شب یلدا

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .

پست های 4-5 تا قبلو اون دوسه تا کامنتی رو که لازم بود جواب دادم مثل دزی جون و بهار جون بقیه هم از بعد سفر شمالم جواب دادم

به خدا این پسره گوشی دستم میگیرم میاد اخم میکنه میزنه رو دستم که  به من توجه کن ... چیکار کنم بچه م کمبود محبته ؛

با اینکه از آبان پارسال ، کاری که همسری برای شروعش رفته بود به بهره برداری رسید ولی مراسم افتتاحیه ش فردا صبح با حضور استاندار و امام جمعه و خلاصه کل گنده های استان گی*لان + فرماندار و رییس بانک مربوط به شهر فو**من هست . خلاصه که فردا تو شبکه گی*لان همسری رو به احتمال زیاد تو شبکه استانی اونجا-باران- نشون میدن ، دیگه آقایون اشتغال زایی کردن اونجا

خلاصه مام شدیم مضحکه دستش یه بار میگفت تو هم بیا برامون چای بیار . خخخ

امروزم میگفت به سخنرانم احتیاج داریم بیا سخنرانی کن

دیگه امروز رفت به کاراش برسه و خیلی اصرار کرد منم برم باهاش البته که اولش باید میرفتم خونه خاله م ولی من حوصله نداشتم و گفتم برو به کارات برس و این مراسم که انجام شد حالا حسش بود سه شنبه شاید بیام پیشت . آخه اونجا امکانات انچنانی نداره که من بخام با یه بچه کوچیک برم و بهم سخت نگذره اینه که دیر به دیر برم توانش در من بیشتره . منم که همین اول ماه رمضون اونجا بودم هنوز یه ماهم نشده اومدم

بعد جمعه عروسی دختر کارگرش هست بهش کارت داده دعوتمون کرده، همسری هم میگه گفته اگه با خانومت نیای اصلن ناراحت میشم . میگم آخه چاخان اونا منو می شناسن؟ البته می شناسن ولی دیگه نه اونجوری که نری ناراحت شن. تازه عروسی اونام تو حیاط خونه هاشونه و صندلی می چینن و همه با حجاب روسری و اینا می شینن.

بعد حق هم دارنا چون قاطیه خانوما رو می بینی لباس مجلسی پوشیدن که ماشالا همه باز ولی زیرش ازین بلوزای زیر سارافون پوشیدن به طرز مسخره ای. خوب مگه مجبورن قاطی بگیرن آخه؟

ازین حرفا بگذریم خون کثیفمونو کثیف تر نکنیم

خدا بخواد آخرای این ماه هم میخایم با مامان بریم شهرشون ایشالا که بشه دلم لک زده برای جاده اسا**لم . اخرین بار سال 90 رفتم

نماز روزه هاتون قبول - عیدتون پیشاپیش مبارک باشه 

پی نوشت: بوی عروسی میاد ، شماها حس نمی کنید؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت 1:29 توسط لیندا| |

توی این ماه رمضونی ، کار خونه چقدر زیاده خدایی. یعنی من و مامانم کارارو نصف میکنیم مامان به کار پخت وپز میرسه و منم مدام در حال ظرف شستن و شکم بچه سیر کردن و آب هویج گرفتن وهندونه قاچ کردن وچای ریختن و دوباره و سه باره و .... ظرف شستن

بعد از سالیان سال هست، دقیقن نمیدونم از چه سالی ، نمیدونم از سالی که ازدواج کردم یا نه از قبلش اون موقعی که همسری وارد زندگیم شد من یادم نمیاد روزه درست و درمونی گرفته باشم که بهم چسبیده باشه . چون کلن آدمیه که اعتقاد آنچنانی نداره به روزه ، منم یه مدت شده بودم عین خودش . بالخره کمال همنشین اثر میکنه دیگه. سخت هم بود که تنها بخام سحر پاشم یا افطار کنم ، بعدش به فکر شام اون باشم خصوصن سالایی که سرکار میرفتم واسم سخت تر بود و انرژیشو واقعا نداشتم ولی حالا امسال از اونموقع که از شمال برگشتم کلن چوون جو خونه مامانم همون جو ماه رمضونای سابق- با صدای دعای سحر و ربنای افطار و تدارک دیدن غذا- اینه که منم روزه میگیرم گرچه باز هم همسری خیلی سربه سرم میزاره درین مورد. 

