تبليغاتX
قصه شب یلدا
عشق این بارش یکریز بهار در کنار تو تماشا دارد .
 

سلام سلام . چرا همه بی حوصلن امروز اول هفته ای ؟ من صب انقد خوابم میومد تا ۸:۳۰ خوابیدم و ساعت ۹ تازه از خونه زدیم بیرون . تازه که نه ولی ۱۰:۳۰ رسیدم . هنوز نرفتم پیش رییسم . کمی فقط کمی خجالت می کشم . تازگیا دختر خوبی شدم دیگه عین قبلنا نیس که دیر بیام . با ۵ الی ۱۰ دیقه تاخیر میرسم . بعضی موقعام به موقع .

من خبرای خوشحال کننده البته بیشتر برای خودم زیاد دارم . ۵ شنبه رفتیم خونه مامانم و چون از قبلش فریبرز قول یه میز ناهار خوری بهم داده بود قرار شد بریم بازار مبل . خولاصه رفتیم و من الان میز ناهارخوری دار شدم ۶ نفره . خیلی خوشحالم . همیشه من می گفتم این فریبرز می گفت نه جاشو نداریم .خونمون همچین کوچیکم نیس . ۹۲ متره ولی کلن واسه اون انگار فقط جا نبود . سفارش دادیم برای ۳ شنبه یا ۴ شنبه میارن برام . انقد خوشکله . عکسشم ایشاللا براتون می زارم .به خاطر همین برای قدردانی از فریبرز گفتم شب نمونیم خونه مامانم بریم خونه خودمون  . ببینید من چقد از خودگذشتگی دارم تو زندگیم ؟ یاد بگیرین کمی ازم .

 یه مدت پیش فریبرز و مجبور کردم رفتیم با هم یه گوشی نوکیا ۵۵۳۰ , Xpress music , خرید برای خودش . اونم خیلی دوسش دارم . لمسیه و مشکی و کار باهاش کمی سخته ولی تقریبا راه افتادیم دیگه . 

گوشی منم sony ericsson,s500 می باشد . ۲ ساله که دارمش . چند روز پیش داشتم چای می خوردم همین جا . گوشیمم جلوم دستم خورد لیوان برگشت هر چی چای توش بود ریخت رو گوشیم . باطریش باد کرد رفتیم باطری نو خریدیم واسش . الان بازم زود شارژ خالی می کنه . یعنی من فقط اینو میارم برای غروب که می خوام برم خونه با فریبرز قرار بزارم . مثلا ۵ که میرم پره ولی ساعت ۶ شارژش نصف میشه . نشونش دائم گفتن خود گوشی اتصالی پیدا کرده . تازهههه بلوتوثشم روشن نمی شه دیگه . تازهههههههه بعضی موقعام هنگ می کنه و یه جورایی دیگه مغزش فرمان نمی ده . مثلا می خوام شماره یکیو بگیرم دکمه هاش قفل می شه . همیشه اینجوری نیستا . بعضی موقعا . اما خوب ظاهرش خوشکله . تازه کجاشو دیدین ؟ این مستخدم ما که افغانیم هست واسه خاونمش رفته عین گوشی من خریده . اومده بود گوشی منو برداشته بود داشت به اون یکی مستخدم نشونش می داد می گفت خیلی خوشکله من واسه خانومم خریدم . تشویقش می کرد اونم واسه نامزدش که تو افغانستانه و تا حالا ندیدتش بخره ازونا عید ببره بهش بده .

دیگههههههههههه یادم نمیاد . این اتفاقا همه واسه قبله ها . ولی یادم نمی مونه همون روز بیام براتون تعریف کنم . میشه عین الان . دیروزم که از صب که پا شدیم و صبونه توپ خوردیم من شوروع کردم به لوس بازی و نتیجش این شد که تا ۱ تو قیافه بودم واسه این فریبرز گل خودم که بالاخره از خر شیطون پایین اومد برای خریدن میز ناهار خوری . اونم موقعی خوب شدم که فریبرز گفت زنگ می زنم به مامانت می گم سر هیچی الکی اخم و تخم راه انداختی تو خونه هاااااااا . تهدیدم کرد منم گفتم : ادبیاااا .(باکسره) چی چی زنگ می زنی ؟  به هیچ کاری هم نرسیدم . تنها کاری که کردم یه بار لباس انداختم تو ماشین و یه ناهار پختم .

