شب یلدا

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .

در مورد خودمون واقعن نمیدونم چی بگم؟ همین پست قبل رو که بخونید می بینید چقدر مصمم بودم برم شمال و حتی خونه دیده بودم، خونه رو حتی گذاشتم تو بنگاه که مستاجر پیدا بشه براش

 

اون هفته یه مشتری درست درمون پیدا شد که همین از در خونه رفتن بیرون ، از بنگاه املاک زنگ زدند که این بنده خداها خونه تون رو پسندیدند شما کی میتونید تخلیه کنید؟

همسر تااون لحظه قضیه رو جدی نگرفته بود، به حدی رو مغزم کار کرد و کار کرد که قرار شد بازم همون خراب شده امسالم بمونیم

من دیگه واقعن حرفی درین مورد ندارم که بزنم

نظر همسر اینه که ما اونجا خونه داریم میسازیم - وسط جنگل-که هروقت آماده بشه میتونی بیای یک ماه پیشم بمونی، پس دلیل نداره دوتا خونه داشته باشیم اونجا

آی من سرم اونجا خیلی شلوغه- آی نمیتونم هرروز بهتون سر بزنم- آی حوصلتون سر میره شما گناه دارید، تو تهران میتونی بری به خونواده ت سر بزنی ولی اینجا اذیت میشید تنهایی- آی بچه خاله هاش دورش هستند و دورش شلوغه و اگه بیاین شمال از حلقه فامیلش دور میشه و ال و بل

به حدی ضد حال خوردم که گفتم، همسرییی امسال منو نبری شمال، دیگه هیچچچ سال دیگه ای حاضر نیستم بیام اونجا

آخه نمیفهمه من اینجا وابستگی هام داره روز به روز به خونواده م ببشتر میشه و ازون کمتر

ولی خودش اصلن نگران این قضیه نیست

چی بگم من؟

به حدی غصه خوردم اون چندروزی که بود

آخه من کلن دل کنده م از کرج از محل زندگیم از اون خونه م

چه جوری توش تنهایی بکشم ؟ حکم زندان رو  برام اونجا داره

به همسری میگم من شوهرم شمال کار میکنه و کس و کارمم تو تهرانن واسه چی منو آوردی آواره این کرج کردی؟ میگه ایشالا سال بعد پول دستم میاد خونه رو می بریم تهران

دلم میخواد هرچه زودتر خونه شمال آماده شه من پناه ببرم به اونجا

تو مرحله سرامیک و این حرفاس؛ اونجا آماده بشه میرم اونجا روی میارم به کاشت گل و گیاه سرمو گرم میکنم که لازم نباشه پامو تو خونه کرج بزارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 1:58 توسط لیندا| |

یه آن هوس کردم یک دوم کلوچه با یه لیوان نوشابه خوردم وای خدا چه چسبید ضمن اینکه این طعم منو یاد بچگیام انداخت مثلن دوران مدرسه م که از بوفه مدرسه خوراکی میخریدم زنگ تفریحا.

به یه دوستی گفتم جریان چیه دیر به دیر پست میزاری، اوشونم صاف دیر به دیر تایید کردم کامنتای منو کرد تو چشمم، آی خندیدم . دیدم حرف حقه دیگه جوابم نداره

حقیقتش شدیدن ذهنم درگیر جابجاییه خونه ست و انرژیمو گرفته ،دقت کنید هنوز جسمم درگیر نشده اوضاعم انقدر خرابه اونموقع چی بشه خدا میدونه

اصلن دلم نمیخاد پسرم این وسط اذیت بشه  ولی خوب کمی سخته چون مامان هم خوب تو تهرانه و رفت و آمدا خیلی وقت میگیره، نمیدونم برم خونه وایسم مشتری  بیاد برا خونه خودمم مشغول جمع کردن بشم ، فرازو چه کنم این وسط؟