یعنی اگه اینجا بود عمرن یه دونه هم نمیتونستم بگیرم و نمیزاشت که بگیرم. 

اصلن هم سخت نیست به نظرم برای آدمی که توی خونه ست. یادمه پارسال یه غولی ساخته بودن ازین روزه گرفتن توی گرمای تابستون که شنیدم حتی یکی میگفت : یکی ازین آیت# الله ها گفته آب خوردن جایز هست ولی امسال که خودم روزه میگیرم می بینم نه بابا آدم نمی میره حالا منم که با یه بچه فوق العاده جیغ جیغو سروکله هم میزنم.

ولی پریروز که خیلی بیخود جیغ میزد و بی موقع میخاست سی دی خاله ستاره براش بزارم به حدی جیغ میزد برای چند لحظه حس میکردم خون به مغزم نمیرسه. میخاستم پاشم آب بخورم از بس حالمو بد کرد. ولی آخرش از رو نرفتم و براش سی دی رو نزاشتم چون وقت خواب بعد ظهرش بود و چشماش باز نمیشد.

البته بگم کسی که تو خونه ست خیلی براش راحت تر میگذره تا اونی که سرکار میره و تو رفت و آمده. خدا از همه قبول کنه

من خودم برای افطار هیچ چیز خاصی نمیخورم فقط نون پنیر  و چای بهم میچسبه ولی بعدش فقط خودمو می بندم به آب و مایعات و میوه . واسه همینه که خیلی اذیت نمیشم

اینم بگم و برم .من همچنان نمیتونم عکس بگذارم

فیلن 

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 1:23 توسط لیندا| |

شما عکس از هنرای خوشمزه تون میزارید ، دلم خواست گفتم من که ازین هنرا ندارم ، یکی دو تا عکس ازین پسر خوشمزه م بزارم که دیدم نمیشه . میگه امکان درج این پست به دلیل اسکریپ یا لینک غیر مجاز .... یعنی نمیشه آقا . این مشکلو جدیدا یه سری از بچه های دیگه هم دارن . اگه میدونید یه کمکی بکنید لطفا .گرچه من حدس میزنم مرورگر عوض بشه مشکل حل میشه با کروم هم نشد ولی الان فایرفاکس ندارم که امتحان کنم 

روی دلم دراز کشیدم خیلی بدحال شدم ، من برم دیگه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/23ساعت 17:37 توسط لیندا| |

سلام به همه دوستان روزه دار و روزه ندار . ایشالا که طاعات و عباداتتون قبول باشه و سر سفره های افطار و سحر مارو هم از یاد نبرید اینشا اللللللله

من و فراز یکشنبه شب از شمال برگشتیم ، به این ترتیب که شنبه هفته پیش با همسر سه تایی راهی شمال شدیم  درحالی که جزو بهترین سفرای اخیرم به شمال بود همونطور که میدونید شمال تا دلتون بخواد زیاد رفتم و ازین به بعدم خواهیم رفت ایشالا ولی این یکی بهم خوش گذشت واقعا ، میدونید چرا ؟ چون پذیرفته بودم که اینم بخشی از زندگیمه که دیگه ازین به بعد تا زمانی که کار همسری اینجاست حضور منم اونجا لازمه و باید کنارش باشم ، درواقع با دل و جون رفتم اینه که بهمون خوش گذشت خدایی و  چون فراز بزرگتر شده احساس کردم خیلی راحت تر بودم خصوصا از لخاظ خورد و خوراک که دیگه غذای خودمونو میخوره و لازم نبود استرس اینو داشته باشم که چی واسه اون بپزم یا یه وقت گرسنه نمونه

برنامه مون اینجور بود که از صب که پامیشدیم فراز رو میچرخوندیم تو محوطه یا با باباش میفرستادم و خودم لباساشو میشستم و ناهار میزاشتم و میرفتم پیششون ، بعد که میومدیم فرازو خودم حمام میکردیم و آب بازی و میومدیم ناهار که میخوردیم بچه م بیهوش میشد از خستگی . بعد من کارارو میکردم تا اون خوابه و منتظر میشدم تا ساعت 6 که بیدار شه و میرفتیم بیرون و گشت و گذار و شام تاااا 12 شب دوباره میومدیم فراز میخابید . همه شام ها رو بیرون بودیم  و همینطور یه ناهار و خدا خیر بده این رستوران هارو که از اداره اماکن مجوز داشتن واسه تعطیل نبودن و غذا تو همه طول روز داشتن . البته شبها به من بود دلم میخاست فقط آش شله قلمکار که عاشششقشم بخورم خصوصا فراز هم طرفدارش هست و خوب میخورد

