زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست ، کاش قدری پیش ازاین یا بعد ازآن می زیستیم .
تعجب نکنید الان ساعت 2 و 19 مین هست که من دارم وبم رو آپ می کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/28ساعت 2:59  توسط لیندا  | 

از پنج شنبه که 4 ام بود اومدم شمال. یعنی حدودن 10 روزه که با تهران عزیزم به همراه خونواده ای که عاشقشم. و دلم هرلحظه تنگشونه خداحافظی کردم و اومدم شهری که درسته کسی رو توش ندارم ولی بزرگترین دلخوشیم کنار همسرم بودنه و ازون مهمتر پسری که باباش رو هرروز می بینه

نمیدونم بااین دلتنگیم برای مادرم چه کنم؟؟؟؟

فکر نمیکنم اگه من ساکن دایمی اینجا هم بشم بازم روزی برسه که بااین مسیله کنار بیام

البته اسباب هامو نیاوردم ها ولی ازونجایی که خونه اینجا هم آماده شد و وسایل تا حد قابل قبولی تهیه کردیم و رفاهمون رو داریم ،دیگه نمیشه که بهانه آورد و بیشتر زمان هام رو دارم با پسر شیرینم تو فومن سپری میکنم

پسری که تا پاش به اینجا میرسه یه شب رو تب میکنه و من و همسر متوجه شدیم تب دوری از مادر من باشه احتمالن.الهی بگردم براش من فکر کردم سرماخورده بچه م ولی فقط یه تب بود!!!!! 

خوب نگهداری از بچه ها تو این فصل سرما یه ذره سخت تره،اونم ما که دور و ورمون کلن دار و درخته و پر از چیزهای جذاب برای پسرکم .مدام دلش میخاد باهاش برم روی تراس بایستم و هوای بیرون بخوره به سرمون .اونم یا آب بازی کنه یا طی !(تی) برداره که مثلن تراسو جارو بزنه

سری قبل که اومده بودیم،دلش فکر میکنم سرما خورده بود یه اسهالی شد که نگم بهتره،ففط حاال و روزمون دیدن داشت .پاهاشم به خاطر همین اسهالش سوخت و من کلن چندروزی پوشکو تعطیل کردم ولی به معنای واقعی پیرم درومد اونم دست تنها.

خلاصه روزهای سخت ولی پر از عشقی رو داریم تجربه میکنیم بازم خداروشکر که کنار هم هستیم.سخت ازین نظر که همش دارم به این فکر میکنم اگه پسرم اینجا تو این هوا سرما بخوره یا مریض بشه من دست تنها چه کنم؟دیگه زیادی هم وابسته شدم تو نگهداریش به مامانم

همسری میگه واست زندگی رو میسازم که واقعن دلت میخاد بعد دستش رو میاره جلو و قول مردونه میده بهم

میگه نهایت 10 سال اینجاییم و این دفعه برمیگردیم تهران جایی که همیشه دلت میخواسته اونجا خونه داشته باشی (و نه حتی کرج) و من غرق همین افکار مثبت دل خوشانه میشم و تو دلم میگم منم اونروز انقدر تو گوش پسرم می خونم و می خونم که مجبور بشی برگردونی زندگیمون رو به تهران. البته به امید اون روزی که هوای اونجا هم پاک بشه و من اونروز دلم بیاد که پسرمو بیارم توش زندگی کنه

ایشالا اون روز می رسه و من می بینم اون روز رو. الهی آمین

سه روزم آورده من و پسرمون رو گذاشته خونه خاله م رشت که هوایی عوض کنیم و خودشم میاد بهمون سر میزنه.پریروز مارو برد سبزه میدون و یه بلوز بافت برای من و یه جوراب پشمی برای پسری خریدیم 

فردا هم احتمالن میاد دنبالمون که برمون گردونه فومن و قبلش  من و خاله رو میبره عیادت دایی مامانم که اونم همینجاست

ما فامیل رشتی زیاد داریم ها ولی اصل کاریا دورن ازم

احتمالن آخر هفته برگردیم تهران،هورااااااا البته اگه کاری پیش نیاد اینجا برای همسری

خاله ام شبی یه خوراک لوبیایی بهمون داده که دارم از معده درد می میرم خداروشکر که به پسرم پلو دادم خورد

