تبليغاتX
 قصه شب یلدا

 

 

سلام سلام ....

 

این پستم فقط فقط مربوطه به شوهر جون خودم .

 

آخه تو چرا اینقد خوش شانسی ؟ واقعا خدا خیلی دوستت داشت که منو سرراه تو قرار داد . هر چی بگم

 

از خوش شانسیت کم گفتم . به وضوح خودم اینو فهمیدم که خیلی خدا دوستت داره . آخه زبونم دیگه

 

قاصره از گفتنش . آخه تو چرا اینقد خوش سلیقه ای ؟ چقد ؟

 

هههههههههههههههههه . ۲ سال پیش ۲۰ آبان یعنی امروز که اون موقع مصادف بود با شب تولد حضرت

 

معصومه ! فریبرز به همراه مامانش و دختر خالش اومدن خواستگاری اینجانب . وای خیلی خیلی استرس

 

داشتم . دل و رودم داشت میومد تو دهنم . از چند روز قبلشم که گلاب به روتون  اس*هال شده بودم

 

 ببخشید که گفتم ولی خواستم عمق استرسمو نشونتون بدم . همش به هم زنگ می زدیم و می

 

گفتیم واییییییییییییی ۵ روز مونده به ۲۰ ابان . اس*مس می زدیم واییییییی ۴ روز مونده وایییییییییی ۱

 

روز مونده . واییییییییییییییییییییی چن ساعت دیگه . از شانس اون روز از ظهر به بعدش تل خونه و موب

 

من قطع بود . خواهرام هم تا ۶ هیچ کدوم خونه نبودن . نمی دونستم فریبرز کجاس ؟ آیا میاد

 

خواستگاریم ؟ نظرش عوض نشده یهو ؟ خواهرم اومد زنگ زدم کجایین ؟ گفت جلوی شیرینی

 

فروشیم و دارم شیرینی انتخاب می کنم . قرارمون ساعت ۸ شب بود ولی ازونجایی که خیلی هول بود

 

ساعت ۷:۲۰ رسیده بودن سر خیابونمون . به من زنگ زد گفت بیایم ؟ تو ماشین سر خیابونتونیم . منم

 

گفتم بابا هنوز نیومده که . بابا که اومد من که عین جنازه بودم از بس که بی جنبم همه جام یخ بسته

 

بود از استرس . انگشتام کار نمی کرد . الانم سردم شد از یادش . خواهرم اس داد به فریبرز و گفت

 

بیاین . آقا اومدن با یه سبد گل که خودم قبلا رفته بودم سفارش داده بودم باهاش  و یه جعبه شیرینی

 

تر که خودش با سلیقه داده بود اونم کادو کرده بودن . 

 

منم که یه بلوز سفید با یقه مشکی با یه دامن مشکی پوشیده بودم . فریبرز با خواهرم خیلی راحت

 

بود . راحت حرف می زدن ولی من کلن خفه شده بودم . به بابام نگفته بودم که خیلی با داماد آیندش

 

راحتم . مامان و دخترخالش هم در جریان قرار گرفته بودن که نباید جلوی بابام سوتی بدن . دختر خاله

 

ضایعش برگشت گفت عروس و دوماد برن با هم صوبت کنن و از این صوبتاااا بعدش من و خواهرم با

 

هم گفتیم ما قبلن صوبتامونو با هم کردیم . البته دیگه اینجا جو صمیمی شده بود . خولاصه که به

 

خیر گذشت . وقتی رفتن بابام بهم گفت پسر خوبیه ظاهرا ولی خیلی تحویلش نگیر که فک کنن چه

 

خبره . تو دلم گفتم بابا کجای کاری تو ؟

 

وقتی رسیدن فریبرز یه ریز زنگ می زد بهم که چی شد و بابات چی گفت و مامانت چی گفت و تو چی

 

گفتی ؟  راستی تو کامیم عکس گل خواستگاریمو دارم . می زارم آخر پست .

 

کلن خوب و سریع همه چی پیش رفت برای مراسمم و حالا تا ۴ ماه دیگه هی باید بیام و

 

بگم دومین سالگرد فلان چیزه تا برسم به عروسیم که اون ۶ فروردین بود ..