جونم براتون بگه قلعه رود خان رفتیم که از طبیعت قشنگش هرچی بگم کم گفتم فقط باید برید و ببینید . زمین های چای هم که دیگه نگم بهتره که چه عطری داشتن . البته تا سر پله ی اول  چون ما که رسیدیم ساعت 7 غروب بود و دیگه جنگلش تاریک شده بود و اونجام شنیدم 1000 تا پله داره تا بخوای بری بالا اونم با یه بچه ای که همش میخاست من سواریش میدادم  عمرن من اگه میرفتم بالا

 دوبار رفتیم رشت هم چرخ زدیم و هم برای گرفتن خونه پرس و جو میکردیم . به عبارتی  هم فال بود و هم تماشا .

جمعه رفتیم خونه خاله و ما موندیم و همسری برگشت سرکار خودش و شنبه غروب برنامه ریختیم و گفتم همسری اومد رفتیم ساحل دریای حاجی بکنده - یکی از روستا های گیلان هست - که این پسر خاله م همش تعریفش رو میکرد وگرنه ما که نمیدونستیم کجاست . خاله روزه دارم اونجا افطار کرد و ما هم شام خوردیم و برگشتیم  که خیلیییی چسبید به هممون .

یکشنبه گفتم همسر اومد دنبالمون و مارو رسوند ترمینال و برامون دو تا بلیط وی آی پی گرفت و با اتوبوس برگشتیم خونه مامانم  . خدایی من میگم پسرم خوش اخلاق و آقاست واسه این چیزا میگم وگرنه صرفا به خاطر اینکه چون پسرمه نه ، تعریف بیخود نمیکنم . البته  خوب راحتیمون توی اتوبوس هم یکی از شرایط بود

تا نزدیک کرج فقط با هم بازی کردیم و خندوندمش دیگه بعدش چشماش سنگین شد و گرفت خوابید تا سرکوچه مامان که از آژانس پیاده شدیم . یکی از خنگ بازیام هم این بود که باید آزادی پیاده میشدم که به خونه مامان نزدیکتره ولی چون اتوبوس مقصدش میدون آرژانتین بود و منم مشغول تلفن بازی هواسم نبود و آزادی رو رد کرد و منم دیگه گفتم اشکال نداره ، رفتم آرژانتین پیاده شدم ولی خوب کرایه آژانسم دوبرابر شد دقیقن . حالا خوبه نگفتم بابام بیاد آزادی دنبالمون وگرنه حسابی آبروریزی میشد

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/17ساعت 16:56 توسط لیندا| |

میدونید یکی از حسرت های بزرگ من چیه ؟ 

اینکه به خونه هایی که پنجره های  رو به خیابان و کوچه کلن بیرون دارند، پرده های سفید یا رنگی از پشت پنجره خونه ها پیداست. تو تراس خونه هاشون انواع و اقسام گل های زیبا که معلومه هرروز بهشون رسیدگی شده آویزونه ، نه مثل گل های خونه من که 10 روز یه بار هروقت که خونه مون باشم بهشون نیم نگاهی بندازم سر آخر هم پلاسیده شده ش رو بدم به مادرم تا حداقل توی گلدوناش برای خودش گل بکاره

بعد از همه مهمتر چراغ اون خونه روشنه، نه خونه خودم که همیشه باید چراغاش خاموش باشه دوتا هم قفل زده شده باشه به حفاظ درش و خداحافظ تا معلوم نباشه تا کی

بعد سایه آدمای اون خونه که اینور اونور میرن توش همه اینا برای من حسرته

آ خدا ببین من به کجا رسیدم که دارم حسرت همچین چیز ساده ای رو میخورم

کلن انگار این روشنایی روز توی خونه ها از من قراری هستند، خونه قبلیم که نورگیر داشت من صبح زود از خونه میزدم بیرون و میرفتم سرکار تا 7 شب که اون ساعت دیگه هوا اون روشنایی رو نداشت

این خونه هم که اومدن اولن که در راه خدا یه پنجره نور گیر نداره ، دومن هم خونه نیستیم هیچ وقت