بزارم خونه مامان بمونه مگه یکی دو روزه مشتری پیدا میشه یا وسیله جمع میشه؟

حالا فراز که اینهمه پیش مامان بوده و بهش عادت کرده، اونروز دم ظهر به خاطر گرما گذاشتم پیش مامان و رفتم یه سر بیرون، بچه شلوار خونمو دیده بود تو اتاق شصتس خبردار شده بود که رفتم بیرون انقدر اشک ریخته بود که مامانم سوار سه چرخه ش کرده بود و تو کوچه میچرخونده ش. به منم زنگ زد که زود برگردم

بچه که طاقت اسباب کشی نداره همش زیر دست و پا باشه

مسئله پیدا شدن مشتریه وگرنه جمع کردن اسباب نهایت چند روز مامان میگم بیاد پیشم

چندروزی هم رفتیم شهر مادر و پدرم و بسیااار خوش گذشت ، جای همه دوستان سبز

من و همسری و فراز+ خواهر 1 و همسرش+ مامان و خواهر 2. اونجا هم خاله کوچیکه- مامان یلدا- با خونوادش بودن و حسابی  گشتیم

فراز و یلدا انقدر همو دوست دارند. بچه م اونو میبینه زبون باز میکنه، عکساشو که میبینه ذوق زده میشه میگه ددا یعنی یلدا

بعد جالبه محبت کردنشم با زدن نشون میده، میخاس بگه یلدا نگام کن موهاشو میکشید ، یا لگدش میزد

یلدا نازنازی هم مدام دلش میخاست خوش خدمتی کنه به فراز.  عالم این بچه ها وقتی کنار همن خیلی قشنگه خیلی

فراز و یلدا کنار هم وقتی باشن با تمام وجود میشه تفاوت جنسیتی فاحش پسر و دختر رو لمس کرد، از بس این پسر پسره و اون دختر دختر. حیف عکسشونو نمیتونم بزارم

اصلن وبلاگ نویسی بدون گذاشتن عکس صفا نداره ها، تو فکرم که از بلگفا برم یه جای دیگه ولی الان نه، جابجا بشم فکرم آزاد بشه بعدن

می بوسمتون

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/27ساعت 17:38 توسط لیندا| |

این وسطا ما یه سفر به شمال هم رفتیم و برگشتیم البته که نه مثل بقیه دوستان تو ترافیک های 14-15 ساعته گیر کردیم و نه سفری بود که خیلی هیجان انگیزناک باشه برامون یعنی وقتی تو ماه به طور متوسط ده روزش رو اونجا بگذرونی دیگه کاملن عادی میشه

و البته دنبال خونه هم گشتیم باز هم،به خیلی دلایل قراره فعلن فومن ساکن بشیم، یه دلیلش گرونی بیش از حد خونه تو رشت و محلی که ما دلمون میخاست بریم

دوم اینکه ازونجایی که ما اونجا غریب محسوب میشیم و خاله م چون زیادی مهربونه ، ازونطرف خیلی بانظم نیستن تو ساعت رفت و آمدها و برعکس ما خیلی مقید به یه سری قوانین که هر خونواده واسه خونه خودش وضع میکنه نیستن، اینه که مامانم بهم پیشنهاد داد تا اونجا جا نیفتادید و فراز هم کوچیکه برید فومن و نزدیک همسر باشید تا جا بیفتید 

مادره حالا فکر میکنه ممکنه نزدیک بودن به خاله م باعث قروقاطی شدن زندگی و نارضایتی همسری بشه که البته قبول دارم حرفش رو

تو ماه رمضان هم یه شب که همسری اینجا بود، خونواده م رو دعوت کردم برای افطار خونمون. پیش خودم فکر کردم احتمالن آخرین سالی باشه که اینجا هستم و میتونم پذیرایی کنم ازشون. اینه که  حسابی سنگ تموم گذاشتم براشون