 

هیچ حرف و ناراحتی هم تو مراسما نبود نه از طرف پدر و مادر من و نه از طرف مادر شوهرم . اون که به

 

هیچ وجه قصد نداشت خودشو دخالت بده تو کار ما دو تا .  تنها موردی که کمی اونا دلخور شدن مراسم

 

بله برون بود که خونواده من رسم داشتم همه چی  مکتوب باشه و خونواده اون نه . البته به خودمون که

 

چیزی نگفتن تو خونشون اظهار ناراحتی کرده بودن و فریبرز هم به من گفت . حالا سر فرصت می

 

گم بهتون . من خودم که اصلا این کارو قبول ندارم . ولی از دست این بزرگترا

 Bild in voller Größe anzeigenBild in voller Größe anzeigenBild in voller Größe anzeigen


 

نوشته شده توسط لیندا در چهارشنبه 1388/08/20 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

من  امروز اصلن رفتارم عین دیروز نیس . یه لیندای مهربون و ناز و جیگر و دوس داشتنی در خدمت

 

شماس . فقط بین خودمونه باشه نمی دونم چرا اصلا حوصله این همکارامو ندارم . دلم می خواد

 

بزنمشون . آخه برداشته یکیشون اسپری ضد عفونی کننده دست آورده . صبح زودتر اومده همشو فروخته

 

یدونه نگه داشته برا من . می گم یدونه که به درد من نمی خوره که . بخوام بخرم برای خودم و همسری

 

و اعضای خونوادم هم باید بخرم حداقل برای اون خواهرم که مدرسه می ره و اون یکی که دانشگاه می

 

ره . منم گفتم نمی خوام .

 

واکسن آنفولانزا هم می گن شرکت می خواد درخواست بده برای پرسنلش بزنن . آخه ما با وزارت

 

بهداشت خیلی ارتباط دوستانه داریم  می خواد برامون واکسنشو بگیره  . البته خالی مالیم زیاد می

 

بندن . من بازم می گم آخه من آنفولانزا نگیرم ولی دور از جون همسریم بگیره چه فایده داره ؟ اصلن من

 

به جاش بگیرم و بمیرم .  چه جوری واقعا دلم میاد اون واکسنو من بزنم و بقیه نزنن ؟

 

دیشب رفتم خونه مامانم . تمام حرفای دیروزم هم پس می گیرم اصلن . حالا ما یه چیزی تو دلمون

 

قلمبه شده بود بهترین جا اینجا بود که بیام از دلم خالیشون کنم . جلوی در خونشون که رسیدم دوست

 

دوران مجردیمو دیدم . بعدش با مامانم رفتم خونه دوستش (همسایمون)که مریضه . بعد که اومدیم خونه،

 

خواهر کوچیکم با معلم دوران راهنماییش که خیلی باهاش دوسته و با مامانم رفت و آمد داره اومدن از

 

بیرون خونه و کمی با معلمش نشستیم حرفیدیم . بعدش به خالم زنگ زدم و بهش گفتم تا ۲۰ روز دیگه

 

حتما حتما میایم خونتون . حالا یه چیزی هم می خوام برا خونش  بخرم ولی نمی دونم چی ؟

 

همکارم امروز از مشهد اومد . برامون شیرینی آورده بود . رفتنی گفت چی دوس داری برات بیارم ؟ گفتم

 

بی زحمت یک کیلو زعفرون

 

دیگهههههههه  

 

http://www.marshal-modern.ir/Archive/9696.aspx

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1388/08/19 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


 

 

خاله کوچیکم از اون روزی که عروسی کردیم خیلی بهم غرغر می کنه که تو چرا اصلا نمیای خونمون ؟

 

آدم شوهر می کنه که عوض نمی شه . خالشو فراموش نمی کنه . این خالم باهاش جوریم نه که از نظر

 

سنی به ما نزدیکتره اون موقع که مجرد بودم تقریبا با هم دوس بودیم . فک می کنه واسش کلاس می

 

زارم . در صورتی که اصلا اینجوری نیس . هیچ کدومشون آدمو درک نمی کنن . خودتون حساب کنین من

 

شاغلم و تمام روزای هفته میرم سرکار . ۵ شنبه هم که ۲ خونه ام . می مونه جمعه که به کارای خودم و

 

خونه می رسم . خوب منم به استراحت احتیاج دارم . منم می خوام یه روز خونه ی خودم باشم . دوس

 

دارم یه روز تنها با شوهرم باشم و کنار هم استراحت کنیم . اما کو گوش شنوا ؟ حالا تو این ۱ روز و

 

نصفی که تو خونه ایم هم به مامان خودم سر می زنیم و هم به مادر شوهرم . خوبه شانس آوردم

 

مادرشوهرم نزدیکه . ۱ ساعته میریم و برمی گردیم .  تازه از همه این حرفا گذشته من بیشتر باید فکر کار

 

فریبرزو بکنم که نه شب داریم نه روز ! یه دفعه زنگ می زنن باید خودشو برسونه محل کارش . همیشه

 

کارش اورژانسیه . همین خونه مامانم هم میاد همیشه فکرش پیش کارشه .

 

خالمو اینجوری نیس که اصلا نبینمش . خونه مامانم هزار بار دیدمش . عیدم که با مامانمینا و اونا رفتیم

 

مسافرت و همش با هم بودیم . 