غروب هم یه سر با خاله و دختر خاله م رفتیم پیاده روی و سر از پارک بانوان منظریه درآوردیم،غیر از پارک که چقدر به پسری خوش گذشت و میدوید،بی انصاف همه راهو بغلم بود و دو قدم برنداشت که دلم خوش بشه .از کت و کول افتادم.تازه باهاش سوار سرسره ازین پیچ دارا هم شدم که هرلحظه فکر میکردم توش گیر میکنم ولی چون این پسره دوست داشت حتمن ازون سر بخوره ،همراهیش کردم

وقتی هم اومدیم 2 ساعت افتاد خوابید

خلاصه حسابی بهش خوش میگذره

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/15ساعت 4:21  توسط لیندا  | 

بعد از مدت طولانی سلااااام

بچه ها من رکورد زدم، برای اولین بار در طول عمر مزخرف وبلاگ نویسیم از یه ماه هم بیشتر شده که من چیزی ننوشتم اونم آذر 93 

خیلی تلاش کردم حداقل یه آپ رو داشته باشم تو ماه گذشته منتها نشد

الانم خیلی خسته ام ولی اول رفتم سراغ آرشیو اواخر آذر و اوایل دی های گذشته ،چقدر شاد بودم من اون روزا

فکر نمیکنم دیگه برگردن،کلن یادمه تا یه سنی همیشه خوشحال بودم از گذر زمان .مثلن تو 20 سالگی هیچ وقت دوست نداشتم برگردم به 15 سالگیم- یعنی همیشه دلم میخواست زمان بگذره و. منم بااین گذر بالاخره یه پیشرفتی تو یه زمینه ای داشتم ولی الان چندوقته که واقعن با مراجعه به گذشته فقط غبطه اون روزارو میخورم

چقدرم خوب بود همه دور هم بودیم ،مسافت هامون طولانی نبود ،من هروقت اراده میکردم حضور عزیزانم رو حس میکردم کنارم ولی الان یا شمالم و پیش همسر و خونواده م رو کم دارم . یا هم که تهرانم و پیش خونواده ،این بار همسرم رو کم میارم

این دوری زمانی به چشمم اومد که وقتی شمال بودیم حدود 3-4 روز پسرم اسهال شد و در کنارش تب هم داشت.شب و روزای جهنمی رو تجربه کردم بدون اینکه مامانم رو که اینجور وقتا بزرگترین قوت قلبه برام،در کنارم داشته باشم

بله حدود یک ماهی در کنار همسر بودیم و نتیجه ش وابستگی شدید هر سه تامون به هم بود .یک هفته حونه خودمون بودیم و 2 هفته رفتیم شمال موندیم و دوباره برگشتنی حدود یه هفته خونه خودمون

الانم که بااینگه میدونم یکی از دوستای عزیزم واقعن منو میزنه باید بگم خونه مادرم هستم-قول داده بودم ببینیم همو ولی شرایط. جور نبود- 

روزای آخر به اتفاق همسر پسری رو بردیم پیش دکترش و چک آپ کرد و گفت همه چی عالی  فقط وزنش کمییی زیاده یعنی با قد 91 و وزن 15 میگه :مامانش خودتو گول نزن پسرت تپله و شکمم داره در ضمن

پسرکم داره روزای 1 سال و10. ماهگیش رو میگذرونه و 4-5 تا از دندوناش مونده تا دربیاد .کم و بیش کلمات رو میگه منتها بااشاره و جیغ و ویغ همه منظوراشو میفهمونه

اخلاق بدشم اینه که اگه عصبانی بشه جیغای بنفش میکشه

کلن این روزا زیادی ازم انرژی میگیره و فرصت هیچ کاری حتی آرایشگاه رفتن 1 ساعته رو ندارم

امشب هم که گذشت دومین شب یلدای پسرم بود که چون خواب بعدظهر نکرده بود و با یلدا ( دختر خاله من )حسابی بازی کرده بود ساعت 10 خسته و هلاک خوابید

اگه وسط ها وقتی باشه و با لب تاپ بیام وبلاگم حتم عکس میزارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/01ساعت 2:17  توسط لیندا  | 

یه ذره احساس می کنم قاطی ام . به به چه پستی بشه پستی که خط اولش باانرژی منفی شروع بشه