مادرشوهر هم از اولای زمستون یادمه که یه شب برای شام آمده بود خونمون ، دیگه نیامده غیر از عید که برای عیددیدنی آمده بودند و در حد یک ساعت بود و به شام و ناهار نکشید، یعنی حساب کردم 8 ماهه که نیامده خونمون، تصمیم داشتم یه شب اونارو بگم ولی بخام بیفتم تو کار اسباب و اثاث جمع کردن کنسل میشه 

یه خونه دیدم تو فومن نوساز و 120 متر و خیلی خوب و کامل ولی تا ما بیایم خونه خودمون بسپریم به املاک و مستاجر براش پیدا بشه اونم با وضعیت افتضاح کم نور بودن خونه، بعدشم جمع کردن اسباب ها اون خونه میپره فکر کنم. از همه مهمتر روبروی پارک ، از هر طرف یه پنجره رو به بیرون. تراس دار. ای خدا هیچ کی نره توش بشینه تا قسمت ما بشه

البته همسر خونسرد میگه عجله نکن، خونه عین اون زیاده . این حرفش منو حسابی عصبانی میکنه

یه ساعت بعدش زنگ میزنه میگه هنوز تصمیم نگرفتم که بریم فومن یا نریم، من اسباب کشی سختمه . دیوونم کرده با این شل بازیاش وگرنه من پارسال رفته بودم اونجا نه که تاالان صبر کنم ببینم آقا چه میکنه

تو حرفاش هم می بینم ته دلش راضی نیست که من و فراز رو از خونواده م دور کنه و سختی رو ترجیح میده خودش به جون بخره ولی لابلای حرفاش چندبار این چندروز گفته که هرچی تو تصمیم بگیری من همونکارو میکنم، چه بخای بری تهران و نزدیک خونه مامانت، چه کرج و چه بخای بیای شمال بری رشت یا بمونی فومن

ولی کار همسر همینه دیگه شوخی نداریم که، از همه مهمتر فرازه که دلم نمیخاد ذره ای از دوری باباش آسیب ببینه چون خیلی باباش رو دوست داره و قبولش داره. 

خدا بخاد وسط هفته میخایم بریم شهر مامانم ، همونجایی که زییاترین جاده ایران رو داره، همونجا که یه تیکه از بهشته

بله از جاده اسالم 

البته اگه همسر دبه درنیاره، یکشنبه دادگاه خواهرش هست و همشون میخان برن ساری، بعد مامانه تا دوتا پسراش رو می بینه حالش بد میشه به قول خودشون حالش به هم میخوره، اگه تا سه شنبه بی حرف پس و پیش اتفاقی نیفته و لوس بازی صورت نگیره ما هم به برنامه خودمون میرسیم

ولی معمولن برنامه های ما با لوس بازیای اونا تداخل پیدا میکنه

چندهفته قبل رفته بودیم خونه مامان و قرار بود غروبش بریم با خواهرا دارآباد ولی همین که غروب شد مامانه زنگ زد که کجایی؟ خواهرت حالش به هم خورده چون عصبی شده، دیگه اونروز برنامه ما هم به هم خورد

اینم چون به مامان قول دادیم بریم نگرانم کرده وگرنه برای خودم زیاد فرق نمیکنه حالا میفتاد هفته بعدش

الان هم مادرشوهر و خواهرشوهر و دوتا بچه ش پیش همسر من و برادرش شمال هستن و غروب که رفته بودن بیرون، مامانه حالش به هم خورده بوده بازم

راستی حال به هم خوردن یعنی چی؟ یعنی بالا هم میارن؟ ولی برای اینا بدون بالا آوردنه

از بس خودمو لوس نکردم به خدا یه سری مفاهیم درک نمیکنم

شب خوش

ساعت آپ رو داشته باش

 

نوشته شده در شنبه 1393/05/18ساعت 2:54 توسط لیندا| |

پست های 4-5 تا قبلو اون دوسه تا کامنتی رو که لازم بود جواب دادم مثل دزی جون و بهار جون بقیه هم از بعد سفر شمالم جواب دادم