 

دیشب زنگ زد خونه که برای آخر هفته دعوتمون کنه . بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم و کلی باهاش

 

شوخی کردم و از دلش درآوردم که زیاد وقت مهمونی بازی ندارم بهش گفتم که با فریبرز صحبت می کنم

 

اگه کار نداشته باشه میایم . بهت خبرشو می دم . قبل از اینکه به من زنگ بزنه زنگ زده به مامانم و

 

باهاش صحبت کرده . مامانم بدون اینکه شرایط ما رو در نظر بگیره که آیا کاری داریم یا شاید قرار دیگه ای

 

داشته باشیم گفته آره میایم لینداینا هم میان . انقد به من برخورد که حد نداره .

 

بعد که به فریبرز گفتم گفت باشه چشم ولی به خاله زنگ بزن بگو ۲۰ روز دیگه نوکرشونم هستم ولی

 

الان نه . منم خوب قبول کردم . به مامانم که زنگ زدم گفت من به خاله قول دادم ۵ شنبه میریم . شاید

 

اون برنامه ریزی کرده باشه . منم برای اولین بار تونستم از خودم در برابر مامانم دفاع کنم . گفتم فریبرز

 

شرایطش طوری نیس که بتونه این هفته بیاد . شما اگه دوس داشتین برین ما ۲۰ روز دیگه میریم .

 

احساس کردم انتظار نداشت ازم این حرفو بشنوه ولی واقعا دیگه نمی تونستم خودمو مثل همیشه

 

نادیده بگیرم . مامانمو خیلی دوس دارم ...

 

اون دختر خالم که تا پارسال شاغل بود هر کی می گفت بهش که چرا کم میری و میای ؟ خالم

 

(مامانش)جوابشونو می داد می گفت خوب وقت نداره . و هر کی که می گفت می خوان برن خونه

 

دخترخالم ! خالم (مامانش)می گفت : هر کی می خواد بره خونه اون به جاش بیاد خونه من قدمش سر

 

چشم . اون وقت نداره . الان که دیگه کار نمی کنه دختر خالم اونم هی به من می گه چرا تو زیاد رفت و

 

آمد نمی کنی ؟ منم گفتم یادت رفته خودتم یه روزی شاغل بودیا تو دیگه باید منو درک کنی ...

 

بابا سالی چن بار مگه باید بریم خونه هم ؟ یا همو ببینیم ؟ من همیشه خونه مامانم همه فامیلا رو می

 

بینم ولی نمی دونم چه کاریه که حتما باید پاشم برم خونشون ؟

 

حالا پاشم الان زنگ بزنم به خالم بگم بعدا میایم . یه پس هم حرف ازش بشنوم

 

من اصلا خودم هم زیاد از این مهمونی بازیا خوشم نمیاد . تمام وقت آدمو می گیره . جای این که هی

 

برم مهمونی و واسه صابخونه زحمت درست کنم خوب دوس دارم برم خریددددددددد . من جمعه ها هم

 

دیگه وقت ندارم که برم واسه خودم خرید کنم . خدا رو شکر که خونواده فریبرز زیاد اهل این مسخره بازیا

 

نیستن .

 

من مهمونی برم آخه باید مهمونی هم بدم خوووووووووووو . خدایا من اصلا دوس ندارم یعنی وقتشو

 

ندارم . حوصلشم ندارم . ماشاللا یکی دو نفرم که نیستن ایلی تشریف میارن . این خالم که ۲ تا بچه

 

داره ولی اگه مثلا هر کی بخواد بیاد خونواده خودمم دعوت می کنم . ماشالللللللللا ...

 

خوب دیگه غرغر بسه برم کمی به کارام برسم .ببخشید که سرتون درد گرفت . من این حرفا رو به شما

 

هم نگم دیگه دیوونه می شم .

 

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1388/08/18 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


 

 

دیگه داره سرد می شه ها ...

 

دیروز شوری رو که درست کرده بودم سرشو باز کردم . به خیر گذشت . ۲ تا دبه ها مشکلی نداشتن و

 

خوشمزه شده بودن ولی اونی که تو یه سطل کوچیک درست کرده بودم کمی روش کپک زده بود . ممکنه

 

که درش محکم نبوده باشه . روشو ازش برداشتم و گذشتمش یخچال . فقط نمی دونم این همه شورو

 

چیکارشون کنم ؟ می ترسم اون ۲ تا دبه که درشونو باز کردم هم کپک بزنن . تو یحچالم که جا نمی

 

شن . مامان اینا هم که خودم نمی تونم ببرم تا آخر هفته وایسم فریبرز براشون ببره . مادر شوهرم هم

 

که شور نمی تونه بخوره فشارش میره بالا . خودمم نمی دونم چرا اصلا هوس خوردنشو نکردم . حالا

 

امیدوارم نمونه رو دستم . اداره هم سخته برام آوردنش تا ناهار با همکارا بخورم . چون اینجا سنگم برا

 

ناهار بیاریم چون دور همیم خورده می شه . الان برا صبونه سر راهم نون بربری و پنیر خریدم . انقد

 

دوس داررررمممممم که نگو . دیروز ناهارم که نخوردم که . نون و پنیر خوردم بعدش برا فریبرز هم که

 

غروب می خواس بیاد خورشت کرفس درست کردم . اه عین زنای حامله می مونه . هوس می کنه دیگه

 

بیخیال نمی شه همون موقع باید بخوره . منم که کرفس تو فریزر نداشتم  می خواستم برم از بیرون

 

بخرم هر چی با خودم کلنجار رفتم تنبلیم اومد آخرش رفتم از مامانش گرفتم .