ایروبیک خوب پیش میره همونطور که گفتم صبحا از 9. که تا بیام خونه شده 11 .دارم فکر میکنم که فردا نرم باشگاه و کمی بیشتر بخوابم و بعدش برم حمام . یه ماسک موی حاوی کراتینه  خریدم برای بعد از حمام مارک nelly که فوق العاده ست برای منی که بااینکه موهام تقریبا صافه ولی دوست دارم صافتر و نرم تر هم بشه،همین این منو تشویق می کنه هی برم حمام هی بیام اینو بزنم به موهام ( عجب شعری گفتم)

خیلی ساعت های خوابم به هم خورده تا 3 صبح نمیخابم ازونورم 8.30 بیدار میشم کلن چشمام خواب دارن همیشه

بعد من چرا وزن کم نمیکنم اصلن؟؟؟ البته تو غذا خوردنم هیچ تغییری ندادم چون انقدر با پسرم سرگرم و دنبالشم که واقعن اگه نخورم می میرم.انگار من هم بازیشم میگم بچه بگیر این اسباب بازیات برو بازی کن.جیغ میزنه که منم پاشم هرکاری میکنه تکرار کنم.کلن به اون باشه فقط باید برم وسط برقصم براش شاد شه .

بعد یه رفتاری هم یاد گرفته بلا قهر میکنه  نمیدونم واقعن این رفتارو از کی یاد گرفته از هرچی ناراحت بشه میره سرشو میزاره رو مبل یا دیوار دستاشم میزاره رو چشما ش ،کمی که میگذره برمیگرده پشتشو می بینه که کسی میره نازشو بکشه یا نه. میگم این رفتارش به عموش کشیده که قهر قهرو هست اونم تا بهش میگی بالا چشمت ابرویه سریع قهر میکنه.

یه موقعایی هم الکی دستاشو می گیره جلو چشماش میگه اوووو اووو یعنی دارم گریه می کنم توجه کن . دیگع منم که اونموقع هی فشارش میدم هی فشارش میدم

براش لالایی میخوندم چند روز پیشا ،دیدم انگشتشو گرفت جلو دهنش گفت هیسسسسس ، آی ضایع شدم

قرعه کشی 4 تومنیمون هم که از 2 سال پیش نوبتامون مشخص شده بود این ماه به نام من افتاده بود و چون 2 تا اسم نوشته بودم بعدیش اسفند 94 ... 

خیلی چیزا تو ذهنم بود ولی یادم رفته ظاهرن

آرایشگاه باید برم برای صورت و ابرو ولی اصلن حال اینکه برم دو ساعت بشینم زیر دستشون ندارم ،امروز صبح بعد باشگاه رفتم دیدم باز نکردن هنوز 

راستی گوجه خریدم کیلو 6 تومن،چه خبره واقعن؟؟؟؟ اونوقت مرغ 5 و خورده ای،یعنی گوجه سخت تر عمل میاد تا مرغ؟؟؟؟؟؟ یا قیمت تمام شده کدومشون بیشتره واقعن؟

برم بخابم خیلی خسته ام

شب بخیر

همینه دیگه دیر به دیر آدم میاد می نویسه دیگه ذهن هم کمکی نمی کنه به ادم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/27ساعت 2:32  توسط لیندا  | 

سلام خانومای گل

من تا این پسره خوابه یه پست مختصر مفید بزارم برم پی کارم

یک هفته ست که باشگاه ،ایروبیک ثبت نام کردم و هرروز صبح ساعت 9 باید اونجا باشم

من هرروز ثبت نام کردم ولی اینجوریه که هرروزی که بتونم میرم چون ممکنه خونه خودم باشم یا شمال باشم و نتونم برم ولی هزینه ای که میدم واسه 30 روزه.درسته که تو پاچه م میره ولی فکر کردم ارزش داره روزایی که خونه مامان هستم هم زود پاشم از خواب و تا پسرم از خواب بیدار نشده برگردم

تا 9 مامان میره پیاده روی و بعد میاد شیفتو تحویل میگیره من میرم.

فردا هم میخایم من و پسری با هم بریم شمال پیش همسری،الانم منتظرم پسرم بیدار بشه و با هم بریم حمام حسابی کیسه بکشیم و تمیز بشیم .