به خدا این پسره گوشی دستم میگیرم میاد اخم میکنه میزنه رو دستم که  به من توجه کن ... چیکار کنم بچه م کمبود محبته ؛

با اینکه از آبان پارسال ، کاری که همسری برای شروعش رفته بود به بهره برداری رسید ولی مراسم افتتاحیه ش فردا صبح با حضور استاندار و امام جمعه و خلاصه کل گنده های استان گی*لان + فرماندار و رییس بانک مربوط به شهر فو**من هست . خلاصه که فردا تو شبکه گی*لان همسری رو به احتمال زیاد تو شبکه استانی اونجا-باران- نشون میدن ، دیگه آقایون اشتغال زایی کردن اونجا

خلاصه مام شدیم مضحکه دستش یه بار میگفت تو هم بیا برامون چای بیار . خخخ

امروزم میگفت به سخنرانم احتیاج داریم بیا سخنرانی کن

دیگه امروز رفت به کاراش برسه و خیلی اصرار کرد منم برم باهاش البته که اولش باید میرفتم خونه خاله م ولی من حوصله نداشتم و گفتم برو به کارات برس و این مراسم که انجام شد حالا حسش بود سه شنبه شاید بیام پیشت . آخه اونجا امکانات انچنانی نداره که من بخام با یه بچه کوچیک برم و بهم سخت نگذره اینه که دیر به دیر برم توانش در من بیشتره . منم که همین اول ماه رمضون اونجا بودم هنوز یه ماهم نشده اومدم

بعد جمعه عروسی دختر کارگرش هست بهش کارت داده دعوتمون کرده، همسری هم میگه گفته اگه با خانومت نیای اصلن ناراحت میشم . میگم آخه چاخان اونا منو می شناسن؟ البته می شناسن ولی دیگه نه اونجوری که نری ناراحت شن. تازه عروسی اونام تو حیاط خونه هاشونه و صندلی می چینن و همه با حجاب روسری و اینا می شینن.

بعد حق هم دارنا چون قاطیه خانوما رو می بینی لباس مجلسی پوشیدن که ماشالا همه باز ولی زیرش ازین بلوزای زیر سارافون پوشیدن به طرز مسخره ای. خوب مگه مجبورن قاطی بگیرن آخه؟

ازین حرفا بگذریم خون کثیفمونو کثیف تر نکنیم

خدا بخواد آخرای این ماه هم میخایم با مامان بریم شهرشون ایشالا که بشه دلم لک زده برای جاده اسا**لم . اخرین بار سال 90 رفتم

نماز روزه هاتون قبول - عیدتون پیشاپیش مبارک باشه 

پی نوشت: بوی عروسی میاد ، شماها حس نمی کنید؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 1:29 توسط لیندا| |

توی این ماه رمضونی ، کار خونه چقدر زیاده خدایی. یعنی من و مامانم کارارو نصف میکنیم مامان به کار پخت وپز میرسه و منم مدام در حال ظرف شستن و شکم بچه سیر کردن و آب هویج گرفتن وهندونه قاچ کردن وچای ریختن و دوباره و سه باره و .... ظرف شستن

بعد از سالیان سال هست، دقیقن نمیدونم از چه سالی ، نمیدونم از سالی که ازدواج کردم یا نه از قبلش اون موقعی که همسری وارد زندگیم شد من یادم نمیاد روزه درست و درمونی گرفته باشم که بهم چسبیده باشه . چون کلن آدمیه که اعتقاد آنچنانی نداره به روزه ، منم یه مدت شده بودم عین خودش . بالخره کمال همنشین اثر میکنه دیگه. سخت هم بود که تنها بخام سحر پاشم یا افطار کنم ، بعدش به فکر شام اون باشم خصوصن سالایی که سرکار میرفتم واسم سخت تر بود و انرژیشو واقعا نداشتم ولی حالا امسال از اونموقع که از شمال برگشتم کلن چوون جو خونه مامانم همون جو ماه رمضونای سابق- با صدای دعای سحر و ربنای افطار و تدارک دیدن غذا- اینه که منم روزه میگیرم گرچه باز هم همسری خیلی سربه سرم میزاره درین مورد. 