ساعت 4 صبحه اینور پسرم خوابیده و اونورم همسری

هنوز فومن هستم و این حس حسرت در جریان گشتن برای پیدا کردن خونه مناسب بیشتر تحریک شد

نوشته شده در جمعه 1393/04/13ساعت 4:14 توسط لیندا| |

سلام بچه ها خوبید، من الان فومن هستم اگه بدونید اینجایی که هستم چه بهشتیه . درضمن از پریشب که اومدیم،  هوا انقدر عالی شده مدام نم بارون و الانم که دیگه یه بارون سیل آسایی اومد ، ما هم همون موقع از بیرون اومدیم ، همسر منو نزدیک پله ها پیاده کرد و بدیو فرازو که بغلم خوابیده بود آوردن بالا سرجاش خوابوندم . بعد همسر که رفت ماشینو اونور پارک کنه، تا اومد خیس آب شد

 مدام سعی میکنم پسری رو  یه هوا نگهش دارم نکنه سرما بخوره بچه م.

به حدی بلا شده میپوکیم من و باباش از دستش 

خیلی تلاش میکنه حرف بزنه دایم این گوشی اینجارو برمیداره میده به من که شماره بگیر حرف بزنم، منم شماره مامان رو میگیرم .

آخر همه حرفاش ددو ددو میگه که خیلی بانمکه. فکر کنم ازین بچه های پرحرف باشه که مخ میخورن

آقا بیرون میریم یا این جنگل پشتو که میریم بچرخیم ( به قول همسر بچریم) فقط میخواد بغل من باشه. بعد در آستانه شکستن کمرم میدم به زور بغل همسر، گوله گوله اشک میریزه مجبور میشم دوباره خودم بگیرمش

تو ماشینم که یه دیقه پیاده میشم برم خرید، با گریه اونم میبرم

خلاصه اومدنمون این چندروز برای من خیلی جنبه تفریحی آنچنانی نداره ولی همینکه داره به پسرم خوش میگذره من خیلی هم راضیم.

فردا یا پس فردا همسر وقت کنه مارو ببره یه سر به خاله م بزنم

امروز غروب رفتیم رشت از چندتا مشاور املاک قیمت رهن و اجاره خونه گرفتیم ماشششاللا چقدر گرون. 

راسی برای بلگفایی ها به هیچ عنوان با گوشیم نمیتونم نظر بزارم وگرنه همه رو میخونم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/09ساعت 23:57 توسط لیندا| |

دراز کشیدم کنار پسرکم دارم بازی سوی#یی و فغانسه رو می بینم .همین الان سوی# یس گل دوم رو زد ، شدن 2-5

همش هم توهم سوسک زدم حس میکنم دور و برم سوسکی هست واسه همینم همه جام میخاره

ددم وای گل 6 ام فغانس زد تو دقیقه چند؟90 و خورده ای

برای شام خواهر کوچیکم بهم گفت چیکن استروگانف بدرستم آخه دست پخت منو خیلی قبول داره دیگه منم دست به کار شدم ، این پسره هم با من اگه بریم بیرون اصلن راه نمیره فقط میگه باید بغلم کنی،دستشو میگیرم همچین خودشو میسابه روی زمین که میخاد راه نره ولی با مامان که بره حسابی پیاده روی میکنه

اینه که با من بریم اثرات بغل کردنش حسابی روی کت و کولم معلوم میشه ، واسه یه روزایی فقط با مامانم میره ددر بغدظهرشو

امروزم ازونروزا بود من شام درست کردم و مامان زحمت بیرون بردن فراز رو کشید

دیروز غروب هم خواهرم با همسرش میخاستن برن بیرون  که خواهرم یه سری خرید واسه خودش داشت گفت منم برم ،دیگه پسری رو هم زدم زیر بغلم و راه افتادیم البته بیشتر بغل شوهر خاله ش بود

منم یه کلاه برای پسری خریدم و اونام خریدای خودشونو کردن

یه چیزی میخوام تعریف کنم یادم میره

آها یادتونه که سر نرفتن خونه مادرشوهرم تنهایی با همسری کل کل داشتیم ولی چون من آدمی نیستم که بحث ها رو بیخود کش بدم معمولن کوتاه میام