قزض الحسنه ای که دو سال پیش ثبت نام کرده بودم درواقع دوتا بود که یکیش این ماه درمیاد برام به مبلغ 4 تومن. بعدیش هم اسفند94 

این هم ازین

یه کفش چرم برای خودم خریدم ازینا که پاشنه ش پهن و 5 سانته. قیمتش 230. فوق العاده راحت .اصلن فکرشم نمیکردم انقدر بچه بغل باهاش راحت راه برم. یه شلوار کتون قهوه ای هم خریدم 80 منتها بازم مانتو و روسری لازمم خدایا این خریدای ما کی تموم میشه واقعن؟

پالتو هم همچنان پالتوی 3 سال پیش و بوت هم  بوت 2 سال پیش رو استفاده می کنم چون نو هستند تقریبن

اما ازین خوشحالم برای خودم ارزش قائل شدم کفشی خریدم که توش راحت باشم و به قیمتش توجه نکردم و اولین کفشم هست که انقدر گرون خریدم.پول زیاد بالای پالتو یا لباس و لوازم آرایش داده بودم درصورتی که کفش خیلی مهمتره به نظرم

برای شمال هم همسر اینترنت پرسرعت گرفته وقت بشه درخدمتتون خواهم بود گرچه شما در خدمت عزاداری ها و نذری ها خواهید بود.

شرمنده همه شما هستم که کامنت میزارید ولی نه تایید میشع و نه جواب داده میشه.به خدا بی ادب نیستم ولی فرصتم کمه.اشکال نداره کامنت نزارید هم خیالی نیست 

بچه های بلگفایی با گوشی نمیتونم کامنت بزارم براتون بار هزارمه که میگم فکر کنم

بتی ازم رمز خاسته بودی،نتونستم بزارم.اگه دوست داری شماره ت رو برام بزار

سپینود خیلی بهت سر میزنم فکر نکنی از یادم رفتی،دوستت دارم

عسلییییی تو رو هم میخونم و خوشحالم برات

اصلن فاطی که فکر کنم باهام قهر کرده

بقیه رو حضور ذهن ندارم

همه تونو دوست دارم همه همه تون رو

+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/10ساعت 18:13  توسط لیندا  | 

سلام دوستان

در مورد پست قبل اینکه کامنتهارو تایید نمیکنم چون اگه قرار به تاییدش باشه موضوع پستم هم تاحدودی مشخص میشه چی بوده.

3 ساعتی میشه که از عروسی برگشتیم،خیلی خوب بود واقعن .چون نزدیک ماه محرمه دیگه خونواده م که پشت هم هر هفته عروسی دعوت بودن منتها تو این منم دعوت بودم که عروسی پسر دوست مامانم بود .پسرم تقریبن میشه گفت اذیت کرد ولی قابل تحمل هم بود .اصلن نرقصیدم که فقط گفت منو بغل کن.یک کلام هم هست.این دست راست من به خدا یه موقعایی حتی بغلمم که نیست سر میشه.مچ دستمو که نگو طاقت بلند کردن یک کیلو رو هم نداره. ولی بازم بیرون که میریم آقا جیغ میزنه که بغلش کنم.ازین حرفا بگذریم میگم که من تحملم همیشه زیاد بوده.البته کمی هم با خاله هاش رقصید و 2 تومنم شاباش گرفت از دوستمون.خخخخ

24 ام سالگرد پدر همسرم بودش که مامانشون علاوه بر چیزایی که میده به یتیم خونه،،شبش چندتا غذا از بیرون میگیره و به ماها میگه بریم.من چندساله که جور نمیشه برم.امسالم برای این عروسی وقت ابرو گرفته بودم و یه سری کار داشتم که تا کارامو میکردم و میرفتم کرج و دوباره برای عروسی برمیگشتم خیلی اذیت میشدم اینه که به مادرشوهر گفتم اینجوریه و ایشالا بعدن با همسر میایم که واقعن چون همسری هم نبود دلم نمیخاست برم چون شب مجبور بودم همونجا هم بخابم.

اون هفته یه ست لباس پاییزی برای پسرم خریدم( یه بلوز -یه شلوار-یه کفش) قیمتش شد190  . حالا تو خونه ایاش از پارساله داره می پوشه ولی بچم یادش نیست که انقدر ذوق میکنه آستین لباسارو می بینه.آخه بعد عید آدم و بزرگ شده که اونم همه بدون آستین بوده.حالا باید برم تو خونه ای هم بخرم چندتایی.