یعنی اگه اینجا بود عمرن یه دونه هم نمیتونستم بگیرم و نمیزاشت که بگیرم. 

اصلن هم سخت نیست به نظرم برای آدمی که توی خونه ست. یادمه پارسال یه غولی ساخته بودن ازین روزه گرفتن توی گرمای تابستون که شنیدم حتی یکی میگفت : یکی ازین آیت# الله ها گفته آب خوردن جایز هست ولی امسال که خودم روزه میگیرم می بینم نه بابا آدم نمی میره حالا منم که با یه بچه فوق العاده جیغ جیغو سروکله هم میزنم.

ولی پریروز که خیلی بیخود جیغ میزد و بی موقع میخاست سی دی خاله ستاره براش بزارم به حدی جیغ میزد برای چند لحظه حس میکردم خون به مغزم نمیرسه. میخاستم پاشم آب بخورم از بس حالمو بد کرد. ولی آخرش از رو نرفتم و براش سی دی رو نزاشتم چون وقت خواب بعد ظهرش بود و چشماش باز نمیشد.

البته بگم کسی که تو خونه ست خیلی براش راحت تر میگذره تا اونی که سرکار میره و تو رفت و آمده. خدا از همه قبول کنه

من خودم برای افطار هیچ چیز خاصی نمیخورم فقط نون پنیر  و چای بهم میچسبه ولی بعدش فقط خودمو می بندم به آب و مایعات و میوه . واسه همینه که خیلی اذیت نمیشم

اینم بگم و برم .من همچنان نمیتونم عکس بگذارم

فیلن 

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:23 توسط لیندا| |

شما عکس از هنرای خوشمزه تون میزارید ، دلم خواست گفتم من که ازین هنرا ندارم ، یکی دو تا عکس ازین پسر خوشمزه م بزارم که دیدم نمیشه . میگه امکان درج این پست به دلیل اسکریپ یا لینک غیر مجاز .... یعنی نمیشه آقا . این مشکلو جدیدا یه سری از بچه های دیگه هم دارن . اگه میدونید یه کمکی بکنید لطفا .گرچه من حدس میزنم مرورگر عوض بشه مشکل حل میشه با کروم هم نشد ولی الان فایرفاکس ندارم که امتحان کنم 

روی دلم دراز کشیدم خیلی بدحال شدم ، من برم دیگه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 17:37 توسط لیندا| |

سلام به همه دوستان روزه دار و روزه ندار . ایشالا که طاعات و عباداتتون قبول باشه و سر سفره های افطار و سحر مارو هم از یاد نبرید اینشا اللللللله

من و فراز یکشنبه شب از شمال برگشتیم ، به این ترتیب که شنبه هفته پیش با همسر سه تایی راهی شمال شدیم  درحالی که جزو بهترین سفرای اخیرم به شمال بود همونطور که میدونید شمال تا دلتون بخواد زیاد رفتم و ازین به بعدم خواهیم رفت ایشالا ولی این یکی بهم خوش گذشت واقعا ، میدونید چرا ؟ چون پذیرفته بودم که اینم بخشی از زندگیمه که دیگه ازین به بعد تا زمانی که کار همسری اینجاست حضور منم اونجا لازمه و باید کنارش باشم ، درواقع با دل و جون رفتم اینه که بهمون خوش گذشت خدایی و  چون فراز بزرگتر شده احساس کردم خیلی راحت تر بودم خصوصا از لخاظ خورد و خوراک که دیگه غذای خودمونو میخوره و لازم نبود استرس اینو داشته باشم که چی واسه اون بپزم یا یه وقت گرسنه نمونه

برنامه مون اینجور بود که از صب که پامیشدیم فراز رو میچرخوندیم تو محوطه یا با باباش میفرستادم و خودم لباساشو میشستم و ناهار میزاشتم و میرفتم پیششون ، بعد که میومدیم فرازو خودم حمام میکردیم و آب بازی و میومدیم ناهار که میخوردیم بچه م بیهوش میشد از خستگی . بعد من کارارو میکردم تا اون خوابه و منتظر میشدم تا ساعت 6 که بیدار شه و میرفتیم بیرون و گشت و گذار و شام تاااا 12 شب دوباره میومدیم فراز میخابید . همه شام ها رو بیرون بودیم  و همینطور یه ناهار و خدا خیر بده این رستوران هارو که از اداره اماکن مجوز داشتن واسه تعطیل نبودن و غذا تو همه طول روز داشتن . البته شبها به من بود دلم میخاست فقط آش شله قلمکار که عاشششقشم بخورم خصوصا فراز هم طرفدارش هست و خوب میخورد

جونم براتون بگه قلعه رود خان رفتیم که از طبیعت قشنگش هرچی بگم کم گفتم فقط باید برید و ببینید . زمین های چای هم که دیگه نگم بهتره که چه عطری داشتن . البته تا سر پله ی اول  چون ما که رسیدیم ساعت 7 غروب بود و دیگه جنگلش تاریک شده بود و اونجام شنیدم 1000 تا پله داره تا بخوای بری بالا اونم با یه بچه ای که همش میخاست من سواریش میدادم  عمرن من اگه میرفتم بالا

 دوبار رفتیم رشت هم چرخ زدیم و هم برای گرفتن خونه پرس و جو میکردیم . به عبارتی  هم فال بود و هم تماشا .

جمعه رفتیم خونه خاله و ما موندیم و همسری برگشت سرکار خودش و شنبه غروب برنامه ریختیم و گفتم همسری اومد رفتیم ساحل دریای حاجی بکنده - یکی از روستا های گیلان هست - که این پسر خاله م همش تعریفش رو میکرد وگرنه ما که نمیدونستیم کجاست . خاله روزه دارم اونجا افطار کرد و ما هم شام خوردیم و برگشتیم  که خیلیییی چسبید به هممون .

یکشنبه گفتم همسر اومد دنبالمون و مارو رسوند ترمینال و برامون دو تا بلیط وی آی پی گرفت و با اتوبوس برگشتیم خونه مامانم  . خدایی من میگم پسرم خوش اخلاق و آقاست واسه این چیزا میگم وگرنه صرفا به خاطر اینکه چون پسرمه نه ، تعریف بیخود نمیکنم . البته  خوب راحتیمون توی اتوبوس هم یکی از شرایط بود

تا نزدیک کرج فقط با هم بازی کردیم و خندوندمش دیگه بعدش چشماش سنگین شد و گرفت خوابید تا سرکوچه مامان که از آژانس پیاده شدیم . یکی از خنگ بازیام هم این بود که باید آزادی پیاده میشدم که به خونه مامان نزدیکتره ولی چون اتوبوس مقصدش میدون آرژانتین بود و منم مشغول تلفن بازی هواسم نبود و آزادی رو رد کرد و منم دیگه گفتم اشکال نداره ، رفتم آرژانتین پیاده شدم ولی خوب کرایه آژانسم دوبرابر شد دقیقن . حالا خوبه نگفتم بابام بیاد آزادی دنبالمون وگرنه حسابی آبروریزی میشد

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/17ساعت 16:56 توسط لیندا| |

میدونید یکی از حسرت های بزرگ من چیه ؟ 

اینکه به خونه هایی که پنجره های  رو به خیابان و کوچه کلن بیرون دارند، پرده های سفید یا رنگی از پشت پنجره خونه ها پیداست. تو تراس خونه هاشون انواع و اقسام گل های زیبا که معلومه هرروز بهشون رسیدگی شده آویزونه ، نه مثل گل های خونه من که 10 روز یه بار هروقت که خونه مون باشم بهشون نیم نگاهی بندازم سر آخر هم پلاسیده شده ش رو بدم به مادرم تا حداقل توی گلدوناش برای خودش گل بکاره

