه اب ها .

اگه فکری به ذهنتون میرسه بگید تاانجام بدم . اگه سوسک باشه اونجا من نمیتونم زندگی کنم توش .

همه خونه ها دارن ؟ خونه شماهام داره ؟ من خونه قبلیم اصلا سوسک نداشت .

میرم تو خونه همه چراغا رو روشن میکنم و اول اشپزخونه و بالای کابینتا و بعد هم تمام خونه رو چک میکنم که سوسکی رو در دیوار نباشه . من اینجوری دیوونه میشم اونجا

یه مسئله ای هم که هست نمی دونم قلبم هست یا سینم که می سوزه و درد میکنه . گاهی احساس میکنم این قلبه که الان درد میکنه . گاهی هم میگم نه درد از نوک سینمه . شاید اثر قرص هاییه که میخورم ولی کم و بیش داره نگرانم میکنه . فکرم مشغول میشه به این موضوع و بعد میگم نه من نمیخوام تو این سن این دردا رو بگیرم و یه عمر باهاشون دست و پنجه نرم کنم .

من هنوز بچه ندارم ، خیلی جوونم . شاید هم اثر قرصاییه که میخورم رو متابولیسم بدنم اثر میزاره .

در هرصورت 31 اردیبشهت که وقت دکتر دارم این موضوع رو هم بهش میگم ببینم چی میگه

+ نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1391/01/28 و ساعت 12:13 |
از اولین پستی که تو سال جدید نوشتم نتونستم ذهنمو اونقد جمع و جور کنم که همه موضوع های مربوط به عیدو همون موقع بنویسم . 

هرروز میخواستم در مورد این سریالایی که تو عید پخش میشدن بنویسم ولی تو هرپست هی فراموش کردم . من فقط دست * بالای * دست رو دیدم و خوشم اومد چرا میگین آبکی بود ؟ از روز 5 عید هم که خونواده عموم اومدن خونه مامانم و همه کلشون تو تی وی بود شروع کردم به دیدنش و بعدش هرجا بودم باید می دیدم اون سریالو . یکی هم مردان * آهن*ین رو دیدم . اسمش همون بود یا قوی * ترین* مرد * ایر*ان بود ؟ خلاصه که سرم گرم بود با این یکی دو تا برنامه و دیگه وقتمو پای سریالای دیگه هدر ندادم

الان هم که دو تا سریال داره از تی وی خودمون پخش میکنه یکی که هرشب ساعت حدود 9 اسمش مسیر * انح*رافی هست و خوبه بد نیستش و نگاه میکنم حتما .

یکی هم یه شب در میون روزای فرد ساعت 11 شب میده و البته تکرارش رو روزای زوج ساعت 7 غروب که اسمش هست دختری * به * نام * آ*هو . اونو خیلی دوس داشتم و فقط 1 قسمتشو داده و امشب هم قسمت دومشه ولی خوشم اومده ازش خصوصا که هردوشون حالت طنز دارن .

اخبار 20 و 30 رو هم خیلی زیاد دوس دارم خصوصا زیر ذره بین و انتقادهای جالبشون

تازگیا هم به جمع تماشاگرهای برنامه نودددددد پیوستم . دیروز که همسر شمال رفته بود و شب دیر رسید من داشتم اونو نگاه میکردم خصوصا بازی جنجالی پر*سسسپو*لیییس * دا*مممماااششش . دیدین ؟ آخرش از بس تماشاچیا به داور توهین کردن و شعارهای زشت و ناموووسی بهش دادن بازیو تموم نکرده رفت بیرون داور  البته دقیقه های اخر بازی بود .

راستی عید که فقط دو دسته اومدن خونمون برای عید دیدنی یه دسته به قول عسلی آدم شوهرا یه دسته هم خونواده خودم در واقع مصادف بود با بار اول دیدن خونه جدیدمون و کادوهایی هم گرفتم ازشون .

مادرشوهر که بهم 100 پول نقد داد

خواهر شوهر 50

برادر شوهر 50

دختر خاله همسر 30 .

مامان و بابای خودم هم که 12 فروردین اومدن خونمون اونام 100

خواهر بزرگم به مناسبت تولد 3 ماه پیشم و کادوی خونه و عیدی و نمی دونم سالگرد ازدواج و همه اینا یه رینگ ساده طلای زرد خرید که خیلی دوسش دارم و از اون روز اون تو دستمه .

خواهر کوچیکتر از خودم یعنی خواهر 2 یه گلدون گل خوشمل که واقعا به حیاط خلوتم روح داده + عیدی هم برام یه بلوز خریده بود که روز اول عید داد . 

من اصلا از خواهرای خودم که مجردن انتظار کادو نداشتم برای خونه ولی خوب نهایت مهربونیشون بود که بهم ثابت شده بود از قبل تر ازون .

برای سالگرد ازدواجمون هم رستوران رفتیم البته چند روز بعدش ولی من صبح هفتم که باید بیمه ماشین رو تمدید میکردیم با توجه به اینکه دیه یه ادم 126 میلیون شده 419 هزار تومن ناقابل تقدیم به همسر عزیز تر از جان نمودم به عنوان کادوی سالگرد ازدواجمون و البته + یه بلوز مردونه .

یه چیزیو میخوام باهاتون در میون بزارم باور کنین عین حقیقته که میگم . حس میکنم پولم خیلی برکت داره  و هرچی خرج میکنم و به همه قرض میدم ولی همیشه جیبام و کیفم و حسابم پرپوله . اصلا قصد پز دادن ندارم ولی فک میکنم اینکه اینهمه هوای همه رو دارم و اصلا خصاصت تو کارم نیست باعث این برکت بزرگ تو زندگیم شده و ازین بابت خیلی خوشحالم . ایشاللا همیشه نعمت ها و برکت های خدا همینجور سرازیر باشه تو زندگی من و همه اطرافیام و همینطوورر دوستای نازنینم .

احتمالا فردا و پس فردا نیستم .

+ نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1391/01/22 و ساعت 15:47 |