یه مانتو سفید هم از حراج برای خودم خریدم 49 پریروز از جلو مغازهه رد شدم دیدم زده 29. 

خریدای دیگه هم کردم که یادم نیست منتها اینو چون واسم خیلی دردناک بود خوب یادمه.

جونم براتون بگه آها پریشب خدا واقعن رحم کرد بهم با فراز داشتم بازی میکردم و اونم غششش بود که میکرد.اصلن همیشه آخر این بازیایی که زیاد می خنده یه بلایی سرش میاد.هی بازی کردیم و هی لگد پرت میکرد سمتم و می خندید منم وقتی که پشتم بود،یه لحظه پاشو گرفتم گفتم منو میزنی؟؟؟ من که پاشو گرفتم اون بدنشو پرت کرد عقب،اون لحظه خودم خشکم زد .درست پشت سرش خورد به کنترل تی وی که روی زمین بود.من برگشتم عقب دیدم نه گریه ای نه هیچی.فقط داد میزدم مامان به دادم برس.مامان بیچاره شدم.همه اماما رو صدا زدم .بیهوش نشد هاا فقط گیج شده بود سرش مثل ضربه ای که به سر خودمون میخوره.بعد من حس میکردم این شل شده مامان هی میگفت بابا چیزیش نشده که.همه اینا شاید 20 ثانیه هم نشد ولی من هی میگفتم اگه ضربه مغزی شده باشه چی؟ دیگه هی علائمو چک کردم و دیدم نه خداروشکر حالش خوبه.تا صبح نخوابیدم و نفسشو چک کردم.انقدر به قرآن به خودم فحش دادم که چرا اینجوری شد اصلن.آخه غر میزنه خوب چیکارش کنم؟باهاشم که بازی کنم آخرش میشه این.یعنی ثانیه ای نیست که خطر تهدیدش نکنه یا نخواد کار دست خودش و من بده.چقدر سخته خدایی یه موقعایی کم میارم از دستش.یه موقعایی دیگه میگم واقعن خدا و فرشته ها هستن که هوای این بچه هارو دارن و ما هیچ کاره ایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/26ساعت 3:14  توسط لیندا  | 

دلم میخاست سر فرصت لب تاپو بزارم جلوم هم قالب عوض کنم و هم راحت تایپ، منتها فرصتش پیش نیومد. اینه که گفتم شرمنده نشم قول دادم بیام یه درددل خصوصی با شما بکنم گرچه چیز مهمی نیست ولی خوب مجبورم خصوصیش کنم اون قسمت رو پس بدددوید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/17ساعت 2:26  توسط لیندا  | 

دلم میخواد وقت بزارم یه دل سیر بنویسم ولی خوب استرس اینو دارم که صبح زود بیدار شم میخوام کتلت درست کنم. اینه که ساعت گذاشتم تا قبل از بیدار شدن پسری بپزم وگرنه آویزونم میشه و خطرناکه

چهارشنبه اون هفته رفتیم شمال، سه شنبه بعدش با همسری برگشتیم

ایشون یکشنبه صبح زود رفتن و ما موندیم تنها

مامان هم رفته شهرشون به مامانش سر بزنه 

خیلی تعریفی دارم که دلم میخاد در جریان باشید شما هم منتها نداشتن وقت و تمرکز کافی - تنبلی- گرفتن گوشی از دستم توسط یه پسر فضول-  اینا باعث میشه بی خیالش بشم ولی نه باید بنویسم حتمن

منتظر باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 1:44  توسط لیندا  | 

تو همسایگی ما یه خونواده زندگی میکردند که معمولن خانومش رو ندیدم شاید تو این سه سال که اونجا ساکن هستم،سر جمع دو الی سه بار. ازین نظر می شناسم این همسایه رو که دقیقن دیوار به دیوار بودیم و آقای این خونه هم با همسر که تو حیاط یا راهرو همدیگرو می دیدند خیلی سلام و علیک داشتن با هم. بعد که همسر رفت شمال،توی بارداری م یه بار که چاه توالتمون گرفته بود، ازین آقا کمک خواستم که شماره تخلیه چاه برام پیدا کنه

دیگه اینام خونه شون رو اجاره دادن و رفتن طبق گفته خودشون یه خونه بزرگتر اجاره کردند. مستاجر خونه ش که شب عید خالی کرد خونه رو، اینا خواستن خونه رو نقاشی کنن که اومدن از من چهارپایه گرفتن تااا همین دیروز که شماره ش رو از همسر گرفتم و زنگ زدم که اگه چهارپایه رو لازمش ندارن بهم برگردونه.

شماره ش ایرانسل بود که من زنگ زدم و گفتم خواستید بیارید یه زنگ به من بزنید که خونه باشم

فرداش با خط 912 زنگ زد ، گفت بله خانم فلانی این خط ثابت من هست و ازین حرفا. من پرسیدم شما قصد فروش خونه رو داشتید، به سلامتی فروختید یا نه؟؟؟(چون واحدش خالیه هیچچ اطلاعاتی نداشتم که واحدش به فروش رفته یا نه). خلاصه گفت نه این چندوقته سرم خیلی شلوغ بوده و آررره ایران نبودم و ازین حرفا. خوب به من چه؟؟؟ جواب سوال من یک کلمه ست

ازم پرسید همسر اینجا هستن یا شمالن؟منه خنگم صاف راستشو گفتم نخیر شمالن. دیگه غروب که چهارپایه رو آورد و رفت ،من مدام به خودم میگفتم کاش میگفتم همسری هم هست،تا 3 صبح تقریبا بیدار بودم

بعدش امروز دیدم تو لاین منو ادد کرده، بدم اومد ازین کارش.معنی نداره که .الکی نیست که میگن این شبکه های اجتماعی اومده گند زده به همه اخلاقیات.حالا اصلن من میگم خیلی هم آدم درستی باشه و هست ولی اینکارش اصلن درست نیست.

به نظرتون من اشتباه می کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/31ساعت 1:34  توسط لیندا  | 

پسرم دیروز که 18 ماهش تموم شد بردم واکنسش هم زدم و خداروشکر اونطور که واکسیناتور گفت این واکسن سنگینه تا الان پسر خوبی بوده البته اگه از بی حال بودن خودش و داغ بودن دستاش و غر زدناش ( که به جون میخرم غراشو) فاکتور بگیرم. از آخر شب حس میکنم یه ذره بدنش گرمه خیلی نگرانم خواب به چشمم نمیاد یه وقت خدای نکرده تب نکنه بچه م. 

گوشی من که زنگ میخوره خوب متوجه میشه که دارم با باباش حرف میزنم، انقدر خوشحال میشه و ازم میخاد گوشی رو بهش بدم و کلی درددل میکنه برای باباش که البته با جیغ و داد و تکون دادن دست و پا بالاخره منظورشو میرسونه که یعنی آی پام اوف شد یا سرم خورد به مبل یا جریان های دیگه رو کامل میفهمونه خلاصه به آدم.

اما خوب کلمه های زیادی نمی تونه بگه که خیلی سعی می کنم بهش فکر نکنم. دروغ نگم با خودم که یه موقعایی فکر میکنم نگران کننده میشه برام ولی پیش دیگران خودم رو از تک و تا نمیندازم و میگم حالا زوده و به خودم کشیده و ازین استدلال ها

کلمه هایی که میگه: ماما- بابا- آب- من- توپ - گوو(گل)-تاب-هوپ هوپ( هاپ هاپ ) -دو دو ( جوجو) - جیش- دیز ( جیز) ... همچنان ددو رو همه جا به کار میبره

وقتایی که پوشکشو عوض میکنم خودش بدون اینکه من بگم پوشک استفاده شده ش رو که جمع کردم برمیداره و  میبره میندازه تو سطل آشغال.

آب که تو لیوان خودش میخوره لیوانو میبره میندازه تو سینک.

موقع خوابیدن میشه،بدو میره بالش خودش و من رو میاره .

خلاصه که حسابی ازش کار میکشم یعنی خودش دوست داره پا به پای من راه بره و کارایی که من میکنم رو تقلید کنه.

بعد جالبه به هیچ عنوان نمیزاره هیچ کس به گوشی من دست بزنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/25ساعت 0:33  توسط لیندا  |