بعد از همه مهمتر چراغ اون خونه روشنه، نه خونه خودم که همیشه باید چراغاش خاموش باشه دوتا هم قفل زده شده باشه به حفاظ درش و خداحافظ تا معلوم نباشه تا کی

بعد سایه آدمای اون خونه که اینور اونور میرن توش همه اینا برای من حسرته

آ خدا ببین من به کجا رسیدم که دارم حسرت همچین چیز ساده ای رو میخورم

کلن انگار این روشنایی روز توی خونه ها از من قراری هستند، خونه قبلیم که نورگیر داشت من صبح زود از خونه میزدم بیرون و میرفتم سرکار تا 7 شب که اون ساعت دیگه هوا اون روشنایی رو نداشت

این خونه هم که اومدن اولن که در راه خدا یه پنجره نور گیر نداره ، دومن هم خونه نیستیم هیچ وقت

ساعت 4 صبحه اینور پسرم خوابیده و اونورم همسری

هنوز فومن هستم و این حس حسرت در جریان گشتن برای پیدا کردن خونه مناسب بیشتر تحریک شد

نوشته شده در جمعه 1393/04/13ساعت 4:14 توسط لیندا| |

سلام بچه ها خوبید، من الان فومن هستم اگه بدونید اینجایی که هستم چه بهشتیه . درضمن از پریشب که اومدیم،  هوا انقدر عالی شده مدام نم بارون و الانم که دیگه یه بارون سیل آسایی اومد ، ما هم همون موقع از بیرون اومدیم ، همسر منو نزدیک پله ها پیاده کرد و بدیو فرازو که بغلم خوابیده بود آوردن بالا سرجاش خوابوندم . بعد همسر که رفت ماشینو اونور پارک کنه، تا اومد خیس آب شد

 مدام سعی میکنم پسری رو  یه هوا نگهش دارم نکنه سرما بخوره بچه م.

به حدی بلا شده میپوکیم من و باباش از دستش 

خیلی تلاش میکنه حرف بزنه دایم این گوشی اینجارو برمیداره میده به من که شماره بگیر حرف بزنم، منم شماره مامان رو میگیرم .

آخر همه حرفاش ددو ددو میگه که خیلی بانمکه. فکر کنم ازین بچه های پرحرف باشه که مخ میخورن

آقا بیرون میریم یا این جنگل پشتو که میریم بچرخیم ( به قول همسر بچریم) فقط میخواد بغل من باشه. بعد در آستانه شکستن کمرم میدم به زور بغل همسر، گوله گوله اشک میریزه مجبور میشم دوباره خودم بگیرمش

تو ماشینم که یه دیقه پیاده میشم برم خرید، با گریه اونم میبرم

خلاصه اومدنمون این چندروز برای من خیلی جنبه تفریحی آنچنانی نداره ولی همینکه داره به پسرم خوش میگذره من خیلی هم راضیم.

فردا یا پس فردا همسر وقت کنه مارو ببره یه سر به خاله م بزنم

امروز غروب رفتیم رشت از چندتا مشاور املاک قیمت رهن و اجاره خونه گرفتیم ماشششاللا چقدر گرون. 

راسی برای بلگفایی ها به هیچ عنوان با گوشیم نمیتونم نظر بزارم وگرنه همه رو میخونم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/09ساعت 23:57 توسط لیندا| |

دراز کشیدم کنار پسرکم دارم بازی سوی#یی و فغانسه رو می بینم .همین الان سوی# یس گل دوم رو زد ، شدن 2-5