 

پریشب رفتیم خونه مامانم فریبرز وسایل ترشی واسه مامانم خریده بود . مامانم پارسالم زحمت کشید و

 

واسمون درست کرد همین طور امسال . البته زحمت وسایلشم فریبرز می کشه دیگه .

 

جاری چهارشنبه شب  ! مادرشوهر و دختر خاله شوهر و شوهرش و خاله شوهر و دعوت کرده بود که

 

خالش نتونسته بود بره ولی بقیشون رفته بودن . دیروز مامان شوهر هی از خونه جدیدشون تعریف می

 

کرد که اینکارو کردن و اونکارو کردن و پذیراییشون چه مدلی بود و چی خریدن و چه می دونم از این حرفا .

 

آقا ما هم که حسسسساس ایضا حسسسسسود فریبرز اومد چون دلم از فک و فامیلاش پر بود به

 

مقادیر قابل توجهی  پاچشو گرفتم و بعدش دیگه روابط حسنه شد .

 

می خوام فرشا رو بدم بشورن . برا اینکار هم آدرس یه جایی که مطمئن باشه می خوام و هم یه

 

مرخصی که خودم خونه باشم . فریبرز هی می گفت نمی خواد و بزار برا سال دیگه و هی غرغر . دیشب

 

در راستای پاچه گرفتنای اینجانب و ناز کشیدنای اوشون ازش قول گرفتم که بزاره اینکارو کنم . الان

 

خوب ۱ سال و ۸ ماهه که زیر پامونه احساس می کنم تیره شده روشون . برا عیدم که دیگه همه جا

 

سرشون شولوغه و انقد باید ناز کنن ... دیروز خونه رو تمیز کردم فقط یه اتاق خوابو وقت نکردم چون

 

واقعا انگار بمب توش ترکیده و حتی لباسای فریبرز دیگه از لوستر کم مونده آویزون بشن . نمی دونم

 

چیکار کنم با این شوهر شلخته ؟ من همیشه که در حال تمیز کردن خونه ام با خودمم فک می کنم اگه

 

من یه بچه هم داشته باشم باید چه خاکی بر سرم بریزم از دست یه شوهر شلخته و یه بچه ؟؟؟ 

 

راستی دیشب فیلم خروس جنگی رو دیدیم با هم . یه فیلم دیگه هم دارم که هنوز ندیدیمش و نمی

 

دونم کی بشه ببینیم ؟ اسمش پاتو زمین نزار

 

http://www.marshal-modern.ir/Archive/9730.aspx

دلم اینجا رو می خواد

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در شنبه 1388/08/16 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام سلام . دارم روزا رو می گذرونم . هوا هم که عالیه . توی راه که داشتم میومدم به این فک می

 

کردم که چقد این هوا رو دوس دارم . بعدش بیشتر دقت کردم به همه چیز . چقد همه جا قشنگه . انگار

 

بارون همه جا رو حسابی برق انداخته . بعدش به رنگ برگ درختا نگا کردم . به به رنگشون شده زرد و

 

قرمز . اصلا من عاشق این هوام . هر چی بیرونو نگا بندازم سیر نمی شم . میز کارم هم کنار پنجرس .

 

یه درختم روبروی پنجرمه . یه مانتو کتون پوشیدم و لای پنجره رو هم باز گذاشتم . هی بیرونو نگا می

 

کنم و کیف می کنم . یه سرمای مطبوعی هم میاد تو . ولی یه بدی داره اونم اینه که چایمو که میاره زود

 

یخ می شه و از دهن می افته ... منم که حسسسسسسسسسسسسسسسسساسسس

 

امروز تقریبا دیگه خوابم نمیاد وای دیروز اصلا نمی تونستم چشامو باز نگه دارم . فقط یه چوب کبریت لازم

 

داشتم که چشام رو هم نیفته .