مریم گلم کجایی ؟ می خونی اینجا و خاموشی ؟ یا کلن نیستی ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 11:48  توسط لیندا  | 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااام . تا اینترنت خود به خود قطع نشده من سریع یه پست اجمالی بزارم اینجا . خود به خود قطع می شه ها هیچ دلیلیم نداره .

۵ شنبه : از سرکار رفتم آرایشگاه برای پیرایش . بعدش اومدم خونه و ساعت حدود ۵ از خونه زدیم بیرون . می خواستیم بریم خونه دوست فریبرز دیگه . یادتونه که دعوت بودیم اونجا . اول رفتیم یه کادو واسشون خریدم . خیلی خونشون خوش گذشت . صمیمی ترین دوست فریبرزه . خونشون نزدیک خونه مامان منه . می خواستیم برای خوابیدن بریم خونه مامانم ولی اونا شب نزاشتن برگردیم بیدار بودیم تااا ۴ صب . بعدش خوابیدیم تا ۱۲ .

جمعه : ساعت ۱۲ پاشدیم صبونه خوردیم . بعدش دیگه خدافظی کردیم و رفتیم خونه مامانم . تا شب اونجا بودیم . غروبش به همراه ۲ عدد از خواهرام رفتیم داراباد . مامانم هم با بابام رفت هیات بابامینا .

خیلی داراباد خوش گذشت . جاتون خالی بود . هوا یخ بود . تا بالای کوه رفتیم . بعدش اومدیم پایین و لب رودخونش نشستیم . وای من و فریبرز خیلی ازونجا خاطره داشتیم تو جوونیامون . هی جوونی کجاییی که یادت بخیر . بعدش رفتیم با اونا شام خوردیم و نون خامه ای هم خوردیم .  در حال ترکیدن بودیم که دیگه خواهرامو گذاشتیم خونه و سر خیابون مامان داشت شولوغ می شد (دسته می اومد) که ما برگشتیم به سمت خونه خودمون .

آسانسورو که زدیم بیاد پایین دیدیم مامان فریبرزباهاش اومد پایین . خیلی جالب بود . نه؟ گفت فردا ناهار(شنبه) خاله فریبرز و پسرخالشو دختر خالش و شوهر دختر خالش خونشون دعوتن و ما رو هم دعوت کرد .

شنبه (تاسوعا): می خواستم مثلا زودتر برم خونه مادرشوهرم کمکش کنم ولی پاشدم دیدم ساعت ۱۰:۳۰ بید  .

مهمونا چون از دسته پیرسانان می باشیدند ناهارشونو دیگه تا ۱۱ می خوریدند . سریع رفتیم پایین و ۱۱:۳۰ ناهار خوردیم . به به ... . دیگه چیکار کردیم . هیچی دیگه اومدیم خونه و به خودمون و کارامون رسیدیم .

۱ شنبه (عاشورا): مادر شوهرم نذری داشت . قیمه . ما بازم ساعت ۱۱ بیدارشدیم و سریع من دویدم پایین و با دختر خاله فریبرز بردیم پخش کردیم . دختر خالش هم مسنه و ۶۰ رو داره ولی ماشاللا که فک می کنه ۲۰ سالشه هنوز . زن خوبیه .

دیدین که همش این تعطیلات بخور و بخواب بود . بخواب بخور نه هاااااااااااااااااا . بخور و بخواب .  

تا اونجایی که یادمه تولد مریم عزیزم بود ۴ دی . همون روز کلی به یادت بودم عزیزم . ای کاش اونجا هم شماره ای ازت داشتم تا می تونستم همون روز بهت تبریک بگم تولدتو . با تاخیر تولدت مبارک . ایشاللا که به همه آرزوهات و بزرگترینش که من می دونم چیه برسی ... خیلی عزیزی مریمی

امروز کلی انرژی دارم . خیلی هم کار دارم . تا ۲۰ دی تقریبا سرم شولوغه . شاید خیلی وقت نکنم بیام اینورا یا جواب بدم کامنتا رو . ولی حتما می خونمشون . به شمام سر می زنم حتی اگه نظر نزارم .

امیدوارم بتونم ثبت کنم این پستو . بسم الله ...

پی نوشت : اوفففففففففففففف ۸ دی تولد مریمه . من چرا فک کردم ۴ دیه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 9:26  توسط لیندا  | 

 

اومدم یه بار نوشتم ولی رییس اصلیه اومد طبقه ما . منم گوشی تلفن دستم بود و داشتم با فریبرز می حرفیدم . نفهمیدم چیکار کردم هم گوشیو سریع قط کردم و هم هر چی صفحه بود بستم .