همش هم توهم سوسک زدم حس میکنم دور و برم سوسکی هست واسه همینم همه جام میخاره

ددم وای گل 6 ام فغانس زد تو دقیقه چند؟90 و خورده ای

برای شام خواهر کوچیکم بهم گفت چیکن استروگانف بدرستم آخه دست پخت منو خیلی قبول داره دیگه منم دست به کار شدم ، این پسره هم با من اگه بریم بیرون اصلن راه نمیره فقط میگه باید بغلم کنی،دستشو میگیرم همچین خودشو میسابه روی زمین که میخاد راه نره ولی با مامان که بره حسابی پیاده روی میکنه

اینه که با من بریم اثرات بغل کردنش حسابی روی کت و کولم معلوم میشه ، واسه یه روزایی فقط با مامانم میره ددر بغدظهرشو

امروزم ازونروزا بود من شام درست کردم و مامان زحمت بیرون بردن فراز رو کشید

دیروز غروب هم خواهرم با همسرش میخاستن برن بیرون  که خواهرم یه سری خرید واسه خودش داشت گفت منم برم ،دیگه پسری رو هم زدم زیر بغلم و راه افتادیم البته بیشتر بغل شوهر خاله ش بود

منم یه کلاه برای پسری خریدم و اونام خریدای خودشونو کردن

یه چیزی میخوام تعریف کنم یادم میره

آها یادتونه که سر نرفتن خونه مادرشوهرم تنهایی با همسری کل کل داشتیم ولی چون من آدمی نیستم که بحث ها رو بیخود کش بدم معمولن کوتاه میام

کلن از قهر و دعوا بیزارم و اولین نفر خودم آسیب می بینم ازین قضیه

شنبه ظهر رفتم خونه مون، فراز بعد از ناهار که خوابید من به خونه رسیدم و سرامیک همه جارو دستمال کشیدم و پادری جلو در واحدمونو انداختم حمام و شستم و خودمم از ترس بیدار شدن بچه گربه شور کردم

خونمونم خلوت به فراز اجازه بدی تا شب میخوابه ، اونو 7 بیدار کردم رفتیم حیاطمون بچه هارو دید کمی دنبالشون دوید و اومدیم بیرون از خونه

قدم زنان رفتیم سمت خونه مادرشوهر ، سرراه از تو یه پارک رد شدیم ولی دیگه حسش نبود صف واستم تاب سوارش کنم 

رسیدیم نزدیک 8 و نیم بود البته قبلش بهش زنگ زده بودم و گفته بودم میرم خونش. خواهر شوهر که خودش اونجاست پسراشم امتحاناشونو دادن و الان پیش مامانشونن

خوب بود و فراز هم سرش گرم بازی بود و این دوتا پسرا مسخره بازی درمیاوردن و خلاصه حوصلمون سرنرفت.چون شب دلم نمیخواد تنها خونمون بمونم یه جوری رفتم که برای خواب هم همونجا بخوابیم و مادرشوهر جای من و فراز رو تو اتاق قدیم همسری میندازه خدایی جای اونم اصلن خالی نبود . به قول برو بچز خخخخخ

فرداش خواستیم قبل ظهر بیایم که به زور نگهمون داشتن و بچه ها گفتن بمونید خوش میگذره، دیگه موندیم و ناهارم زنگ زد از بیرون گرفت و خوردیم و فرازم خواب بعدظهرشو کرد و بیدار شد دیگه با آژانس برگشتیم خونمون

و چون دوشنبه شب بازی ایران بود با نی#جر. و ما کانالای ایرانمونو از ماهواره میگیریم و شبکه 3 قطع بید، دیگه تصمیم گرفتیم پاشیم بریم خونه ننه خودمون

بعد من تصمیم گرفتم با مترو با فراز بیایم خونه مامان،عاقو این فراز انقدر منو زد و باهام کشتی گرفت من دلمو گرفته بودم از خنده

فقط میگفت منو ول کن بچمم ندید بدید خلاصه اوضاعی بود. شلوار منم سفید بود انقدر منو لگد زد اومدم خونه مامان دیدم طوسی شده رنگش

نوشته شده در شنبه 1393/03/31ساعت 1:54 توسط لیندا| |