 

پریشب توی باشگاه حسابی عرق ریختم . از خودم خیلی کار کشیدم . مربیم جلسه اول بهم گفت که

 

چاقی اصلا ربطی به خوردن نداره فقط الان که میای باشگاه  باید جوری لباس بپوشی که عرق کنه همه

 

جات . منم بعد از اون یه شلوار پشمی کشی تنگ دارم که می پوشمش ولی یه بلوز نتونستم پیدا کنم

 

و همچنان آستین کوتاه می پوشم . وقتم نکردم که برم بخرم . دنبال یه مشکی استرچ که آستین دار

 

باشه . من چاقم . اینقد نگین که من لاغرم . یه چیزی بگم بین خودمون باشه . توی باشگاه وزن کردم

 

خودمو ۶۰ بودم . قدم هم ۱۶۰ الی ۱۶۳ . منی که پارسال برای عروسیم ۵۳ بودم . یعنی به راحتی و

 

بدون اینکه خودم زیاد حس کنم دارم چاق می شم . کافیه مثلا هر ۲ سال یه ۷ کیلو به وزن من افزوده

 

بشه . دیگه خودتون تصور کنین منو چند سال دیگه . منظورم از چاقی این نیس که دارم می ترکم از

 

چاقی . نه ! هیکلم اون انتظاری که خودم دارم نیس . حالا از این به بعد تو غذا خوردن هم رعایت

 

می کنم . درسته که لذت بخش ترین کار دنیا غذا خوردنه از نظر من ولی باید یه مدت خودمو از این

 

لذت دنیوی محروم بکنم ولی می ارزه . خصوصا که عید یه عروسی هم دعوتیم .

 

وای یخ زدم برم پنجره رو ببندم . من همش نگران سقف خونمونم که داره نم میده . آخه بارون میاد پشت

 

بوم خشک نمی شه که آقاهه بیاد ایزو*گامش بکنه . شمام دعا کنین فقط سقف نیاد پایین . مثلا

 

تازه ساخته اینجوریه .وای به حال خونه کلنگیا . واه واه واه ... میرم خونه درو که باز می کنم اولین کار

 

اینه که به اون گوشه نگا بندازم ببینم اومده پایین یا نه !  

 

خوب من اومدم پایین از منبر بعدی بره بالا ... 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1388/08/12 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


 

 

ما در تاریخ ۸/۸/۸۸ یعنی دیروز جمعه به همراه پدر و مادر و ۲  عدد خواهر و البته شوهرشوهر رفتیم

 

مراسم نومزدنگ یکی از فامیلای مامانمان . خیلی خوب بود و خوش گذشت .

 

اصلا قرار نبود که بریم . مامانینا  پنج شنبه شب عروسی دعوت بودن و اونجا رو رفتن . جمعه هم که

 

نومزدنگ دعوت بودن . داشتم به فریبرز می گفتم تو خونمون اینا رو که گفت ما هم نومزدنگو بریم . باور

 

کنین تا لحظه آخر هی گفتم بریم نریم بریم نریم ! آخه سقف خونمون هم نم داده باید دیروز منتظر یه

 

آقاهه می موندم که با همسایمون هم بیاد سقفو ببینه و هم برن پشت بوم . منم نه حمام رفته بودم و

 

نه آرایشگاه . خولاصه تا لحظه آخر هی گرفتار چه کنم چه کنم شده بودم . فریبرز می گفت من مشکل

 

ندارم و آماده می شم سریع . بعدش می گفت : به خاطر تو می گم بریم وگرنه واسه من فرقی نمی

 

کنه . می خوام بریم به تو خوش بگذره . منم حرص می خوردم که بابا من آماده نیستم . بعد از اون ور

 

اون ۲ عدد خواهرام هم می گفتن بیاین شمام . فریبرز می گفت : لیندا نمیاد . رفتیم به ما نزدیک بود

 

سریعتر از مامانینا رسیدیم و رفتیم یه سبد گل هم البته از طرف مامانمینا گرفتیم و منتظر شدیم تا اونام

 

رسیدن به ما . ( این منم که منتظر بودم و فک می کردم خیلی خوشکلم و به خودم می بالیدم )

 

وای عروس و داماد نازی بودن . عروس تپلی ولی خیلی مرتب .عروس متولد ۶۲ و دوماد متولد ۶۶ .

 

درسته ! اشتباه ننوشتم ... دوماد مامانش دخترعموی مامانمه و با هم خیلی دوستن .

 

این آقا دوماد کوچکترین پسر و کوچکترین فرزند خونوادس و از اون یکی برادراش هم هل تر بوده . خدااااااااا

 

خیلی ناز بود . انقدم که رقاص بود  همین که اومد می خواست برقصه ولی نشوندنش سر جاش . موقع

 

کیک بریدن یه آهنگی می زد مخصوص قرای کمر دوماد . خیلی خندیدیم از دستش . عروسم خیلی ناز

 

بود ولی مشخص بود بزرگتره . ایشاللا که خوشبخت بشن مادر ...