کلن از قهر و دعوا بیزارم و اولین نفر خودم آسیب می بینم ازین قضیه

شنبه ظهر رفتم خونه مون، فراز بعد از ناهار که خوابید من به خونه رسیدم و سرامیک همه جارو دستمال کشیدم و پادری جلو در واحدمونو انداختم حمام و شستم و خودمم از ترس بیدار شدن بچه گربه شور کردم

خونمونم خلوت به فراز اجازه بدی تا شب میخوابه ، اونو 7 بیدار کردم رفتیم حیاطمون بچه هارو دید کمی دنبالشون دوید و اومدیم بیرون از خونه

قدم زنان رفتیم سمت خونه مادرشوهر ، سرراه از تو یه پارک رد شدیم ولی دیگه حسش نبود صف واستم تاب سوارش کنم 

رسیدیم نزدیک 8 و نیم بود البته قبلش بهش زنگ زده بودم و گفته بودم میرم خونش. خواهر شوهر که خودش اونجاست پسراشم امتحاناشونو دادن و الان پیش مامانشونن

خوب بود و فراز هم سرش گرم بازی بود و این دوتا پسرا مسخره بازی درمیاوردن و خلاصه حوصلمون سرنرفت.چون شب دلم نمیخواد تنها خونمون بمونم یه جوری رفتم که برای خواب هم همونجا بخوابیم و مادرشوهر جای من و فراز رو تو اتاق قدیم همسری میندازه خدایی جای اونم اصلن خالی نبود . به قول برو بچز خخخخخ

فرداش خواستیم قبل ظهر بیایم که به زور نگهمون داشتن و بچه ها گفتن بمونید خوش میگذره، دیگه موندیم و ناهارم زنگ زد از بیرون گرفت و خوردیم و فرازم خواب بعدظهرشو کرد و بیدار شد دیگه با آژانس برگشتیم خونمون

و چون دوشنبه شب بازی ایران بود با نی#جر. و ما کانالای ایرانمونو از ماهواره میگیریم و شبکه 3 قطع بید، دیگه تصمیم گرفتیم پاشیم بریم خونه ننه خودمون

بعد من تصمیم گرفتم با مترو با فراز بیایم خونه مامان،عاقو این فراز انقدر منو زد و باهام کشتی گرفت من دلمو گرفته بودم از خنده

فقط میگفت منو ول کن بچمم ندید بدید خلاصه اوضاعی بود. شلوار منم سفید بود انقدر منو لگد زد اومدم خونه مامان دیدم طوسی شده رنگش

نوشته شده در شنبه 1393/03/31ساعت 1:54 توسط لیندا| |

شرمنده م به خدا هنوز فرصت نکردم کامنتای پست قبل رو تایید کنم گرچه زیاد هم نیستند ولی همونم لازه وقت بزارم و جواب بدم و تایید کنم

این چندروز بهمون خوش گذشته خداروشکر . همش ددر و اینور اونور گشتیم.یه روزشو بابا بهم پول داد که از طرفش برم برای نوه جونش تاب بخرم هرمدلی که دوست دارم گرچه جنس تو بازار بیشتر چینی هست ولی سعی کردم جنس خوبشو بخرم .خلاصه با مامان و پسری رفتیم خریدیم و اومدم کلی دردسر کشیدم تا سرهمش کردم.

یه روزش دوباره با دو تا مونس خودم یعنی مامان و پسرم رفتیم خونه دوستم -البته قبلش هماهنگ کرده بودیم با هم- اونجا هم خوش گذشت.

دیگه جونم براتون بگه یادس بخیر پارسال فراز شب جشن نیمه شعبان خعلییی کوچولو بود تو بغل من سوار ماشین شدیم رفتیم خیابونارو گشتیم با همسر سه تایی.این پسر گوچولو هم طبق معمول همیشه ش که الانم همونجوره تا سوار ماشین شدیم خوابید.

اما امسال همسر نبود و من در کنار خونواده عزیزم بودم . گرچه جای خالی یک عدد همسر بداخلاق هم خیلی به چشم میومد

میگم خداروشکر که شرایط یه جوریه که من حتی به صورت موقت هم شده از بودن در کنار پدر و مادرم دارم لذت میبرم شاید همچین فرصتی هیچ سال دیگه ای به من دست نده. من برم رشت دیگه حالا حالاها این روزا برام تکرار نمیشن اینه که دارم با تموم وجودم از کنارشون بودن لذت وافر رو میبرم

بزرگترین عشق ، عشق پدر و مادر و فرزندیه .یعنی هزاران سال هم که بگردیم مشابهش رو نمیتونیم تو تمام دنیا پیدا کنیم.