حالا دندم نرم یه بار دیگه می نویسم ولی مختصرتر .

دیروز با فریبرز یه جا قرار گذاشتیم با هم بعدش رفتیم خونه مامانم . بهش گفته بودم لباسام و چیزایی که لازم داشتمم برام بیاره از شب قبلش جمع کرده بودم وسایلمو . خونه مامانم رفتم حمام و آماده شدم و تازه سرحال شدم . اگه روز شب یلدا رو تعطیل می کردن بهتر بود . آخه نه که اصلا تعطیلی نداریم اینو تعطیل می کردن لااقل  تا واسه شبش خسته نباشیم و انرژی داشته باشیم . خواهر ۱ که از بس تو ترافیک رانندگی کرده بود چشاش هیچی نمی دید .  خواهر ۳ که حدودای ۸ از دانشگاه برگشت .یه بار خوابید و واسه شام بیدار شد .  خواهر ۲ که تهران نیست و رفته پایان نامشو تحویل دانشگاه بده و دیشب خونه خالم بود(رشت) . کوچیکه هم که مدرسه میره و کار خاصی نداشت .

به خاطر محرم مامانم آجیل نگرفته بود ولی بقیه مشغولیات بود و سرمونو گرم کرد . دور هم بودیم و از همه جا حرف زدیم . خوش گذشت ولی دلم پیش مادرشوهرم بود . پارسال مامانم اونو هم دعوت کرد و پیشمون بود ولی امسال تنهابود تو خونش . دلم می سوزه همش ولی کاری از دستم برنمیاد که .

خدا هیچ کیو تنها نزاره . وظیفه مامانم هم که نیس هرسال یاد مادرشوهر من باشه .

امیدوارم به همه خوش گذشته باشه . ایشاللا که گذشته .

خوب برم کمی به کارام برسم و حقوقمو حلال کنم . کلی با این همکارم نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم از صب تا الان .

فریبرز دیشب گفت کادوتم محفوظه . تو خونه بهت مب دم . نمی دونم خالی بسته یا نه . اما سعیمو می کنم که بهش فک نکنم تا یه وقت اگه سرکاری بود افسرده نشم . چون اون لوس بازی زیاد درمیاره واسه اینکه منو اذیت کنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 11:40  توسط لیندا  | 

 

 آپلود عکس

خب خب خب بالاخره رسیدیم به قصه شب یلدا ... ۶ سال پیش . قصه عشق لیندا و فریبرز . سال ۸۲ .

قصه ای که هیچ وقت تازگیشو از دست نمی ده واسم و هر روز دوس دارم بهش گوش بدم .

۳۰ آذر هرسال همیشه یاد خاطره ها و روزای خوب زندگیم می افتم . یه لیلی و مجنونی بودیم واسه خودمون . یاد قرارامون سر خیابونمون ساعت ۶ صب . وای چه زود گذشت . اون ۲۴ سالش بود و من ۲۰ سالم . چقد بچه بودم . چقد بچگی کردیم با هم . الان من ۲۶ سالمه و اون ۳۰ سال . چقد من عوض شدم . چقد اون عوض شده . یاد گشتنامون تو پارک طالقانی . یاد اولین برف زمستونی اون سال که من  توی داراباد دیدم و اولین بارم بود که می رفتم اونجا . یاد رفتنمون به دربند که مثلا می خواستیم پیاده بریم تا بالای کوه ولی با آسانسورش رفتیم بالا و سوار تلسی شدیم و با همونم برگشتیم .  واقعا کوهنوردی بودیم واسه خودمون .  خجالت می کشم از دوست عزیزم مینا که خاطره های خوب زندگیمو تعریف کنم بعدش اون بیاد اینجا رو بخونه . عزیزم خدا بهت صبر بده . گفتنش راحته ولی می دونم نمی تونی .

۳۰ آذر ۸۲ روز آشنایی من و همسری با هم بود و  درست ۴ سال بعدش سال ۸۶ شب عقدمون بود . همیشه به این فک می کنم که مهمترین اتفاقای زندگی من تو این شب افتاده و اتفاقای قشنگ تری هم بازم تو این تاریخ قراره واسم بیفته . و اگه خدا تو سرنوشتم بچه ای هم قرار داده باشه و اون بچه دختر هم باشه قراره که اسمشو بزارم یلدا . البته یسنا هم خیلی دوس دارم . خوب بعدیشو می زارم یسنا  .