 

من ۵ شنبه با اجازه همه بزرگان نرفتم باشگاه . از شرکت با ۲-۳ تااز همکارام رفتیم شوی لباسی که

 

کوچه پایینی اینجاس . جنسای جالبی نداشت زیاد ولی رفتیم که بعدش پشیمون نشیم . بعدش با

 

خواهرم قرار داشتم که بهش یه چیزی می خواستم بدم . بعدش یه چیزایی بود که فریبرز ازم خواسته بود

 

ببرم بدم دفتر مرکزیشون توی میدون توحید به مدیرشون بدم . با خواهرم بردیم اونا رو دادم بهش . بعدش

 

واقعا این لطف فریبرز شامل حالم شد که اجازه بده من برم خونه مامانم و اونجا ناهار بخورم . من این

 

فداکاری همسرمو هیچ وقت فراموش نمی کنم . اگه اون اجازه نداده بود من اصلا امکان نداشت پامو

 

اونجا بزارم ...بعد از ناهار رفتم خونه خودمون . قبلش رفتم از نزدیک خونمون خرید برای خانه ...

 

دیگهههههه جونم براتون بگههههههه ... به به هوا هم که عالی شده . خوشم میاد که اصلا آفتاب جرات

 

تابیدن نداره تو این هوا . حسابی سوسک شده . انقد بدم میاد از این آفتاب . همیشه هر جهتی که من

 

راه می رم آفتاب مستقیم تو چشای منه . امروز صب که داشتم میومدم تو دلم انقد بهش خندیدم ...

 

 . گفتم می تونی الان بیاااااا  

 

راستی من دیشب ساعت ۵/۳ خوابیدم و صبم با خواهرم اومدم ساعت ۶ بیدار شدم . الان چشام باز

 

نمی شه .. خدایا تا غروب چطور بیدار نگه دارم خودمو . تازه بعد ازونم که باید برم به امر خطیر آشپزی و

 

همسرنگهداری !  بپردازم . خدا جونم کمکککککککککککککک ! تازه فریبرز امروز ناهار نداره اونو چیکار کنم

 

حالا ؟  آهان می گم منم ناهار نمی خورم امروز تا فک نکنه که من فقط به فکر شکم خودمم . کلک

 

خوبیه ؟ واقعا هم نمی خوام بخورم چون امروز زرشک پلو با مرغه و من دوس ندارم غذاشو .

 

ای کارد بخوره تو اون شکمت که از الان به فکر شکمتی لینداااااااااا !

 

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در شنبه 1388/08/09 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت


عجب فیلمیه ها + پی نوشت

 

 

 

 

من هنوز سرماخوردگیم خوب نشده . شب که استراحت می کنم و می خوابم صب حالم خوبه ولی چون

 

بعدش همش در حال فعالیتم بدنم تا غروب ضعیف می شه . می رم خونه حالم بد می شه .

 

دیروز باشگاه هم رفتم . اومدم خونه بدتر شده بودم . دیدم فریبرز هم خونست . حال اونم بده سرما

 

خورده . تقصیر خودشه بهش می گفتم نزدیک من نیا تو هم می گیری میگفت اشکال نداره منم می

 

خوام سرما بخورم . وای خدا انقد بد مریضه . اومده بود خونه خودشو تحویل گرفته بود و واسه

 

خودش و من از بیرون غذا سفارش داده بود که من اون موقع گشنم نبود مال خودمم دادم برد ادارشون

 

برای ناهار امروزش . براش سوپ درست کردم . گفتم پسر خوبی باشی اینو بخوری واست یه غذای

 

خوشمزه هم درست می کنم . چند روز پیش یه دستور غذا از همین تلویزیون خودمون دیده بود خوشش

 

اومده بود ..

 

منم درست کردم . درواقع همون ناگت مرغ بود ولی مرغشو چرخ کردم و سس خردل هم باید بهش می

 

زدم با تخم مرغ و ادویه که من سر شام یادم افتاد که سس یادم رفت بزنم البته بهتر چون با این سرما

 

خوردگیمون بدتر هم می شدیم . بعدش عین کتلت درستش کردم و خوابوندمش توی پودر سوخاری و در

 

نهایت اونو سرخ کردم . خوشمزه بود .

 

انقد خندیدم از دست فریبرز . یه پتو روش انداختم گفت پاهام توی تو باشه . بعدش گفت یه پتوی دیگه

 

اونم انداختم روش . تازه گفت کاپشنمم بده . گفتم دیگه خودتو لوس نکن . بعد مثلا خوابیده بود یه دفعه

 

می گفت : واییییییییییییییییییییی . یا برای خودش آواز می خوند . دقت کردین که همش هم می خورد .

 

شربت آبلیمو هم ازم خواست براش درست کردم . چای و بیسکوییت هم همین طور . فک کننننننن ... ۳

 

مدل هم غذا خورد از غروب تا شام . حالا من مریض بشم میل به غذا ندارم زیاد .

 

تازه یه چیزی ! خودشو یه بار زد به بیهوشی . من انقد ترسیدم . خیلی فیلمه .