 ............................................................ 

این پسر من انقدر بچه گلی هست به خدا. نه که می بینه من دايم در حال سابیدن و شستنم اینه که یاد گرفته مثلا جوراب برمیداره سرامیکو میسابه تند تند . یا اونروز شورتشو گرفته بود یه دستش، ظرف خالی مایع شیشه پاک کن هم دست دیگه ش گرفته بود داشت صفجه تی وی رو می سابید

حدود 2 هفته ست که دارم آسته آسته به کمک مامانم جیش کردن رو یادش میدم و چه بچه باشعوری هم هست و همکاری میکنه پسر 15 ماهه من.به این ترتیب که موقع خواب بعد ظهرش که میشه پوشکشو باز میگنم زیرش کهنه مشمایی میندازم و میخابه .دو ساعت بعدش وقتی بیدار میشه هنوز تمیزه. یه شیشه شیر درست میکنم میدم بهش وقتی میخوره چنددقیقه صبر میکنم که مثانه ش پر شه ،بعد می برمش توالت و مینشونمش با غلظت هرچه تمامتر میگم جیشششششششش . بعد اونم جیش میکنه

نوشته شده در شنبه 1393/03/24ساعت 2:51 توسط لیندا| |

۱- چهارتا دندون با هم به دندونای فراز اضافه شد و تا الان ۱۲ تا شده دندوناش.۴ تا بالا دراورده بود و ۴ تا پایین و این ۴ تای جدید هم ۲ تا اینور و ۲ تا اونور ۴ تای بالا درومده

۲- یه نمازی میخونه بچه م فقط دیدن داره . مهر میگذاره جلوش و هی خم و راست میشه سرشو میزاره رو مهر. بعدشم برمیداره مهرو بوس میکنه!!!!!!!! ادما رو بوس نمیکنه ها بلاچه مهر بوس میکنه واسه من

۳- میبرمش پارک سوار تاب میکنم با اشک میارمش پایین میگم مادر من دو تا نی نی دیگه هم میخان سوار بشن اخه .سه بار مجبور میشم صف وایستم براش تا بار اخر بازم با اشک رضایت بده بیاد بغلم

۴- براش استخر بادی خریدم که سقف هم داره شکل قارچه. گذاشتمش پشت بوم مامان تو فاصله صبح تا ظهر میبرمش اب بازی میکنه. برای بیرون اوردنش از اب  بازم برنامه اشک ریزون داریم. 

۵- با همسر از طریق تا#نگو  به صورت تصویری حرف میزنیم.  دو روزه با هم البته سرسنگین هستیم ولی زنگو به هم میزنیم.ماجرای این بحث ما قدیمیه و حل شدنی هم نیست انگار .مسیله اینه که به من میگه برو خونه مامانم بهش سر بزن.واقعیت اینه که تنها راحت نیستم و دوست ندارم برم اونجا ولی همسر اینو متوجه نیست .اصلن متوجه نیست که اجبار برای انجام دادن یه کار که دوست داشتنی نیست برای ادم کاملا نتیجه عکس میده و من ازون ادما فراری میشم بدتر . یک ساله که تنها معظل زندگی من و تنها مشکلم با همسر اینه .تو بقیه موارد اوکی هست.میخاستم بنویسم قابل تحمله دیدم دارم خیلی دیگه منت میزارم سرش.

آ خدا یعنی میرسه روزی که همسر منم به این درجه از شعور و بلوغ فکری برسه که منو مجبور به انجام کاری نکنه. از من انتظار یه زن کامل رو داره که هیچ اشتباهی ازش سر نمیزنه ولی واقعیت من چیز دیگه ایه

تمام حیرتم ازینه که به هیچچچچ وجه ناراحت این نیستم که نتونستم خواسته ش رو براورده کنم شاید اولین باره این حسو دارم.همیشه برای اینکه بهش نه میگفتم خودم بعدش ناراحت میشدم و درصدد برمیومدم از دلش دربیارم واسه همین زودی پامیشدم میرفتم خونه مامانش و تازه شبم میموندم ولی دیدم دلیل نداره اینکارو کنم وقتی  خودم راضی نیستم از انجامش.وقتایی که همسر باشه میریم خونه ش ،زیاد هم میریم ولی تنها نمیتونم و اصلن راحت نیستم.به نظرتون نباید درک بشم؟؟؟ 