این فریبرز بی ذوق که مرد عاشق دیروز بود و مرد غرغروی امروز ! صب بهش اسمس دادم ((دومین سالگرد عقدمون و برای همیشه با هم بودنمونو بهت تبریک می گم . یه ذره از خودت ذوق در کن . ثواب داره واللا)) دیدم بعدش زنگ زد و اونم تبریک گفت بعدش گفت هر سال که دیگه جشن نمی گیرن که!! منم گفتم قرار نیس کسی جشن بگیره ولی می تونی هر سال ازش یه یادی کنی حداقل . قراره تو اسفندماه واسه من یه کاری انجام بده . از الان سر کیسه رو حسابی سفت کرده . چیزی ازش نخواستما ولی هی می گه می خوام اسفند اون کارو واست کنم وگرنه ولخرجی می کردم حسابی . 

دیشب با خواهرم با هم رفتیم خونه ما . فریبرزم که تو خونه منتظرمون بود .

می دونین ما انقد تو دوران دوستی خصوصا آخراش به هم نزدیک بودیم که وقتی زندگیمونو زیر یه سقف با هم شوروع کردیم خیلی ذوق زده نشدیم .  ذوق زده شدنمون هم همش به خاطر عروسی و لباس عروسی پوشیدن من و جشن خوبمون بود . در واقع ما الان ششمین سال زندگیمونه . نمی دونم منظورمو می فهمین یا نه ؟  تو دوران دوستی فریبرز این شب خیلی واسش مهم بود ولی الان عادی برخورد می کنه . البته مهم منم نه اون .

 فک نکنین ناراحتما . اتفاقا برعکس . مرد خوبیه . فقط بی ذوقه دیگه . البته بی ذوق نیست . اینا نشانه های پیریه .  دیگه پیر شدی همسری جونم   نمی دونم چرا این مردا تا زن می گیرن پیر می شن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 10:35  توسط لیندا  | 

 

وای وای وای این همسری داره سرما می خوره . یکی بیاد منو از دستش نجات بده ... از بس که غر زد دیشب .

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 9:23  توسط لیندا  | 

 

سلام دوستا من اومدم . به شدت کار دارم . شاید این پستو بنویسم نتونم زیاد بیام و یر بزنم یا جواب کامنت بدم .

مسافرتمون خوب بود و خوش گذشت بهم . رفت و برگشتمون خیلی راحت بود خصوصا برگشت . وقتی رسیدیم ساعت ۱:۳۰ صب بود و از همونجا یه ماشین گرفتیم رفتیم حرم . خلوت بود تقریبا و باعث شد که ما تقریبا بتونیم راحت زیارت کنیم . خصوصا منی که اولین بار بود می رفتم . اما بعضی ها دیگه ول نمی کردن ضریحو . بی فرهنگن دیگه . جاهای گشتنی هم فقط الماس شرق رو رفتیم و سوعاتی هامونو ازونجا خریدیم . ساعت ۵:۲۰ هم بلیط برگشتمون بود . انقد خسته بودیم که وقتی اومدیم تو قطار و پذیرایی و شام انجام شد ساعت ۹ خوابیدیم تا ۴ صب که اومدن گفتن نزدیک تهرانه . خیلی چسبید خوابش یهمون . قطارمون عالی بود . هم پذیرایی . هم برخورد پرسنلش . هم تمیزیش . هر دو (رفت و برگشت ) خوب بود ولی برگشت یه چیز دیگه بود .

اول رفتیم با مامان و بابام رفتیم خونه اونا . ساعت ۵ بعد ازینکه خواهرامو بیدار کردیم و بیخوابشون کردیم فریبرز رفت نون گرفت و ما راه افتادیم بریم خونه خودمون . بعد از یه حمام از ساعت ۹ صب خوابیدیم تاااااااا ۲:۳۰ بعدظهر . خیلی چسبید . غروبش هم که مادرشوهرم یه سر اومد خونمون و سوغاتیاشو دادم بهش و اونم رفت . من به همه کارام رسیدم و همه لباسا رو شستم و یه سری لباسا رو اتو کردم . فریبرز با دوستش حرف زد و ما ۵ شنبه دعوت شدیم خونشون برای شام . من حرف زدم با دوستش و گفتم نمی خواد سمیه جونو اذیت کنی برای شام نمیایم . یه سر میام و زود برمی گردیم . اونم گفت نه ثواب داره اونو اذیت کنیم چون اون خیلی منو اذیت می کنه . (آخه اثاث کشی داشتن تازگیا و فک کنم رسش کشیده شده ) 

ایشاللا که به همه خوش گذشته باشه .

من چیزی نخریدم ازونجا . فقط یه پلیور فریبرز خرید و یه دونه هم برای بابام خریدیم . چیز جالبی نداشت که بخوام بخرم .

 به یاد سارا و شیوای عزیز که ساکن اونجا هستن هم بودم . همتونو دعا کردم . اسم بردم خیلی ها رو و هر کیو که یادم نبود گفتم همه دوستای وبلاگیم ...

 خدایا یعنی الان مینا کجاس ؟ حالش خوبه ؟ شوهرش زندس ؟ خوشحاله یا ناراحت ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 10:16  توسط لیندا  | 

 

با اجازتون دیگه ما فردا داریم میریم مشهد . هیچ کدوم از شما دوستای گلمو فراموش نمی کنم . آخه مگه می شه فراموش کنم ؟

از خدا می خوام که اون چیزی که در مورد دوست عزیز وبلاگیم مینا جون(خندان) شنیدم به هیچ وجه حقیقت نداشته باشه . آخه آدم چطور می تونه یه عالمه حرف نگفته با همسرش با عشق زندگیش داشته باشه و برای همیشه تو دلش بمونه اون حرفا . وای خیلی سخته . فریبرز من اضافه وزن داره و دوس دارم با رعایت رژیم غذاییش لاغرتر بشه اما اصلا راضی نیستم در اثر مریضی حتی ۱ کیلو لاغرتر بشه چه برسه به ... نه اصلا تصورشم نمیشه کرد . نمی تونم خودمو جای مینای همیشه خندان بزارم . چون دردناکه . خدایا دروغ باشه . ۲ تا کبوتر عاشق که از هم دور هم بودن و هر لحظه داشتن واسه شروع زندگی مشترکشون با هم داشتن ثانیه ها رو هم می شمردن . خدایا رحم کن به دل عاشق مینا ...

حالم گرفتس ۲ روزه . من همش منتظر اینم که بیاد بگه محمدمهدیش زندس . بگه یه تصادف کوچیک بوده فقط . آخه حکمتت چیه خدا ؟ ؟ ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 10:10  توسط لیندا  | 

 

یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.
طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو میگه: بابا دیب. دیب.
طرف می‌بینه نمی‌فهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو میگه: «دیب
رییس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.
رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رییس هم هر کاری می‌کنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه.. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش.
می‌رن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو میگه: دیب.
کارکنه میگه: دیب؟
یارو: آره
کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.
همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارکن میگه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!
رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفتhttp://mail.yimg.com/a/i/mesg/tsmileys2/04.gif


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/23ساعت 9:39  توسط لیندا  | 

 

چی بگگگگگگگگگگگگم ؟ از کجا بگگگگگگگم ؟ آها اول سلام .

۴ شنبه اون هفته رفتم دکتر و جواب آزمایش و سونو مو نشون دادم به دکترم . اول بگم که چند نفر از من پرسیده بودن واسه چی رفتم دکتر . من مشکلم اینه که پر*یود به هیچ وجه منظمی ندارم . مثلا یه وقت می بینم ۳ ماه پ*یود نمی شم . تا قبل از ازدواجم این مشکلو داشتم . بعد از ازدواجم تااااا  ۱۰ مرداد امسال هر ماه ولی در تاریخای مختلف می شدم  . بعد از اون یه دفعه ۳ ماه نشدم که رفتم با اینکه مطمئن بودم تست بارداری هم دادم . دکترم گفت تنبلی تخم* دان دارم و همین طور گفت تخ*مک گذاری انجام نمی شه . قرص مت*فور*مین داد بهم که از جمعه شوروع کردم به خوردنش . دور از جونتون حالم خیلی بد می شه . از صب تا ظهر حالت تهوع بد دارم . این قرص قند خونو پایین میاره . خولاصه فشارم حسابی می افته . دیروز تو مترو به حدی حالم بد بود که تو ایستگاه امام نشستم رو صندلی گفتم تا حالم بهتر نشه پا نمی شم از جام که همون موقع دوستم(همکارم )زنگ زد کجایی ؟ گفت اونم همونجاس و اومد به دادم رسید . امروز بهتر از دیروزم ولی همون حالتو دارم بازم .

یه شب قبل ازینکه برم جوابا رو به دکترم نشون بدم زد و پر*یود شدم . می گم که اصلا معلوم نیس تکلیف من !  حالا شما حساب کن بعد از ۳ ماه نشدن الان اوضاع من چیه ؟ و با وجود این قرصا که قندمو میاره پایین حالم چیه ؟

از لحاظ عفو*نت و قا*رچ و ...  خیالم راحته . هم خودم خیلی بهداشتو رعایت می کنم و هم دکترم که معاینم کرد گفت ازین نظر مشکل نداری .

۵ شنبه از اداره که تعطیل شدم رفتیم خونه مامانم و موندیم تااااااااا فردا صبحش . گوسفندی که ما قربونی کرده بودیم برای روز تولد حضرت علی یادتونه ؟ کله و پاچشو داده بودیم مامانم که بزاره تو فریزرش و سر فرصت بریم اونجا مامانم درست کنه . بالاخره وقتشو پیدا کردیم و صب جمعه مامانم درست کرد و خوردیم . من که فقط آبشو می خورم . با آبلیمو و دارچین . خیلی حال داد . به به ...

حدود ۱ سال بود که این همسری من نذر کرده بود که بریم مشهد . همشم پیش همه می گفت . اون شب بابام خندید گفت شما همه جا می رین مشهد نمی رین .منم خیلی به غیرتم برخورد  . پارسال میخواستیم بریم با مامان و بابام ولی یه دفعه کار پیش اومد برای همسری . مامان و بابام رفتن و ما نرفتیم .  صب جمعه که صبونه خوردیم رفتیم راه اهن و بلیط گرفتیم . ۴ تا. ۲ تا برای خودمون و ۲ تا مامان و بابام . قبلش باهاشون هماهنگ کرده بودم . چون ۴ تخته ست آشنا باشه با آدم راحت تره . ما هم هدفمون فقط زیارت امام رضاس . ۴ شنبه میریم و ۵ شنبه برمی گردیم . . یعنی ۴ شنبه ۱۵:۱۵ حرکته و جمعه ۵ صب تهرانیم بازم .با هواپیما بلیط نتونستیم جور کنیم . می افته به محرم و شولوغه اونجا .  خیلی حرفا دارم . من تنها باری که رفتم اونجا ۳ ماهه بودم که با هواپیما رفته بودیم و هیچی که یادم نمیاد . در واقع اولین زیارتم محسوب می شه این  ..

آخرین سری که داشتم کارت مترومو شارژ می کردم ۲۰۰۰ داده بودم که برام شارژ کنه ولی متصدیش هواسش پرت بوده یا خواب بوده کارتمو ۲۲۰۰۰ تومن شارژ کرده . من هی می دیدم این چقد مبلغش طولانیه . می گفتم لابد درسته دیگه . بعد که دقت کردم دیدم ۶ رقمیه اعتبارم . رفتم بهشون گفتم اونام استعلام کردن تو همه ایستگاه ها بعد فهمیدم که توسط کی و کدوم ایستگاه کارتم شارژ شده . دیروز رفتم سراغش گفت مرخصیه و دوشنبه صب هستش . فردا برم ۲۰ تومن پولشو بدم یه وقت مدیونش نشم . بالاخره اون از موجودی صندوقش کم اومده و باید از حساب خودش بزاره دیگه ...

دیگه چیزی یادم نمیاد .

وای حالت تهوع دارم  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/22ساعت 11:1  توسط لیندا  | 

 

قوری کتری نانازیم

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

ظرف کریستالی که مهمونمون برام آورده بود

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

بوت (الان که عکسشو تو پام دیدم به نظرم خیلی هم خوشکل نیومد . اون موقع تو ویترین خیلی چشمو گرفت . ساده ساده بود . بقیشون همش ازش چیز میز آویزون بود . می خوام پاشنشو خودم مشکی کنم . نقره ایه الان )

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

بافت

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

عید ۸۸ که با خونواده من رفته بودیم ماسوله : به ترتیب از راست :

فریبرز - من( موهامو اون موقع روشن کرده بودم)-خواهر۱ - خواهر ۴ - خواهر۳ - خواهر۲

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 11:29  توسط لیندا  |