 

هیم غر می زد . خدای من کلافه شده بودم از دستش . خودمم مریض بودم حوصله نداشتم اصلا .

 

دیگه مریضی اون باعث شد که قهرمونم ادامه نداشته باشه .   

 

راستی اولین بار بود از چرخ گوشتم استفاده کردم بعد از ۱ سال و حدودا ۸ ماه . بزن کف قشنگرو به

 

افتخار لیندا . تشویق

 

 پی نوشت : خووو مگه چیه ؟ همه توی وبلاگاشون  به این موضوع اشاره کردن گفتم منم

 

بگم : ما هم دیشب شوفاژامون راه انداختیم . کف اتاق تقریبا داغه . ایول . من میرم می

 

شینم اونجاهایی که داغه   خیلی حال می ده

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در چهارشنبه 1388/08/06 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


اصلا به من چه ؟

 

 

اوووووووووووه چه خبره اینجا مگه ؟ چرا اینقد سوت و کوره ؟

 

حوصلم سر رفت ... دیگه می خوام خودمو بزنم . یکی بیاد منو بگیرههههههههههه .

 

نه اینجوری نمی شه باید منم برم سر کارم .. برم کمی پول حلال بدست بیارم .

 

از صب که پاشدم سرم به شدت درد می کنه .

 

زودتر از دیروز اومدم بیرون از خونه ولی دیرتر از دیروز رسیدم شرکت .

 

دیشب انقد گیر دادم به همسری انقد گیر دادم تا وقتی رفت سر شیفت و بهم زنگید حرفمون شد .

 

اصلا به من چه ؟ دیروز رفتم که آب بدم به گلای مامانش . چراغ تراسو همونجوری روشن گذاشته و

 

خاموشش نکرده . بهش گفتم خاموشش کن ولی یادش رفت . رفتنی وقتی من داشتم از پنجره بهش

 

دست تکون می دادم دیده چراغ تراسش روشنه . بعدش به من که زنگ زد گفت ... گفتم خوب ؟ گفت

 

فردا تونستی خاموشش کن . منم گفتم خوب حالا . گفت : خاموشش کن دیگه . چی می شه مگه ؟

 

منم که از غروبش آماده حمله بودم بهش گفتم : اصلا به من چه ؟ غلط نکردم که ........ تق !!

 

دلم به حالش سوخت ولی اصلا حقش بود . خوب خودش بره خاموش کنه . من حال ندارم .

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در سه شنبه 1388/08/05 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت


 

 

چند روز پیشا فریبرز ۲ تا گل کلم خریده بود .. خوردش کردم که سرخ کنم بزارم فریزر دیدم خیلی زیاده .

 

به سرم زد شور درست کنم باهاش . خیارم زیاد داشتم برای جلوگیری از خرابی و کپک زدگی اونا (طبق

 

معمول همیشه ) اونا رو هم حلقه حلقه  کردم .

 

دیروز از باشگاه که برمی گشتم سرراهم هویچ و سیر و فلفل تند و چند ساقه کرفس خریدم . اومدم خونه

 

اونا رو هم شستمشون و خشک کردم . همه رو قاطی کردم و ریختم توی دو سه تا ظرف .

 

آب و نمک و کمی سرکه هم جوشوندم ولی داغ بود . بقیشو گذاشتم واسه امروز . توی ۳ روز ببینم می

 

تونم یه شور درست کنم . چون سرما خوردم فریبرز هم سرش گرم سوپ درست کردن بود . البته بعد از

 

غرغرای من که پارسال سرما که می خوردم میومدی واسم سوپ درست می کردی و منو دیگه دوس

 

نداری و از این حرفا . اونم می گفت : کیییییییییییییییی ؟ حالا میل به سوپ هم نداشتم ولی گیر دادم

 

دیگه . آقا حالا ما هر چی می خوایم بریزیم توی شور اون یه مشت برمی داشت می ریخت توی سوپ .

 

اما خوشمزه شد . دست پختش عالیهههههههههههههههههه  

 

بعدش من با قارچ یه غذای ساده هم درست کردم . همون غذا تنبلی خودمون .

 

باشگاه هم خوبه . تردمیل هم میرم . هر جلسه که می رم ۱۵ دیقه هم از اون استفاده می کنم .

 

دیگههههههههههه . امروز دیر رسیدم . رییس بزرگه اومده گفته اینجا جای کیه ؟ چرا نیومده ؟

 

دیشب خواهرم می خواست بره خونه دوستش . بازم دست به دامن ما شد و به مامان گفتیم خونه

 

ماست . البته شماره خونه دوستشم گرفتم و زنگ زدم بهش . دوستش شوهرش همش می ره

 

ماموریت و اینم تنها می مونه و هی به خواهر من می گه بیا پیشم بمون . مامان و بابامم خوششون

 

نمیاد بچه ها شب بیرون از خونه باشن حتی اگه طرفو بشناسن .