ازین رفتارش خیلی بدم میاد . خیلی

اگه من اشتباه میگم بهم بگید

انقدرم خودسانسوری نکنیم . بیاید بازم از مشکلاتمون بگیم.همو راهنمایی کنیم.راه جلوی پامون بزاریم. اینکه نشد که اخه .چطور قبلن اگه از مشکلاتمون میگفتیم خوب بود و کمکمون میکرد ولی الان بحث انرژی منفیش اومده وسط؟

نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/21ساعت 2:26 توسط لیندا| |

یه زمانی یادتونه هممون شاغل بودیم و بچه ای هم درکار نبود و قبل هر تعطیلی میشد سعی میکردیم برنامه بریزیم حداقل یه شب ازین تعطیلاتو بزنیم به دل کوه وجاده ولی اکثرمون بچه دار شدیم و کارمونو ول کردیم و شدیم خانوم خونه و اولویتمون شد بچه. 

هیچ وقت یادم نمیره یه شب با خونواده من فکر میکنم ماه رمضون بود برای افطار رفتیم خونه خالم .بعد همسر گیرررررر داد به من و خواهر 1 که الان که خاستیم برگردیم بیاین سه تایی بریم شمال بریم لب دریا سک سک کنیک فردا غروب برگردیم. بدون هیچ امکاناتی راه افتادیم نصف شب و شش صبح رسیدیم جنگل سی سن گان و نیمرو درست کردیم نگوووو تخم مرغا خراب بوده من مسموم شدم اقا تا ما برگردیم من اوغ زدم .اه هوا هم گرم چه حال داشتیما.با اون حال برای ناهار جوجه خریدیم و بساطشو راه انداختیم و خوردیم و دریا رو دید زدیم ،دوباره پیش به سوی خونمون .الان که فکر میکنم میگم چه حالی داشتیما واقعا.الان به خدا تا از جایی که میخام برم مطمین نباشم و امکانات کافی و لازمو نداشته باشه امکان نداره پامو از خونم بیرون بزارم

از یه طرفم میگم واقعا جوون بودیم و انرژی داشتیم حداقل پنج سال ازونروزا گذشته.پنج سال خودش عمریه.الانم احساس پیری نمیکنم ولی شک ندارم توان و انرژی اونروزا رو ندارم به هیچ عنوان

این سه روز تعطیلی. روز اولشو با خواهر 1 و 2 و مامان و من و پسرم رفتیم پارک ف د ک تو شهرک که خواهر من با شوهرش تلفنی دعواش شد ما نفهمیدیم چطور رفتیم و برگشتیم.بابا ادم یه ذره باید خویشتن دار باشه اخه یهو داغ میکنی که چی مثلا؟که چرا من نبودم و تو مریض بودی با فلانی رفتی دکتر؟ بهش میگم اگه این المشنگه رو من دراورده بودم همسر میگفت خوب میموندی خونتتتت تو منو میبردی .باز شوهر اونه که چیزی نمیگه

روز دوم یعنی 5شنبه شوهر خواهرم   و خالمینا اومدن خونه مامان و ناهار بودن.خواهرم و همسرش غروب رفتن .شوهر خاله و پسراشم رفتن ،خاله و یلدا موندن .جمعه ظهر فرازو یلدا رو بردم پارکینگ و حسابی اب بازی کردیم غروبش هم شوهر خاله و پسرا اومدن و پاشدیم همه رفتیم پارک که طوفان شروع شد و دوباره برگشتیم خونه. البته قبلش شوهرخواهرم بهم زنگ زد و گفت که اخبار گفته تا یه ساعت دیگه طوفان میرسه تهران ولی مای بی فرهنگ جدی نگرفتیم و رفتیم ولی خیلی زود برگشتیم

این دومین باره که پارک رفتن ما این مدلی میشه .سری قبل پارک ارم با مامانینا و همسری که بارون خیلی شدیدی گرفت .اینم از اینسریمون

اصلن همون بهتره که من و مامان وفراز خودمون سه تایی هرروز پاشیم بریم تاب تاب عباسی کنیم و به به بخوریم و و پیاده برگردیم خونه.

خاله اینا هم تازه رفتن و همه خوابن و منم در خدمت شما

نوشته شده در شنبه 1393/03/17ساعت 1:20 توسط لیندا| |