 

مادرشوهرم رفته خونه دخترش ساری . هر شب باید غذا درست کنم .یهنی چی ؟ خوب بشینه سر

 

خونه و زندگی خودش . تازه بازم باید گلاشو آب بدم . اما از ۵ شنبه که رفته هنوز ندادم . آخه خیلی

 

تنبلیم میاد برم پایین . میام خونه دیگه تنبل می شم برم بیرون . امروز کلیدشو گکذاشتم توی کیفم که

 

اول برم گلای اون وآب بدم بعدا برم خونه خودمون . قول دادم دعوام نکنین ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در دوشنبه 1388/08/04 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


عکس هم داریمااااا

 

 

سلام . صب شنبتون بخیر باشه . امیدوارم که جمعه خوبی داشته بوده باشید . به من که چسبید از

 

اونجایی که خونه بودم .

 

پنج شنبه آقای همسر فسنجون هوس کرده بود و قربونش برم همش غذاهای سخت سخت هوس می

 

کنه .  ۳ روز بود داشت می گفت من گردوشو آماده کردم . ۴ رفتم باشگاه و ۵ اومدم و بقیشو درست

 

کردم . تا حالا ۳ یا ۴ بار درست کردم ولی هی می خوام هر سری اون رنگ قهوه ای که مال مامانم میشه

 

مال منم بشه ! نمی شه ...انقد درست می کنیم تا بشه .

 

شبش که فریبرز رفت سر شیفت و من خوابیدم با خیال راحت تاااااااا ۱۰ صب . سر ظهر یه سر رفتم بیرون

 

بچرخم سر از بازار ملاصدرا درآوردم . قبلش توی یه لوازم لوکس فروشی یه آبنما دیدم که خیلی خوشم

 

اومد . ازونجایی که بنده خودسر تشریف دارم می خواستم بخرمش ولی گفتم بزار شوهرمم باشه یه

 

وقت سر منو کلاه می زارن و سوراخ موراخ بهم می دن . اینه که نخریدمش .

 

رفتم توی بازار چون خیلی خیلی به لوازم تزیینی و مجسمه های  شیک و همین آبنما و این

 

جور چیزا توی خونه خیلی علاقه دارم و اهمیت هم می دم رفتم سراغ این جور مغازه ها و یه سری

 

ظرفایی که به اصلاح آقاهه گفت زیر خاکی خیلی خوشم اومد . از ظرفای توی ویترینم خوشم نمیومد

 

چون دیگه همه جا هست و من یه چیز سنگین دوس داشتم  . از یه طرف هم اون موقع دیگه

 

جهیزیه می خریدم پولم بیشتر از اونا نرسید که بخرم بنابراین خودمو تحویل گرفتم و به خرج انداختم و

 

خریدمشون . ۴ تیکه هست . میوه خوری و شکلات خوری و نمی دونم چی خوری ۱ و نمی دونم چی

 

خوری ۲ . خیلی خوشم میاد ازشون . کیف می کنم نگاشون می کنم . یه حس رضایتی دارم از خودم .

 

خلاصه که فریبرز اومد و هی خودمو جر دادم یه نگاه بنداز ببین یه چیزی خریدم نه نفهمید فک کرد لباسی

 

چیزی برای خودم خریدم . گفتم برای خونست بیشتر دقت کن ! نه نفهمید ..

 

آخرش خودم بهش گفتم و اونم خوشش اومد . بهش گفتم که آبنما رو ایشاللا سری بعد که با هم رفتیم

 

بیرون با هم بخریم . بعدش گفتم خیلی امروز خوب بود همش خونه بودم و مال خودم بود تعطیلی . اونم

 

گفت ۲ روز خونه باشی منو ورشکست می کنی ...

 

 

بعدش طی هماهنگی که با مامانم و قبلش البته با فریبرز کرده بودم قرار بود شام بریم خونشون .

 

ساعت ۶ زدیم از خونه بیرون و پیش به سوی خونه مادرزن !

 

اونجا فریبرز ماهوالشون و درست کرد و حرفیدیم و ... 

 

حالاااااااااااااااااااااااااااااااا عکس

 

 آپلود عکس  آپلود عکس

                              ۱                                                        ۲

۱)لباس ورزشم که تازه خریدم ولی از این به بعد می خوام لباس گرمکن کلفت تر بپوشم تا بیشتر عرق

 

کنم 

 

۲)لباس بافتم که خیلی ازش خوشم اومد و توی تن شیکه و در ضمن لاغرتر به نظر می رسم .

 

  آپلود عکس این اسپری خیلی خوش بوئه . همکارم هویجوری برام خریده .

 آپلود عکس  آپلود عکس

 آپلود عکس  آپلود عکس

 آپلود عکس

 

 


 

نوشته شده توسط لیندا در شنبه 1388/08/02 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت